تبليغاتX
تلاجن-Talajen

تلاجن-Talajen

شعر ،نقد و مقالات ادبی و ...

                       نیما یوشیج و خیام واره هایش

                   به بهانه ی یکصد و چهاردهمین سال تولد ش

                                                                                                   عباس حسن پور

        رباعیات یک راز نگهدار عجیبی برای من شده است،خودم نمی خواهم فکر کنم چرا؟ (نیما)

     پیشگامی نیما در شعر نو و ارمغانی که از این رهگذر به یادگار گذاشت، باعث شد آثار قلمی دیگرش نظیر ( داستانها، نقد، رباعیات ، نامه ها، اشعار تبری و... ناخوانده و سر بسته بماند .جامعه ی ادبی ایران او را فقط با شعر نو و تئوری های مربوط به آن ، شناخته و شناسانده است واین مایه ی دریغی بس بزرگ است. .

      از ظاهر عملکرد ادبی در مورد نیما بر می آید، فقط اشعار حوزه ی مکتب او، توسط منتقدین و علاقمندان، کدخوانی و رمزگشایی شد و بقیه آثار ، تاملات و ره یافت هایش در حاشیه قرار گرفته اند، که خود محصول نوعی کوررنگی در مقابل رنگارنگی اندیشه و آثار متنوع اوست.

      نیما شاعر و نویسنده ای چند وجهی است و درصدد یافتن و تجربه ی توانایی های خویش ، به همین دلیل ، عرصه های دیگر را هم رج می زند و رصد می کند . اگر شعر نو را متن کارش قلمداد کنیم حواشی کارش به همین اندازه ، قابل بررسی و تامل است.

     یکی از بخش های ازنگاه و نظر افتاده ی آثار این شاعر، رباعیات اوست. 593 رباعی که 55 صفحه از دیوان اشعارش را پر کرده است. نیما با سرایش این تعداد از رباعی که هر کدام بار اندیشه ای را بر دوش می کشند و از نهاد ناآرام و خسته ی او برآمده اند، رکورد قابل ملاحظه ای رادر بین شاعران کلاسیک و نو به یادگار گذاشته است ( اگر چه در مقدمه ی رباعیات آنرا چند هزار برمی شمارد!)

      او در ابتدای رباعیات خود ، نکات درخور اعتنایی را عرضه می دارد." اگر رباعیات نبودند من شاید در مهلکه ای ورود می کردم ، شاید زندگی بر من بسیار ناشایست و تلخ می شد در رباعیات به طور مجمل بیان احوال خود کرده ام .... رباعیات یک راز نگهدار عجیبی برای من شده است. خودم نمی خواهم فکر کنم چرا ؟ آیا چندین هزار رباعی باشد ؟1

      رباعی که اکثر پژوهندگان آنرا قالبی کاملاً ایرانی دانسته اند یکی از قالب های کوتاه شعری است با مجالی اندک اما محمل اندیشه های بزرگ، به عبارت دیگر ایجاز و اقتصاد کلام ولی تراکم تصویر و معنی، از ویژگی های ذاتی این قالب شعری است. جوشش و بارش شاعر در این قالب دفعی است نه تدریجی ، چرا که باید بلافاصله پس از سلام، والسلام گفت. بنابراین به تعبیر دکتر غلامحسین یوسفی در چشمه ی روشن « جادوی بیانی»، ویژه ای را می طلبد.

      نیما در رباعیات خود برخلاف شعر نو که بیشتر، شاعر اجتماعی – طبیعی است ، همسان ساری است که آرام ندارد و به این شاخه آن شاخه می پرد و به هیات هر چیزی و هر کسی در می آید. تنوع مضمونه ها، رباعیات را به معجونی از اندیشه های شاعرانه و فلسفی بدل کرده است به طوری که فهرست کردن موضوعی آن ها ( آن طوری که صادق هدایت برای خیام کرده است) دشوار به نظر می رسد.

     نیما در رباعیات هم، شاعری اندیشه گر است و در صدد ابلاغ پیام و قدر وقت خود و مخاطب را می داند، زبان ، واژگان و گاهی هم ، وزن در رباعیات نیما تحت الشعاع اندیشه و معنی قرار دارند او در این اشعار، هیچ وسواسی در یک دست سازی ساختاری و گزینش واژگان ، به نفع واژگان امروزینه ندارد. گویی پذیرفته است، رباعیات را باید در همان فرم متعارف سرود و گذشت.

     رباعیات او چنان که گفتیم تنوع محتوایی و مضمونی دارند،اما بسامدیابی مضمونی این آثار، می توان نتیجه گرفت که سهم بث الشکوای شاعر از روزگار، ابنای زمانه و اندیشه های خیامی از موضوعات دیگر بیشتر است.

     نیما تمام حیرت خود در مقابل هستی و آغاز و فرجام آن و مسائل پیرامونی که بنا و بنیانی ازلی- ابدی دارند، خیام وار در رباعیات به نمایش گذاشته است.موضوعاتی چون عشق، عقل، امید، مرگ و میلاد، طبیعت ، دوست ، مسائل اجتماعی، راز آفرینش ، ناپایداری روزگار، وطن، دریافتن دم، دفاع از مکتب ، تلخی ها و ناکامی ها ، التذاذ و شادخواری ها، جبر و اختیار، ثبت ماوقع و لحظات زودگذر زندگی و ...از دیگر موضوعات رباعیات او هستند.

      موضوع مهم دیگر که در غالب اشعار نیما قابل ره گیری است، دعوت به حرکت و شدن است . او با رسالتی روشنگرانه و اغتنام فرصت می خواهد از مرزهای مسدود موجود بگذرد و از محدودیت ها به عنوان فرصت استفاده کندو در مقابل گردن فرازی های هستی و حیات موضعی تهاجمی 3 و پویا را گوشزد می نماید. منحنی این دعوت به حرکت، از پندهای پدرانه تا نهیب روشنفکرانه قابل ترسیم است.

   در ادامه با مدخلی کوتاه، به انعکاس تعدادی از رباعیات نیما با اندیشه های خیامی می پردازیم  منظور من از اندیشه های خیامی نیما، همان خط سیر جوهره ی فکری – فلسفی خیام است که توانست با محدودیت کمی اش ، مخاطبان جهانی کسب کند.

       در نمونه هایی که در ادامه خواهد آمد ، نیما از چند جهت با خیام همانندی و همسانی دارد. یکی ، از نظر قالب شعری که خیام وار قالب رباعی را برای بیان اندیشه های ژرف فلسفی انتخاب کرده است. دیگر این که در بیان این اندیشه ها با خیام اشتراک واژگانی دارد و همان ظرف ها را برای مظروف خود برمی گزیند و دیگر از نظر مضمون و محتوا و طرز تلقی و بیان .

       در این رباعیات نوعی حیرت فلسفی به مساله ی هستی، وجود، میلاد و مرگ و...  وجود دارد، وقتی کار به فلسفیدن کشیده می شود موضوع عمق می یابد و فربه، مه آلود و رازناک می شود مسائلی که قدمتی ازلی دارند و از اعماق ابنای بشر برخاسته و پاسخ آن ها هم در اعماق نهفته است.

       موضع نیما همانند خیام در برابر راز هزار توی هستی و سرگردانی عقل در برابر آن ،خاموشی، رجعت و استیصال نیست بلکه حرکت است، حرکتی که به « دم غنیمت شمردن» تعبیر  می شود.

       پرسش های بنیادی، تلاش برای راه یابی به راز هستی و حیات،  ، مرگ آگاهی ، تلاش و تسلیم و لحنی غنایی  را می توان در این گونه رباعیات دید و کاوید.

        می و مستی نیمایی هم چون خیام، حافظ، مولانا و ... مفهومی نمادین دارند و معنای دم دستی خود را از دست می دهند.دکتر غلامحسین یوسفی در چشمه ی روشن در این باره می نویسد: « مظهر برخورداری از نعمت های حیات «باده» است و جام و دیگر مناسبات آن».

       نگاه و نظر صادق هدایت در ترانه های خیام مفهومی رازناک تری از باده و کوزه را ترسیم می نماید.« ... باده در عین حال که تولید مستی و فراموشی می کند در کوزه حکم روح را در تن دارد، آیا اسم همه ی قسمت های کوزه تصغیر همان اعضای بدن انسان نیست مثل دهنه، لبه، گردنه، دسته، شکم و... ازاین قرار کوزه یک زندگی مستقل پیدا می کند که باده به منزله ی روح آن است.

 

          و اینک  نمونه هایی از رباعیات خیامی نیما

1)عمری زپی حریف و پیمانه شدیم            

 عمری به هر آن چه بود، بیگانه شدیم

تا وقت برآید که چه کردیم و چه شد           

 رو از  همه  در کشیده  افسانه  شدیم

 

2) جستیم ز جرم  خاک تا کنه وجود       

  کس از پس پرده ،پرده برما نگشود

  آن بحر  محیط که  با گردش  ما             

  نه هیچ از آن کاست، نه بر آن افزود

 

3) بر دامن کوه بنگر آن ابر کبود     

 در خرمن آتش زده آتش دود اندود

یعنی که ز رفتگان چه ماندست نشان ؟!    

  از ما پس ما نیز همین خواهد بود

 

.4) مهتاب دمید و گل بیفروخت چو خون     

  می گیر و دمی رها شو از چند و زچون

  گر بر  نهدت زمانه ،  اندوه  مخور               

ور  بر کشدت ،  مباش  ایمن  زفسون

 

5) این ابر نه بر تو، نه به من می خندید   

  نه  نیز  به روی  یاسمن می خندد

 برشوره ی بی حاصل از بس که گریست        

 بر حاصل کار  خویشتن  می خندد

 

6) گفتم به برم، گر آمدی زود مرو        

   از خود سخنی بیار و حرفی بشنو

  گفتا، سخنی بجاست ، اما چه کنم؟      

 یک جام تهی دارم و صد جا به گرو

 

7) آمد به سوی مسجد زاهد مردی          

  و آمد به سوی میکده، می  پروردی

  این جام ، همی گرفت و آن نوحه به کف          

   هر دو ز پی خلاص جان از دردی

 

8) ما راست گنه ، از تو چه مکتوم بود  

  بی هیچ گنه قصه نه مختوم بود

   پندار که از ما نرود، هیچ گناه         

    عفو تو ولی چگونه معلوم بود؟

 

9) حیف است که چون کوزه بمانی خاموش       

  تا آن که چه کس ترا کشد بر سر دوش

  چون رود روان باش به طبع رفتار           

   برخیز و بیاشوب و بفرسای و بکوش.

 

10) گویند می لعل چرا داری دوست        

   آنی که غمم برد و هم افزود نکوست

  می؛ رنگ لبش دارد و تا هست مرا                 

  لب بر لب جام، در دلم قصه ی اوست

 

11) بنشین به غم خود نفسی بر لب جوی           

   می  خور به  تمنای بتی  غالیه  موی

  باهم نفسی چند و به وقتی همه سعد      

   باریک مشو، فکر مکن، بحث مجوی

 

12) در بود و نبود، اگر زیان ور همه سود          

     جز  دایره ای نیست، جهان موجود

      این  رشته  سر  دراز  دارد   یعنی؛            

     چندان که بگردیم، همان خواهد بود

پاورقی:

1- دیوان کامل نیما / به کوشش سیروس طاهباز/ انتشارات نگاه / چاپ اول / ص 519

۲- می توان موضع بشری را در مقابل آنچا بر او می گذرد و یا تحصیل می شود به ( موضع انفعالی، تدافعی و تهاجمی) تقسیم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:7  توسط shivan_noori  | 

                                                                                                                                      

                            ساده تر از سلام       

                                   یادی از سلمان هراتی

        سلمان هراتی از شاعران بنام و از پیشگامان صاحب سبک شعر انقلاب وادبیا ت پایداری است .او در هفتم فروردین 1338 در" مزر دشت تنکابن" متولد شد .فوق دیپلم هنر را ازتربیت معلم تهران دریافت کرد و باعلاقه و عطشی استسقا یی به معلمی پرداخت . در نقاشی و عکاسی و موسیقی دستی داشت.حدود سا ل های (50 و51 ) خرقه ی شعر را بر تن کرد. وبا سرعتی ناباورانه که ریشه در مرگ آگاهی او داشت ،  به سمت  قله های شعر حرکت کرد و  صدا و سبک خود را در عرصه ی شعر انقلاب به ثبت رساند .

         هراتی از نخستین کسانی است که با دریافت ضرورت زمان به حلقه ی شاعران انقلابی در حوزه ی هنری پیوست و همگام با زنده نامانی چون قیصر امین پور و سید حسن حسینی و... ، هنر شعری خود را به خدمت انقلاب درآورد.

       سلمان  درنگی شقایقی داشت،  همچون  جوانه ای در بهار شکفت ، غنچه بست و گل داد و  سرانجام درپاییز (1365 ) در غروب غمناک جمعه ای در حالی که عازم روستایی محروم در"لنگرود" جهت تدریس بود در یک حادثه ی رانندگی کبوترانه  از این خاکدان پر گشود

      هراتی شاعریست، شمالی، مردم گرا، روستایی، هم ذات با سیلی خوردگان و پابرهنگان، انقلابی،آرمانگرا،ساده و صادق،اثرگذار اما گمنام و ...

     سرنوشت سلمان چیزی شبیه سرنوشت نیماست، نیما اول جهانی شد، بعد وطنی و استانی، سلمان اماهنوز هم در دیار خود غریب است. و اگر نبود تلاش هرازگاهی یاران حوزه ی هنری سلمان، بعید نبود که او را واقعاً «هراتی» بدانیم  

       لابد شنیده اید«شاندروپتوفی» با همین ویژگی های هراتی ( سرایش اشعار انقلابی و وطنی و پیکار در جنگ استقلال جویانه ی مجارستان و مرگ در بیست و هفت سالگی) شاعر ملی مجارستان شد.  

      برای دسته بندی مطلب،چند تشخص شعری سلمان را با توجه به آثار منتشر شده اش تقدیم می کنم به او که( دلگیر از همیشه ی تاریکی / فریاد را/ از منتهای گلویش عبور داد / و بذر عشق را / به نیت تقوی / به خاک ریخت ...1

      یک : سلمان هراتی پس از نیما اثر گذار ترین شاعر مازندرانی است،اگر چه شاعران بزرگی چون دکتر حسن هنرمندی، محمد زهری، جمال شهران و ... از مازندران برخاسته و دفتر و دیوانی را برگنجینه ی ادب گران سنگ ایران زمین افزودند، اما هیچ کدام توفیق تاثیر سلمان هراتی بر شعر و شاعران استان و خارج از استان را نداشتند . سلمان توانست، با اتکال به استعداد و یافته های ادبی و بینش و باور اعتقادی خود در شاخه ای از شعر( شعر انقلابی، ایدئولوژیک و اعتقادی) قابلیت قابل ملاحظه ی خود را به اثبات برساند. شایداو تنها نماینده ی دیارش در عرصه ی ادبیات پایداریست و این منزلت را باید ثبت کرد و ارج نهاد. قرار گرفتن در متن دوران خفقان، التهابات انقلاب، جتگ و شور آتشناک جوانان و ... و همچنین تربیت ایمانی و اعتقادی باعث شد سلمان با چشم باز به جرگه ی شاعران انقلاب بپیوندد و به اصلی ترین موضوع اجتماعی عصر خویش، ژرف کاوانه بنگرد و شاعرانه به تصویر بکشد. این دست از شعرهای سلمان سرشار معنویت ، آرمانگرایی و تقدس شهادت و پایداریست و... است

دو : سلمان هراتی اگر چه از منظر زبانی و بینش شرقی - عرفانی و طبیعت گرایی و بوم پردازی تحت تاثیر فروغ ؛سهراب سپهری و نیما قرار گرفت. اما به راحتی توانست، غبار تقلید را از آثار خود بتکاند. از فروغ زدگی و سهراب گرایی در آثار او خبری نیست ،ماحصل کار سلمان سبکی شد که باید آن را پی ریزی یا ره گیری شعر آسان انقلاب نام نهاد. ردپای این صداقت و بی پیرایگی در آثار شاعرانی که بعد از وی به خصوص ( در حوزه شهر انقلاب) هم چنان می سرایند، نمایان است.

سه : زبان شعر سلمان زلال و ته نشین شده است و به زبان معیار و محاوره نزدیک، اگر فروغ و سهراب را از لحاظ انعطاف و نرمی زبان در یک طرف و نیما را به لحاظ درشتناکی و آرکایسم در طرف دیگر قرار دهیم «زبان سلمان ، تلفیق استادانه ای از نیما وسهراب است و در واقع یک زبان منحصر به فرد به حساب می آید، در شعر سلمان طبیعت شمال به گونه ی ملایم تری نسبت به نیما جریان دارد و ترکیب سازی ها و ایجاد فضای ملموس در شعر او باور پذیرتر و واقعی تر از سهراب اند ». 2،

      دریا، جنگل ، کوه و علف و ... در شعر سلمان چندین گام به حقیقت شان نزدیک ترند و این چیزی جز  نقب به ذات و عمق پدیده ها و موشکافی شهودانه ی شاعر نیست، سلمان به عناصر زیبایی سخن چندان گردن نمی دهد، اسطوره های سلمان عموماً مدهبی، آیینی و متعارفند و استعاره های او هم همین طور، لذا صداقت و سادگی ، ودر عین حال ژرفای اندیشه های او غبطه آور و رشک انگیز است. به عبارت دیگر سلمان استراتژی سهل و ممتنع را در اکثر اشعارش رعایت کرد  ،انگار واقع گرایی و ساده سازی گزاره های شعری او عمدی است.

چهار: ویژگی دیگر سلمان « خودآزمایی» اوست، چه درحوزه ی فرم و چه در حوزه ی مخاطب، او اکثر قالب های متداول شعری ( غزل، مثنوی ، رباعی ، دو بیتی، چهار پاره ، شعر نیمایی و سپید) را تجربه کرده است و از طرف دیگر مخاطبان سلمان از کمیت بیشتری برخوردارند چرا که او علاوه بر شعر بزرگ سال، برای نوجوانان هم شعر سروده است کتاب «از این ستاره تا آن ستاره» مجموعه شعر صمیمانه ی او برای نوجوانان است و انصافاً توانسته است با رعایت ویژگی ها و مطالبات این گروه سنی، مجموعه ی قابل قبولی را ارائه نماید.سلمان در اندیشه و محتوای آثار تعصبی ویزه دارد. مضمونه های تکراری در آثار او فراوان است او اهل « توتم» و « تابو» ست، اما در فرم شعر بازتر عمل می کند، تعدد قالب ها، بیانگر این است که سلمان درصدد کشف توانایی های خود است و همچنین به عنوان یکی از شاعران معاصر به فقر ادبیات کلاسیک این سرزمین در عرصه ادبیات کودک و نوجوان پی برده بود، او ضمن سرودن شعر برای کودکان که خود امتیازی است، به سرایش اشعار با محتوای انقلابی – اعتقادی برای این دست از مخاطبان پرداخت و جزء طلایه داران اعتقادی – آیینی شعر نوجوان محسوب می شود.

پنج : ویژگی دیگر سروده های سلمان، انعکاس و تبلور طبیعت زیبا و راز آمیز مازندارن است. به عبارت دیگر، کلید واژه ی بسیاری از سروده های سلمان برآمده از محیط بالش و رویش خود اوست این بوم پردازی از چند وجه قابل بررسی است. اولاً کاربرد عناصر بومی محیط مثل جنگل ، دریا ، کوه ، شالی، ابر و باران و ... و دیگر بازتابش واژگان بومی و محلی در شعر، چیزی که تا قبل از نیما، « تابو» بود. کلماتی چون ( تو مجار، کله چال، بالو، ولگان، گالش کرزل و کرچل و غیره ) که سلمان از کاربرد آن چون خلف راستین خود نیما، باکی ندارد و به غیر شاعرانه بودن این عناصر نمی اندیشد. نکته ی دیگر، بازتاب ضرب المثل ها و فرهنگ و باور مردم مازندران در سروده های این شاعر است. مثل « آب در سمار کهنه ریختن » که فارسی شده ی مثلی مازندرانی است و بیانگر یادکرد خاطره ها و صحبت از گذشته های دور است و یا در شعر من هم می میرم آنجا که  می گوید : من هم می میرم / اما نه مثل حیدر / که از کوه پرت شد / پس گرگ ها جشن گرفتند / و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را / در ته صندوق های پنهان کرد 3...دقیقاً به نوعی از رفتار رایج این سامان در همدردی همسایگان و اهالی آبادی با صاحبان عزا اشاره دارد « بقچه های گلدوزی شده » نماد شادی ها و سرخوشی هاست و پنهان کردن آن یعنی ابراز همدردی و تسلای خاطر بازماندگان که متاسفانه امواج مدرنیسم، این سنت ها و هنجارهای پسندیده را مغشوش ساخته است.

شش: تشخص دیگرشعر سلمان، نرم گریزی در کاربرد و یا جسارت در استخدام واژه های غیر شعری مهر باطل زد،او هم مثل بسیاری از شاعران معاصر، بر کارت واژه های غیر شعری مهر باطل زد و حضور بسیاری از واژگان امروزی و غریب الاستمال در شعر را معمول ساخت کلماتی مثل ( نوبل، ماری جوانا ، کوکتل مولوتف، دایناسور، والبوم ، کاپیتالیسم، طاق نصرت ، آجیل ، آرشتیکت ، کلکسیون ، کوما ، پیپسی، شوفاژ، شومینه، ویترین و ...)

     اما کاربرد زیاد این نوع از واژگان مثلاً در شهر « دنیا در باتلاق تقلب » کفه ی شعر را به سمت تیرهای ژورنالیستی سنگین می سازد، اما این جسارت ، هموار ساختن راههای ناهمواری است که از گذشته های دور، به یادگار مانده است.

       هفت : شاخصه ی دیگر شعر سلمان ، محور قرار گرفتن عنوان شعر است که باعث پیوند ارگانیکی در طول و عرض اثر و ایجاد شبکه ی تناسب در کلیت اثر گردد.

     « بارش بی وقفه ی » واژگان از یک جنس از اختصاصات شعر اوست که بعدها در شعر شاعرانی از سلک سلمانی، خوش تر درخشیده است. مثلاً در شعر « گالش» ( دامنه، کوه ، چشمه ، رمه ، آویشن ، دره، گرگ، کوچ، خنجر، بیابان و ..) باعث یک دستی ویژه ی شعر می گردد، و یا مثلاً در شعر « جریمه» واژگان ( دبستان ، دفتر، مشق های خط خورده، سیاه، زنگ حساب و جریمه) شبکه ی تناسبی را در طول شعر به وجود آورده است. این کارکرد در فهم مخاطب از فضا و پیام و محتوای اثر، اثر بسزایی دارد.

هشت :برجستگی دیگر شعر سلمان، تاثیر شغل ،یعنی معلمی او بر سروده هاست بخصوص شعرهایی که برای نوجوانان سروده است ، او در کتاب « از این ستاره تا آن ستاره » این وجه را به شایستگی نمایانده است و با روان شناختی زیرکانه ای شعرهای اجتماعی و اعتقادی خود را با واژگان محوری ترین دغدغه های نوجوانان ( درس و مدرسه) و دلبستگی های آنان بیان می کند، تعدد و تکثر این گونه سروده ها در کارنامه ی ادبی سلمان آنقدر چشمگیر است که می توان  فصلی تحت عنوان « سروده های مدرسه ای سلمان » برای او منظور ساخت.  مثلاً : دفتر کوچک نقاشی من / داخل هر برگت / طرح یک موج کشیدم با رنگ / گفته بودم شاید / بتوانم دریا را بکشم / آه افسوس نشد/ دفتر کوچک نقاشی من / برگ های تو کم است / موج اما بسیار 5....

و یا : زندگی ساعت تفریحی نیست، که فقط با بازی / یا با خوردن آجیل و خوراک / بگذرانیم آن را / هیچ می دانی آیا / ساعت بعد چه درسی داریم / زنگ اول دینی / آخرین زنگ حساب 6 ....

و یا : زندگی در شهر ماشینی است / بستگی دارد به بنزین / بستگی دارد به نفت / زندگی در روستا اما / بستگی دارد به اسب/ ساده و خوش رنگ 7...

جوانی و شور ا نقلابی سلمان از او شاعری حساس، صریح، آرمانگرا و ستیزنده و مطلق اندیش ساخته است. تقبیح تمام وجوه مدرنیسم و اصرار بر دو قطبی بودن هر چه هست ( سیاه و سفید)و قرار دادن اسم های شهلا و کیومرث در مقابل خدیجه و عبدا... در شعر ( زمزمه ی جویبار) بیانگر همین حساسیت و آرمانگرایی اوست. سلمان مثل همه ی آزادی خواهان امید زیادی به انقلاب بسته بود و نتیجه آن را یک جامعه ی ایده آل با حاکیمت مطلق معنویت بدون هیچ گونه رنگ و نیرنگ انتظار می کشید.

« اگر زنده می ماند – که کاش چنین بود – یقیناً صراحت و دردمندی اش او را به اصطکاک شدید با کجروی ها می کشاند».8

اکنون سلمان نیست ، اما صدای او که از حنجره ای مظلوم و نوشکفته برخاسته، وجود دارد. شعر سلمان باید براساس فرهنگ حاکم و دغدغه ی شاعران ادبیات پایداری روزگارش نقد شود. سلمان جامعه، مردم، ظلم ستیزی، صداقت، صراحت و سادگی را فراموش نکرده بود، امیدوارم که فراموش نشود

 پانوشت ها :

1-     سلمان هراتی / دری به خانه ی خورشید / ص 19

2-     گل چه پایان قشنگی دارد/ ص 122/ سعید بیابانگی .

3-     سلمان هراتی / دری به خانه ی خورشید ص 13

4-     تعبیر از افشین علا/ شاعر کودک و نوجوان

5و6و7 – سلمان هراتی / از این ستاره تا آن ستاره.

8- برگزیده شعر جنگ / حسن حسینی / ص 74.

منابع:

1-     از آسمان سبز/ سلمان هراتی / حوزه ی هنری / چاپ دوم 1376

2-     دری به خانه ی خورشید / سلمان هراتی / سروش / چاپ اول / 1368

3-     گزیده ی شعر جنگ و دفاع مقدس / حسن حسینی / سوره ی مهر / چاپ اول 1381.

4-     گل چه پایان قشنگی دارد ( یادمان سلمان هراتی) / به کوشش محمدرضا عبدالملکیان/داستان سرا/ چاپ اول 1383.

5-     بررسی شعر دفاع مقدس / علی مکارمی نیا/ ترفند / چاپ اول 1383

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:43  توسط shivan_noori  | 

                  چون فرودشتابان فواره بر خاک        

                                یادمان سلمان هراتی                         

              میلاد ومرگ سلمان، میلاد ومرگ احساس و عاطفه بود  تولدی که با شکوفایی و نوزایی طبیعت ،جوشانی چشمه ها ونفس های ناز زمان وزمین و...همراه بودو مرگی که درست در  بیست و هفت سال  بعد، در غروب غمناک جمعه ای پاییزی، در پیش چشم همان درخت، کوه و دریایی که شاعر با وسواسی لطیف و فرزندانه به آن ها می نگریست اتفاق افتاد. ماشین تابوت مرگش شد و دره او و همراهان را به کام کشید.

     همه چیز در مورد سلمان هراتی به سرعت می گذرند، هم عقربه های ساعت عمرش که در 27 سالگی خوابید و هم روزگار نبودنش (این را در مقابل کارهای نکرده می گویم).  

سلمان 27 سال زندگی کرد و رد روشنی از شعر و شعار که عموما برخاسته از جهان بینی دینی اوست و عطری ایدئولوژیک، انقلابی، بومی و طبیعی دارند، بر جای گذاشت.

     او از« آسمان سبز1 » آمد،« دری در خانه ی خورشید2  » گشود و » از این ستاره تا آن ستاره  3 » را در بیداری، فریاد گری و مرگ آگاهی زیست.

    سلمان در هفتم فروردین 1338 در مزردشت تنکابن متولد شد، فوق دیپلم هنر را از تربیت معلم تهران گرفت و به معلمی پرداخت. در موسیقی، عکاسی و نقاشی دستی داشت. از سال 50 و 51 خرقه ی شعر را بر تن پوشید، و با سرعتی عجیب که نشان از واقعه ای ناباورانه داشت، ادامه داد.در سال 1361 ازدواج کرد و سرانجام در نهم آبان ماه 1365 در حالی که می رفت مهربانی هایش را بین دانش آموزان روستایی محروم در لنگرود تقسیم نماید، در یک حادثه ی رانندگی جان سپرد. در حالی که چشم های زیادی به ساز و آواز شاعرانه اش چشم دوخته بودند، در حالی که سری پر شور و شعر و دلی سرشار از عشق و شدن را به همراه داشت.  

    سلمان در کلیت آثار خود، شاعری است ایدئولوژیک و متعهد که در یک دست تفنگ دارد و با آن رنگ و نیرنگ را نشانه می رود و در دست دیگر، گل سرخی دارد که به هر کس که بخواهد، خاکسارانه تقدیم می کند. « او سبد و سیب ها و انارهای سهراب را به میرزا کوچک بخشید و تفنگ میرزا کوچک را به سهراب سپهری داد.»  4

     کلید واژه های شعر سلمان اگر چه انقلاب، شهادت ، آموزه های اعتقادی ودینی وعناصر طبیعی است اما مرگ ومعاد و تعابیری از این دست در اکثر آثار سلمان به عریانی خود را می نمایاند مرگ در آثار سلمان به اندازه ی زندگی جریان دارد، او از منظر جهان بینی اسلامی و دینی به مرگ می نگرد، مرگی که « اشارتی است به حیاتی دیگر»بنابراین به دنبال شدنی د یگر است و تب تند گذشتن و رسیدن دارد.

      در ادبیات معاصر چند تن را می شناسیم که در غنچگی پرپر شده اند در حالی که به گواهی آثار، چشم انداز درخشش روشنی داشته اند، یکی پروین اعتصامی، دیگری فروغ فرخزاد و سومی سلمان هراتی، اما جوان مرگی و مرگ آگاهی سلمان از نوع دیگرست.

      انگار، سلمان با چشمی مرکب و مسلح تقدیر خویش را رصد کرده بود، و به همین دلیل گام ها را بلندتر برمی داشت، مرز و مسیر خود را بی هیچ  تسامحی مشخص کرد. و به  اصلی ترین موضوع روزگار خود یعنی انقلاب  ، جنگ ، ستیز سنت و مدرنیته و تقابل غرب و شرق و... پرداخت .حرف او از مرگ، از جنس حرف و سخن و سرودن شعر برای سنگ مزار نبود بلکه ادراکی بود شهودی – عرفانی  که از سر تشنه کامی و دل سپردگی به آن پی برده و هر چه به آن غروب غمناک نزدیک تر می شود، کلامش به صراحت خود مرگ، معنادار تر می گردد.

     من طنین این بیت عاشقانه ی مولانا را در جای جای سروده های سلمان می شنوم

    مرگ اگر مرد است گو نزدیک من آی/تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

      بودن ضرورتی است، چنان که زمستان، ومرگ ضرورتی تر، آن سان که بهار...5

    و یا ؛ با من بیا/ به نظاره ی هزاره ی آوار/ و ببین، پایان زندگی/ چقدر مستند است6

     و چه مرگی از مرگ سلمان مستندتر که حتی نوع ، زمان و مکان آن را واگویه کرده بود.

       دنیا آتشکده ی موقتی است/ تا من و تو / در آن بنشینیم/ نه عبوس/ که چون ققنوس/ دوباره شدن را/ و به امید دیداری در نا کجا/ مرا این معنی، با غروب مانوس کرده است. 7

       سلمان در کتاب اولش که در سال 1364 منتشر شد، می نویسد ای دل / بر خیز تا برای رفتن فکری بکنیم/ احساس می کنم که از هوای سفر سرشارم/ دلم هوای رسیدن دارد. 8

      او پس از مجموعه ی اول، علی رغم این که از نظر زبان، بیان و تاملات شاعرانه متفاوت می شود و خود را از شعارزدگی به وادی شعر می کشاند، دست از سر مرگ بر نمی دارد و این کلید واژه، هم چون پاندول ساعتی در طول وعرض سروده هایش در جریان است.  

... گفتم ای دل/ مشو غافل از مرگ/ دست دلبستگی را رها کن/ خویش را دست این هرزه مسپار/ آخر این جا نشستن دوامی ندارد.9

    و یا  ،زندگانی درنگی است کوتاه/ چون فرود شتابان فوراه بر خاک ...10

     و یا ،عمر، لحظه ایست / از برآمدن/ تا به آخر آمدن/ و در این میان/ کار ما شکفتن است...11

     در همین کتاب دری به خانه ی خورشید است که به آن شهود شگفت آور اشاره می کند (شعر من هم می میرم را می گویم که در نوع خود به لحاظ صداقت بیان ، زمان ، مکان و نوع اعتراف،ودر مجموع تعبیر ابژه ی یک پیشگویی شاعرانه، بی نظیرترین اثر در میان دفتر های زمانه است) اسامی افراد در این شعر، و سنت های موجود به اضافه ی عناصر طبیعی در آن نظیر کوه، درخت، آغل، اسب و غیره بیانگروقوع آن حادثه در محل زندگی یا کار او (مازندران یا گیلان)است.

      او همچنین در نامه ای به برادرش می نویسد« ... شعر آفتاب زندگی است، مرگ من در راه است و خواهد رسید» 12

      تاثیر سلمان از شاعرانی چون نیما،اخوان، شاملو،فروغ،سهراب سپهری ،موسوی گرمارودی و طاهره ی صفارزاده غبر قابل انکار است. اما رد روشن تری از فروغ و سهراب را می توان در آثار او یافت، شاید به علت همین تاثیر ،ارادتی ویژه به این دو شاعر داشت، یک بار در سال های دانشجویی، به مزار فروغ رفت و آخرین سفرش را به کاشان و سلام و خداحافظی با سهراب سپهری اختصاص داد. شاید به این دلیل بود که ته جرعه ی تاثیر نگاه و عرفان سپهری در جام جانش باقی بود. همسرش درباره این سفر می نویسد«... خاطره ی خوبی که از سلمان دارم، همان تنها سفرمان به کاشان است، آخر های شهریور 1365 بود که با هم به کاشان رفتیم. در طول این چند سال که با هم بودیم، این قدر سلمان را خوشحال ندیده بودم، سر قبر سهراب که رفتیم سلمان به دوستش گفته بود که ممکن است همین روزها برایم اتفاقی بیفتد مرا بیاورید همین جا دفن کنید حادثه درست در یک ماه و نیم بعد اتفاق افتاد »13

    و اینک به علت طولانی نشدن این مقاله بخش هایی از شعر معروف »من هم می میرم« سلمان راکه سند پیش گویی و مرگ آگاهی آگاهانه ی اوست، می خوانیم. سلمان جوان در این اثرزمان ،مکان،ونوع مرگ خویش را به روشنی پیش بینی می کند

من هم می میرم/ نه مثل غلامعلی/ که از درخت به زیر افتاد.../ من هم می میرم / نه مثل گل بانو که سرزایمان مرد/ من هم می میرم/ نه مثل حیدر/ که از کوه پرت شد.../ من هم می میرم/ نه مثل فاطمه از سرماخوردگی.../ من هم می میرم/ نه مثل غلامحسین/ از مار گزیدگی.../ من هم می میرم/ اما در خیابان شلوغ/ در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا/ زیر چرخ های بی رحم ماشین/ ماشین یک پزشک عصبانی/ وقتی از بیمارستان دولتی بر می گردد/ بعد دو روز/ در ستون تسلیت روزنامه/ زیر یک عکس 4×6 خواهند نوشت ای آن که رفته ای.../ چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟ 14

پانوشت ها:

1-مجموعه شعر سلمان/ چاپ اول/ 1364

2- مجموعه شعر سلمان / چاپ اول/ 1367

3- مجموعه شعر سلمان/ برای کودکان و نوجوانان

4- گل چه پایان قشنگی دارد/ انتشارات داشتان سرا/ چاپ اول/ ص 55/ قیصر امین پور

5- شماره های 5 و 6و 7و 8 از مجموعه از آسمان سبز

6- شماره های 9و 10و 11 از مجموعه دری به خانه ی خورشید.

7- گل چه پایان قشنگی دارد / ص 31

8- همان منبع ص 22

9- از مجموعه در ی به خانه خورشید / انتشارات سروش / چاپ دوم/ صص 13و 14

منابع

1-از آسمان سبز/ چاپ دوم/ حوزه هنری  1376

2– دری به خانه ی خورشید/ انتشارات سروش / چاپ دوم1368.

3- بیدارتر از صبح/ یادمان سلمان هراتی/ حوزه هنری/ چاپ اول 1377/ نوشته سید ضیاءالدین شفیعی

4- گل چه پایان قشنگی دارد/ یادنامه ی سلمان هراتی/ انتشارات داستان سرا/ چاپ اول/ 1383

5- بررسی شعر دفاع مقدس/ علی مقارمی نیا/ انتشارات ترفند/ چاپ اول 1383.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:24  توسط shivan_noori  | 

                                       نقش و کارکرد شعر

     به مناسبت بیست و هفتم شهریور- روز ملی شعر و ادب

                                                                     عباس حسن پور

         در میان ملل گوناگون ،هنرهای مختلف و متفاوتی مورد پسند و اقبال واقع گشته و به    برگ و بار نشست و یا بنا بر دلایلی به بوته فراموشی  سپرده شده اند اما در میان همین ملت ها  یک نوع هنری خاص به جهت شرایط محیط ، امکانات، حمایت ها ،جهان بینی ها و ایدئولوژی و...از بر جستگی خاصی برخوردار گشته و هنر غالب آن ملت و سرزمین تلقی می گردد.

          از میان هنرهای هفت گانه ،بنا بر ملاحظات فرهنگی، اجتماعی ،سیاسی ایدئولوژیکی و انواع روان شناسی ها ،شعر به عنوان هنر برتر ایرانی عمر و عمقی شایان توجه دارد و هرگز با تورق تاریخ و تغیر ذائقه ی عصر و نسل ،مقبولیت خویش را از دست نداده است.

      بیان چنین عبارتی به معنی نفی هنر شعر و سخنوری ملت های دیگر نیست زیرا شعر« سحر حلالی» است  که همه ی ذوق های سلیم و احساسات پاک را به خویش می کشاند و مرز و میزان نمی شناسد هدف ما نشان دادن برجستگی یک نوع هنری در جغرافیایی خاص است مثل نمایشنامه نویسی در تمدن یونانی ،معماری در رم ، رسامی و پیکر تراشی در دوران رنسانس ، شعر درایران و....

      این هنر برتر ورسانه ی فراگیر و چند رسالتی (در روزگار کمبود رسانه ها )فقط ابزار تفریح و سرگرمی و ابراز گاه احساسات شاعرانه نبوده است بلکه محمل اندیشه های عالمانه ، پاسدارفرهنگ ایران و ایرانی و حافظ زبان و وحددت ملی و بومی هم بود و به علت در دسترس بودن و نفوذ در لایه های اجتماعی ،کارکردهای گوناگونی چون آموزش علوم ،عرفان، دین و حکمت، فلسفه، اخلاق ،حماسه و اسطوره، روان شناسی و....را در خود منعکس کرده است.

      در بررسی ادوار تاریخی ،شعر و ادب فارسی مسیر پر فراز و نشیبی را پیمودو قبض و بسط بسیار دیدنی و قابل تاملی را تجربه کرده است، شعر، گاه زمزمه و نجوا بود و گاه فریاد،گاه آیینه ای است مکدر و غبار اندود و گاه  شفاف و انعکاس دهنده ی همه ی ابعاد زندگی ابنای عصر، گاه زمینی است و گاه آسمانی ،گاهی از سوی حاکمان وقت سیلی می خورد و گاه مورد تفقد و نوازش واقع می شود اما هیچ گاه از حرکت و پویه نمی ایستد و در میان غلیظ ترین گرد و غبارهای نا موافق اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و... سر راست می کند و... و دقیقا به همین دلایل است که باید آن را هنر برتر ایرانیان بر شمرد.

        کدام ایرانی را می شناسید که از آموزه های شاعران ادب فارسی توشه ای نداشته باشد ؟چه کسی می تواند ادعا کند که هنر ،فرهنگ ، و زوایای پیدا و پنهان زندگی نیاکان ما در سروده های حماسی فردوسی ،عارفانه ها و قلندرانه های مولوی و حافظ و عاشقانه های سعدی و ترانه های پر از پیچ و تاب فلسفی خیام و انتقادات سیف فرغانی و عبید و سروده های وطنی شاعران شهیدی چون فرخی یزدی و اجتماعیات شاعران معاصر تبلور نیافته است ؟

          به همین دلیل مطالعه ی عقبه ی فرهنگی واجتماعی وتاریخی این سرزمین،بدون درنظرگرفتن ملاحظات شاعران راستین(آنانی که دراثرگذرزمان ازصفحه ی تاریخ وجغرافیای ادبی محو نشده اندوتوانسته اندآثاری بدون تاریخ مصرف خلق نموده اند)وتورق دواوین آن ها که محصول همان لحظات ناب وآیینه تمام نمای فعل وانفعالات عرصه های فردی واجتماعی عصرشاعراست،قدری ناقص وناصواب به نظرمی رسد.ودرهمین راستاست که زنده یادجلال آل احمد،ادبیات رادیده بان تاریخ یک ملّت می داند ومی نویسد((ادبیات هرملّت تاریخ راستین آن ملّت است.))

     درروزگارما،اگرچه به علت تکثّررسانه هاواختصاصی شدن حوزه ی علوم وهنرها،شعررسالت چند سویه ی خود راازدست داد وبه باوربرخی در حد یک صنعت صرف نزول کرده است اما فرهنگ و جامعه ی ایرانی هنوز این باور را نپذیرفته است .هنوز شعر می تواند آب زلالی باشد در گرمای تابستانی کویر و چتر و چراغی در شب های بارانی و بی ستارگی.

       اگر چه در ادبیات جهان از ارسطو و افلاطون و در ادب فارسی از شمس قیس رازی گرفته تا کنون تعاریفی متعدد و گاه متفاوتی از شعر و انواع آن به یادگار مانده است اما باید اذعان کرد شعر مرغ زیرکی است که هرگز در قفس تعریف و معنی نمی گنجد و تازه همین تعاریف متعدد، گواه روشنی بر تعریف ناپذیری این وجه هنری است.

       اشتراک نظرها در خاستگاه شعر از اشتراک در معنی و انواع آن بیشتر و جالب تر است پل الوار ،شاعر فرانسوی نخستین مصراع آن را هدیه خدایان می داند و بیش از او و با نگاهی رندانه، حافظ ،شعر را محصول دست دادن حال  و شعف درون می داند و می سراید

           کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟   

          یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

            در روزگار ما هم مهدی اخوان ثالث   ،شعر را محصول لحظات نابی می داند که در سایه پرتو شعور نبوت حاصل می گردد.

       بی شک هدف اخوان از ارائه ی چنین تعریفی به لحاظ زمانی ،وقتی است که شاعر فرمان بنویس را دریافت می کند و شعر واقعی محصول همین لحظات ناب و کمیابی است که احساس، عاطفه، تخیل ، زبان و «فیض روح القدس»در ناکجایی به هم می رسند  و آن زایمان درد ناکانه اما شیرین اتفاق می افتد.

      رابطه شعر و شاعر رابطه ی والد و ولد است گاه شاد و گاهی شکننده ،گاه خردگرایانه و گاه رمانتیک ،گاه فریاد و گاهی زمزمه،گاهی تازیانه وشلاق و گاه لطیف و نوازشگر و دایه وار و....واین البته با نظریه «مرگ مولف»رولان بارت مغایرتی ندارد

      یکی دیگر از کارکردهای غیر قابل انکار شعر فارسی، همراهی و هم رکابی با  تحولات اجتماعی، و فکری و فلسفی ای است که در لحظه لحظه و جای جای این سرزمین و حتی وطن ادبی گذشته است ویکتور هوگو معتقد است «قاطع ترین نتیجه ی مستقیم یک انقلاب سیاسی ،یک انقلاب ادبی است».

      خیزش و ظهور شاعران حماسه سرا در ظرف زمانی مخصوص از خطه ی خراسان (اسدی ،دقیقی و فردوسی بزرگ)و هم چنین ظهور شاعران اجتماعی و سیاسی عصر مشروطه و سرایش شعر های ،انقلابی و ایدئولوژیک در جریان و بعد از انقلاب اسلامی معلول همین جریان های اجتماعی است.

       در شعر و ادب راستین و متعهد ایرانی ،نفی و اثبات و ستایش و نکوهش دوروی یک سکه است . نفی خود کامگی ،فساد، طغیان علیه گردن کشان ،نکوهش ناراستی و دنیا زدگی و.....و ستایش اخلاقیات،جوانمردی و عدل و انصاف ، کراملات انسانی ،خرد گرایی،صلح و راستی و روشنایی و....

       نکته ی مهم دیگری که در شعر و ادب فارسی موجود است و متاسفانه به عنوان یک پروژه ی قابل عملیاتی شدن و مفید ،مغفول مانده،بعد درمانگری شعر و ادب است ،همان چیزی که در روانکاوی « شعر درمانی» نامیده می شود.

          شاعران با بکار گیری قوا ی خرد و خیال به تسکین درد ازلی –ابدی عشق و نوستالوژی بشر پرداخته و تسکین دهنده ی آلامی گشته اند که احیانا تشخیص و داروی آن در هیچ درمانگاهی یافت نمی شود.

        شعر درمانی به عنوان یک رشته ی موثر درمانی در روانکاوی ،شاید عمری طولانی نداشته باشد اما سابقه ی حضور چنین تفکری به هزاره های دور بر می گردد ،به عنوان مثال یکی از قدیمی ترین اشعار قاره اروپا شعری است که به « آپالو » ،الهه ی شعر و طب تقدیم شده است .

        آنجاکه شعردرست سروده،خوانده ودرک ودریافت شود،وباخون مخاطب درآمیزدحتی اگربیت یامصراعی باشد،دم مسیحایی است وکارکرداعجازگونه ای دارد.

       بارهادیده وشنیده شدکه گاه بیتی انسان راگرم می کند،می خنداند،شوک می دهد،غبارغلیظ کدورت رامی زداید،شخص رابرعلیه خودش می شوراند،دستش رامی گیرد،اورابه اول جاده می آورد وراه رانشانش می دهد.مگرازیک چیز،شخص یاشی درمانگرغیرازموارد مذکورچه انتظاری می رود؟

     مهم ترین دلیل درمانگرانه ی شعراین است که اولاًارتباطی است کلامی،مؤدبانه وهمراه بااحساسات پاک انسانی که مؤثروماندگارخواهدبود ،ثانیاً مخاطبی که درمان جواست،مستقیماًخودرامصداق امر و نهی و چاره گزینی شاعرنمی داندکه این حرف هارابانظرخاصی ومخصوص اوبرزبان می آورد،  ودلیل سوم این که به علت غیبت شاعردرمسیرصحنه ی درمانگری،غرض ومرضی به ذهن متبادرنمی شود. ومقاومتی  درپذیرش وجودندارد.

    به دو مثال زیر توجه کنید:

                 پیش چشمت داشتی شیشه کبود 

                 زین جهت دنیا کبودت می نمود

    این بیت« مولانا» درمانگر بسیاری ازبیماری های روحی وروانی است،بیتی است،زمان ومکان ومصداق ناپذیرامادرهمه جاوبرای هرکسی که مبتلاست می تواند،راهی رانشان دهد،دربیت هم به جهت رعایت ادب وهم ناپیدایی مصداق وبی غرضی شاعر،یک رشته ی نامرئی پذیرش وجوددارد.

ویا این قطعه از سعدی شیرازی

                چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن  

                   که  می خوانند  ملاحان  سرودی

                  اگر  باران   به   کوهستان   نبارد      

                 به سالی دجله گردد خشک رودی

       در بیت بالا با یک مثال عینی و ابژه،روش امرار معاش با اقتصاد کلام ،موزون ،قابل درک و ...بیان شده است و بی شک پتانسیلی بیش  از یک عبارت منثور و آمرانه و انتزاعی دارد و هزاران نمونه ومثال روشن تر دیگر که در دواوین شاعران مندرج است که متاسفانه نه در دانشگاه و نه در محافل علمی به این وجه شعر پرداخته نمی شود.

       معتقدم برای تاثیر بیشر و بهره گیری از انرژی درمانی آثار ادبی باید معنا گرایی در اولویت باز خوانی  متون نظم ونثر قرار گیرد و یا در مراکز آموزشی و دانشگاه ،به موازات بررسی های سبکی، واژه شناسی ،آرایه های ادبی، نکات دستوری و....بعد معنایی مورد توجه بیشتری واقع گردد زیرا که بعد درمانی یک اثر باکاوش و دریافت معنایی آن امکان پذیر خواهد بود

    باگرامی داشت روزشعروادب فارسی،به روان همه ی شاعران وادیبانی که درگذرگاه تاریک تاریخ ،چراغی ازحس وعشق ودانایی ودرمانگری برافروخته اند،درودمی فرستیم.امیداست بخش های مغفول مانده ی شعروادب فارسی مثل((شعردرمانی))باجدّیّت واهتمام آکادمیکی بازخوانی وتعریف واستفاده شود.                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 5:13  توسط shivan_noori  | 

                       در هر مقام بر لبم آوای یا علیست

               سیمای علی (ع) در آثار نیما یوشیج

         علی (ع) امام مهربانی ها و آموزگار عملی ایمان، یقین، حکمت، عبادت، عشق و عدالت است «جر جرداق مسیحی» از زبان همه ی مردم درباره اش نوشت، مادر دهر عقیم است از زادن فرزندی چون علی (ع)

     اولین نتیجه ی مقایسه ی تاریخ و اسطوره شاید این باشد که کاراکترها و حوادث اساطیری از تاریخ بزرگ تر و شگفت انگیز ترند، اساطیر عموماً حیران گاه عقل و عمل و اندیشه اند اما حضرت علی (ع) حقیقی است که در ورای اساطیر قرار دارد و هرگز هیچ کاراکتر اسطوره ای را به جهت عدم جامعیت توان سنجه و قیاس با حقیقی تاریخی به نام علی (ع) نیست و درست از همین نقطه است که آن بزرگ به کشف این عبارت زیبا نایل شد که «علی، حقیقی بر گونه ی اساطیر» (1 )است.

         حضرت علی «مجسمه عدالت و دیانت» بود. «خار در چشم و استخوان در گلو» زندگی کرد. درد دین و درد همنوع او خداگونه بود، رفیع ترین بنای عدل را بنا نهاد. نازکانه ترین چشمه های احساسات مبتنی بر خرد را در حق مظلومین جاری ساخت، طولانی ترین سکوت را به مصلحت دین تحمل کرد.  نغزترین حکمت و معرفت را با «کلکی شیرین سلک»( 2 )بر جای گذاشت، کوبنده ترین و کاری ترین ضربات شمشیر را بر گرده ی کفر فرود آورد و چشم تاریخ را محسور خود ساخت و هنوز که هنوز است عقل و عشق و عرفان در او به چشم تحیر می نگرند. به همین خاطر کم تر آزاده ایست که جذب حضرتش نشده باشد و به وسع خویش، به عظمت ابعاد وجودیش نیندیشیده و لب بر ستایش و منقبت او نگشوده باشد.

         نیما یوشیج هم، مانند اسلاف آزاده و حقیقت نگار خویش در چهار رباعی و یک قطعه، عشق و ارادت خویش را به محضر آن امام همام ابراز می دارد (می دانیم که عشق در آثار نیما مفهومی است و تنها و تنها در مورد حضرت علی (ع) است که به مصداق کشانده می شود. به اضافه ی این که در دفتر یادداشت های روزانه با یک نگرش رئالیته و فرا تاریخی، به قضاوت در مورد حضرت علی (ع) پرداخت که بسیار تأمل برانگیز است جهت اثبات ادعای خویش و ارادت نیما به حضرت علی (ع) ذکر چند نکته از دفتر یادداشت های روزانه را ضروری می دانم.

       اولاً این که احزاب چپ و راستی که در روزگار نیما و شکوفایی و عصیان ادبی او، سعی در جذب و منتسب ساختن نیما به نحله های موسمی خود را داشتند، به ذات اندیشه های او راهی نبرده و رفتارشان ریشه در نیما نشناسی داشت. با توجه به یادداشت های نیما، تحزب محدودیت و مغدوریت آفرین است و قرار گرفتن در پوست گردو. نیما شاعریست که مشرب او نوعی کاربست تو امان روشنفکری و عقلانیت دینی است و انتسابش به کمونیسم، و انواع ایسم های لائیک به استناد آثارش مردود است.

       به عنوان مثال «من بزرگ تر و منزه تر از آنم که توده ای باشم، یعنی یک فرد متفکر محال است که تحت عنوان فلان جوانک که دلال و کارچاق کن دشمن شمالی ماست برود و فکرش را محدود به فکر او کند، این تهمت ها دارد مرا می کشد، من دارم دق می کنم از دست مردم» (3)

        و یا «دلیل عقب ماندگی در زندگی پیشوایان حزب توده اند، می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، احمق ها، خیال می کنند من توده ای هستم» (4).

        ثانیاً مطالعه ی دقیق آثار نیما و مخصوصا‌ً یادداشت های روزانه اش، طرح توطئه ای را خنثی می سازد و آن نسبت ناروا به سیروس طاهباز ـ تدوین گر آثار نیما ـ در جهت ایدئولوژیک معرفی کردن اوست.  

       عده ای به این شایعه و دسیسه دامن زده اند که سیروس طاهباز، جهت ماندگاری نیما در صحنه ی تاریخ و اجتماع، اشعارش را همسوی تفکر حاکم مصادره کرده است و با لطایف الحیل لباس شرعی و ایدئولوژیکی بر قامت آثار و اندیشه های نیما پوشانید در حالی که واقعیت چیز دیگریست و آثار شاعر گواه گویایی است که او هرگز به نقد و نفی دین و مذهب نپرداخته است. و تازه ریشه ی خانوادگی این ارادت را می توان از نامی که برای او انتخاب کرده اند دریافت. علی اسفندیاری.

           پس این که نیما هم در چندین جای آثارش به ذکر و ستایش مولا علی (ع) پرداخت، چندان جای شگفتی نیست لازمه ی آزاد اندیشی و عدالت خواهی جز این چه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر اگر شاعر آزاده ای چون نیما، ارادت خود را به آن امام همام علنی و عملی نمی ساخت، جای خرده و شگفتی بود.

       مولا سروده های نیما بیانگر عکس العمل صریح و عالمانه ی او در برهه ای از زمان که دین و مذهب با شعارهای فریبنده و مدرن مآبانه مورد هدف و هجمه قرار گرفته و تغییر بنیادین الگوها در دستور کار قرار گرفته بود، نیز هست.

         نیما در یادداشتی می نویسد «از من می پرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی (ع) هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی (ع) افتخار می کند. از استالین چند سال گذشته است، احمق ها نمی دانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد، بگذار صد سال از استالین بگذرد (5) و یا «وقتی هزار سال از کسی خوب گفته شد، هرگز آن آدم در یک سال و یک ساعت از بین نمی رود علی (ع) انسان کبیر است بعد از هزار سال باید دید آن که انسان کبیر اسم گرفته است بعد از دویست سال چه خواهد شد» (6) ناگفته پیداست این فرضیه و قضاوت تاریخی به بار ننشست و یکی از کسانی که گاه پوشیده ی این حزب را به باد داد و فروپاشی حتمی الوقوع آن را در اوج اقتدار پیش بینی کرد، نیما یوشیج بود.

     و اینک چهار رباعی و یک قطعه از مولا سروده های نیما را مرور می کنیم با این توضیح که نیما در این نمونه ها هم شاعری اندیشه گراست و چندان به دنبال گزینش وچیدمان امروزی واژه ها نیست و گاه از نظر نحو، ساخمان شعرو...آرکائیک ملال آوری را به نمایش می گذارد. به عبارت دیگر نیما یوشیج در بیشتر رباعیات خود ازنرمش و تجارب زبانی امروز بهره ای نمی گیرد و دقیقاً به همین دلیل در مقایسه با دیگر شاعران معاصر، شانس جذب مخاطب کمتری دارد و رباعیاتش هم ناخواند مانده است.

       آن کس که نه با علی (ع) دل خویش بباخت

    چیزی نشناخت  گر چه بسی چیز شناخت

    در ساخت دلم به هر بدی، لیک دلم

    با آن که بد علی به لب داشت، نساخت

 

     با دانش هر کس از رهی کار بساخت

    در دایره ی سرگشته چو پرگار بتاخت

     رانی اگرم و گر که خواهی بنواخت

     نشناخته رفت آن که علی را نشناخت

 

     محمود علی (ع) عابد و معبود علیست

    وز جمله ی آفریده مقصود علیست

    گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم

    بودی به میان نبود ور بود علیست

 

     صد بار شکست و بست و درهم پیوست

    تا نام علی مرا در آیینه ییست

    من بگسلم از تو با جفای تو و لیک

    از مهر علی دلم نخواهد بگسست.

      اگر اثر هر کس را که آینه ی تفکر، اندیشه و جهان بینی او بدانیم این اندیشه های نیما بیانگر عمق اندیشه های مذهبی اوست و خط بطلانی است بر همه ی شایعاتی که تا کنون در مورد نیما مرتکب شده اند. نیما علاوه بر چهار رباعی قطعه ای در مورد حضرت علی(ع) دارد که در ص (579) دیوانش درج شده است. با این مقدمه «مدح مولای متقیان علی (ع) است در روز عید غدیر گفته ام:

        گفتی  ثنای  شاه   ولایت  نکرده ام   

         بیرون ز هر ستایش و حدثنا علیست

       چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست

       هر  چند  چون  غلات نگویم ، خدا علیست

       شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت

       لیکن چو نیک در نگری پادشاه علیست

       گر  بگذری  ز مرتبه ی  کبریای حق  

       بر صدر دور  زودگذر  کبریا  علیست

       بسیار حکم ها به خطامان  رود ، ولی

      در حق آن که حکم رود بی خطا علیست

      گر بی خود و گر بخود، اینم  ثناش بس

      در  هر  مقام  بر لبم آوای  یا علیست

                   پانوشت:

1-دکتر علی شریعتی

2-مهدی اخوان ثالث

3 ـ برگزیده آثار نیما به کوشش سیروس طاهباز، انتشارات بزرگ مهرـ چاپ اول 1369 ص 215.

4 ـ همان منبع ص 235.

5ـ همان منبع ص 219 .

6ـ‌ همان منبع ص 260 ـ 259 .

                 منابع:

 1 ـ مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز چاپ اول – انتشارات نگاه 1371.

 2 ـ برگزیده آثار نیما به نثرـ به کوشش طاهباز- انتشارات بزرگ مهر چاپ اول 1369.

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 5:29  توسط shivan_noori  | 

 دوغزل

                      تقدیم به پیشگاه مولایم علی (ع)

              امام مهربانی ها

      به نام تو ای آسمانی ترین یا علی

      نماد خدای جهان در زمین یا علی

      صمیمانه تر از تو آیا سروده کسی

     غزل های ایمان و عشق و یقین یا علی؟

     سحر گاه فزت برب چه دیدی ،مگر

    که پیچید در جانت عطری چنین یا علی

     جهان با تمام نگاهش هنوز هم ندید

     به جز تو امیری خرابه نشین یا علی

      سکوت تو گویا تر از ذوالفقار تو بود

     وهمبوی صد خطبه ی آتشین یا علی

      بگو تا ببارد بر این تشنه زار زمین

      هر آنچه تو گفتی به چاه امین یا علی

       همان کودک کوچه های شب کوفه ام

     و  محتاج  لطف تو ای نازنین یا علی

     و ای  کاشکی  مثل آن کودکان کویر

      شوم لحظه ای با شما  همنشین یا علی

       چه  بغض  غریبی گلوی دلم را گرفت

       توانی ندارد غزل بعد از این یا علی

 

          از آن صبح بی خورشید

    دیگر نمی بیند کویر کوفه، مردی را که باران بود

     تنها  رفیق لحظه ی تنهایی اش چاه بیابان بود

      مردی که در آرامش نامش کبوتر لانه می بست

    مردی که ضرب ذوالفقارش گوییا قهر خدایان بود

              مردی که دریایی ترین بود و خدای مهربانی            

 در آستین کوفه اما تیغ زهر آلوده پنهان بود

   این شهر بی شیرازه آری کینه زار کفر آلود

  شهر کر  و کوری که از ادراک مولا ناتوان بود

شهری که آیات رسای سبز قرآن را نفهمید

    شهری که زلف عقل و ایمانش پریشان پریشان بود

     شهری که  تا –فردای بغض کودکانش هم نفهمید

    بین علی ،ویرانه ها وشب  ،چه رازی در میان بود

    از سیل اندوهی که می پیچید در آن صبح بی خورشید

    در چشم های آسمان ،دق مرگی دنیا نمایان بود

   تنها نه نخلستان ز تن می کند شولای شکیبایی

   آه از نهاد چاه می جوشید و دریا رو به پایان بود

    پیچید دنیا را میان هاله ی حیرانی و شرم

    عطر عباراتی که بی تابانه در حال بیان بود

    کوچک  تر از آنیم من و این واژه های  تا ابدلال

    از طرح تصویر علی آیا خدا یا این که انسان بود؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 5:24  توسط shivan_noori  | 

        دریغ و درد از این خواب ها و خواب زدگی ها 

                            کمبود ها و نارسایی ها

 در بقعه مبارکه امام زاده محمدبن بکربن علی بن ابیطالب  روستای کلا

                                                                                                  عباس حسن پور

          یکی از اماکن متبرکه منطقه ی بلده ،بقعه ی مبارکه ی امام  زاده محمدبن بکربن علی علیه السلام روستای« کلا» می باشد.بلده از مناطق ییلاقی شهرستان نور می باشد که پس از این همه سال از شعار محرومیت زدایی ،همچنان  در  فقر و فاقه  دست و پا می زند و این چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد.

        بلده مرکز بخش بوده و قدمتی 1500ساله دارد و شامل 45آبادی است که متأسفانه به علت کمبودها وعدم استقرار امکانات رفاهی و آموزشی، سال به سال از تعداد جمعیت آن کاسته شده است و منحنی مهاجرت شیب معناداری را نشان می دهد که متأسفانه آسیب شناسی و درمان نشده است.

         یکی از امتیازات ویژه ی منطقه ی بلده غیراز آب و هوای لطیف کوهستانی در فصل تابستان و وجود رجال و  چهره های شاخص هنری و علمی و ادبی وسیاسی  و....وجود اماکن وابنیه ی تاریخی و مذهبی است.اکثر روستاهای منطقه ی بلده مدفن امام زادگانی است که مردم با عشق و ایمان قلبی به آنان وفادار مانده و رفع حوائج خویش را از آنان به عنوان واسطه ی فیض طلب می کنند.

       از جمله امام زادگان معروف و صاحب کرامات منطقه ی بلده وبه تبع آن شهرستان نور و استان مازندران،بقعه ی امام زاده محمدبن بکر بن علی علیه السلام است که در درازنای تاریخ تشیع ودرتمامی فصول سال جان های مشتاق عدیده ای را به سوی خویش کشانده و پناهگاه امنی برای پناه جویان و حاجت مندان است.

    نام شریف این امام زاده«محمد»است که بنا به روایتی مشهور پدرش «بکر »از یاران امام حسین «ع»و از شهدای کربلاست، نکته مهم این که امام زاده محمد بن بکر، بنا به گواهی منابع و اسناد متعدد و معتبر از نوادگان مولای متقیان علی «ع»است ،مثلادر دفتر بقاع متبرکه سازمان اوقاف و امور خیریه کل کشور صفحه 329آمده است «امام محمدبن بکربن علی، نوه علی علیه السلام است».

         بنا براین این امام زاده از میان حدود 1200 امام زاده  ی شناسنامه دار استان مازندران ،یکی از کم واسطه ترین امام زادگان به معصوم اول حضرت علی «ع» است و همین امتیاز و مظلومیت باعث شد تا راقم این سطور که همیشه از عنایت مولا علی «ع»برخوردار است این مطلب را جهت روشنگری مردم و مسولین نوشته تا نمادهای مظلومیت تاریخ تشیع علوی در حکومت جمهوری اسلامی این همه غریب و مهجور نمانند و گرد محرومیت و مظلومیت از سیمای تابناکشان زدوده گردد.

     زائرانی که از «جاده هراز» ویا« پل زنگوله» به قصد زیارت این امام زاده مشرف می شوند در روستای« ولاشد» به هم می رسنداز ولاشد تا روستای کلا حدود 6کیلو متر جاده ی خاکی صعب العبور با پیچ های خطر ناک است که متاسفانه هنوز زیر سازی وآسفالت نشده است در چهار فصل  سال رسیدن به کلا و زیارت امام زاده دشوار است در زمستان به علت برف و بهمن و راه بندان و تابستان به علت جوش آوردن اتومبیل و پنچرشدن و غیره.

       در طول مسیر اتومبیل هایی را می بینی که در راه مانده اندو سرنشینانی را می بینی که با حیرت و حسرت به تو نگاه می کنند مگر این جا جزیی از مازندران همیشه آباد؟! نیست مگر این جاده به آن مکان متبرک منتهی نمی شود ،سهم ساکنین محروم این روستا از امکانات حد اقلی چه شد؟ ،چه کسی پاسخ گوی این همه سر گردانی ها و بی مهری هاست؟

    بنا به اظهارات اهالی و شاهدان، سالانه حدود دویست و پنجاه هزار زائر و مسافر به این مکان مشرف می شوند  که جاده و حجره و امکانات محدود آنجا نه در شأن امام زاده است ونه پاسخ گوی مراجعه کنندگان..

       از دیگر محرومیت ها و کمبود های این روستا و این مکان متبرک علاوه بر نداشتن جاده ی آسفالته عبارتند از

1-کمبود شدید حجره ها به طوری که در اکثر روزهای تابستان زائران و علاقه مندان در حسینیه و مسجد اسکان داده می شوند

2-کمبود شدید آب شرب درحیاط حرم

3-کمبود امکانات رفاهی

4- حیاط خاکی امام زاده که خود بر غیر بهداشتی بودن صحن و فضا دامن

می زند

5-وجود گرمابه ی نامناسب و کوچک که جوابگوی زائرین و مجاورین نیست و گویا بخشی از هزینه های همین گرمابه از محل موقوفات و نذورات و... امام زاده تامین می گردد

6-کمبود وسایل گرمایشی با توجه به کوهستانی بودن منطقه

7- نارسایی 80درصدی سرویس های بهداشتی

8- اوضاع نابسامان و اسف بار بهداشتی(نبود بهورز، خانه ی بهداشت و امکانات اولیه ی بهداشتی و...

       در روستای کلا  اگر کسی از اهالی بیما رشود و یا به علت جابه جایی فشار  و بروز نشانه های بیماری در زائران که عموم آنها را پیران و میان سالان تشکیل می دهند به علت عدم استقرار کمترین امکانات و عوامل بهداشتی ،باید آن مسیر 6 کیلو متری نفس گیر و ناهموار را پیمود و به روستای« ولاشد» و یا خود بخش بلده که فاصله طولانی با روستای کلا دارد،مراجعه کرد تازه اگر آنجا هم کسی و وسایلی جهت مداوا باشد وبیماری ،بیمارت را باقی گذاشته باشد.

(پیشنهاد می شودحداقل درفصل بهاروتابستان و ایام ازدیاد زائران مثل محرم وشهادت ها، جهت رفاه حال زائرین محترم کمپ امداد بیماران باامکانات اولیه درجوارامامزاده مستقرگردد.

9-عدم وجودوسایل وامکانات جهت شستشوی فرش هاوپتوهایی که به صورت عمومی استفاده می شود.آنچه دراین زمینه درآنجامشاهده می شودبهداشت ستیزی است وجالب این که به علت کمبودجا،دفترخادم ،محل استقراروسایل(ظروف، مفروشات وپتوها)یک جاست که چیزی جزدردودریغ حاصل نمی شود. وتاکنون هیچ تصمیمی دراین مورداتخاذنشده است.

      نکته ی دیگراین که قدمگاه این امامزاده ی بزرگواردر ((بوته ده»  روستایی  بین آمل وچمستان است که مراجعه کنندگان متعددی دارد و کرامات زیادی مشاهده وذکر شده است.به جرأت می نویسم اوضاع بهداشتی واستقرارامکانات درقدمگاه امام محمدبن بکربن علی(ع)از   آرامگاه اوواقع درروستای کلابیشتراست.که این با عقلانیت اسلامی به شدت درتضاد وتعارض می باشد.این کمبودهاونارسایی هابانصب گنبدوضریحی که باتبلیغاتی سنگین درسال گذشته صورت گرفت هم میانه ای ندارد.

   تاآنجایی که راقم این سطورمی داندامامزاده محمدبن بکرازدیربازارادتمندان جان نثاری داشته وبه همین دلیل موقوفات زیادی تقدیم آستان حضرتش کردنداین موقوفات درخود روستای کلا، بلده، بوته ده و بنفشه ده و...، وجود دارد.فکرمی کنم بامدیریت صحیح منابع وعایدات مربوطه  اعم از نذورات ،موقوفات و منابع اهدایی وبدون ردیف اعتباری دولتی می توان شأن ومقام امامزاده رادرحدخودش حفظ نمود.

       اداره ی اوقاف و امور خیریه بخش بلده،شهرستان واستان وهمچنین سازمان میراث فرهنگی وگردشگری مازندران وهمه ی نهادهای موازی و تمامی خیرین وخیرخواهان عزیزامیداول این اقدامات خداپسندانه هستندوبدانیم گناه کم کاری های سهوی وعمدی دربهسازی ورفع کمبودها در کسوت شیعه وزیر لوای حکومت اسلامی بخشودنی نیست.

     امید است با امداد از کرامات گره گشای این امام زاده ی بزرگوارو استعانت از جد کریمش مولا علی «ع» و همت متولیان امر و بذل عنایت خیرین بزرگوار، نابسامانی ها  با اقدامات  تلویحی به سامان برسدو شاهد درد و دریغ های این چنینی نباشیم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:4  توسط shivan_noori  | 

 این چشمه

چه قدر شبیه چشم های توست

                                    مادر جان

از همان بهاری که

سیل سینه ی روستایمان را شکافت

و سکته

«امید »ی

        برای «آرزو» نگذاشت

 

و تابستانی که

              شوهر« شمشاد» شیشه ای شد

               و دوستانم به بهانه ی« کنکور»

                نماز ها را شکسته می خواندند

 

و پاییزی که

              اسب« کربلایی حسن»

               از نفس

                         ا

                         ف

                         ت

                         ا

                         د

و او هفت سال

سفره ی هفت سینش را نچید

 

و زمستانی که

                         گرگ ها

                                                 دهکده را قرق کردند

                                             وتفنگ چی پیر

                                                     توان تپانچه را نداشت

 

و همه ی سالیانی که

                                                عید نیامده رفت

                                        وکلاغ ها

                     خبر های خشکسالی را مخابره می کردند

 

واین روزها

              که دهکده خالیست

                 کوچه خالیست

                 خانه خالی تر

               وهیچ«والیومی» جواب نمی دهد

چه وقت چشم هایت شبیه این چشمه نبود

             مادر جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 6:20  توسط shivan_noori  | 

                      دکتر خانلری

           بنیان گذار زبان شناسی علمی    

                                                              عباس حسن پور

      یکی از چهره های شاخص و اثر گذار در فرهنگ و ادبیات معاصر دکتر پرویز ناتل خانلری است. حضور موفق خانلری در عرصه ی دانشگاه ،مطبوعات(مجله ی سخن)و هم چنین مشاغل سیاسی از او چهره ای ممتاز و ماندگار ساخته است.

        پرویز ناتل خانلری در اسفند 1292 ه.ش1در تهران دیده به جهان گشود. پدرش میرزا ابوالحسن خان  اهل ناتل مازندران و کارمند وزارت عدلیه بود که بعدها به وزارت امور خارجه رفت و سال ها در روسیه خدمت کرد. مادرش سلیمه کاردار، اهل علی آباد نور و دختر خاله ی نیما یوشیج بود.

         پرویز آموزش اولیه را نزد پدر فرا گرفت،پس از مرگ پدر تحت هدایت و مراقبت مادرش به مدرسه ی «سن لویی»رفت. در همان جا زبان فرانسه را آموخت . در سال 1309 با تشویق استاد فروزانفر به مدرسه ی دارالفنون رفت.

        تسلط خانلری به زبان فرانسه به حدی بود که در سال چهارم دبیرستان «دختر سروان» اثر پوشکین را ترجمه کرد و جهت ادامه تحصیل در سال 1311 وارد دانشگاه تهران شد و هم زمان با ماهی بیست تومان به معلمی پرداخت. پس از دریافت لیسانس و پایان خدمت نظام وظیفه جهت تدریس به رشت رفت.  شوق تحصیلات تکمیلی و عطش استسقایی به علم آموزی ،دوباره او را به تهران کشاند. او پس از دکتر محمد معین ،دومین دکتر زبان و ادبیات فارسی بود که از رساله ی خود با عنوان «چگونگی تحول اوزان غزل و تحقیق انتقادی در عروض و قافیه»دفاع کرد و پس از آن به دانشیاری دانشگاه تهران منصوب شد.

        نکته ای که در تتبعات راقم این سطور حاصل شد و شاید برای خوانندگان عزیز جالب باشد این است که چهار تن از نخستین دکترای زبان و ادبیات فارسی مازندرانی بودند ( دکتر  ذبیح الله صفا از یکی از روستاهای بین ساری و سمنان-دکتر حسین خطیبی نوری اهل برودن-بلده-دکتر صادق کیا و دکتر خانلری اهل ناتل نور و کجور )

          زنده یاد خانلری در سال 1320 یعنی در سن 28 سالگی با هم درس دوره ی دکترای خود خانم زهرا کیا نوه ی شیخ فضل الله نوری ازدواج کرد

        خانلری در سال 1327 جهت تکمیل تحصیلات راهی پاریس شد و در دانشگاه سوربن درباره ی فونتیک و زبان شناسی مطالعاتی کرد. هم چنین دوره ی زیبایی شناسی را پشت سر گذاشت.

 زنده یاد خانلری ازچهره های ماندگار فرهنگ و ادب ایرانی است،او از جمله نخستین کسانی است که دوره ی زبان شناسی علمی را گذلراند و به تدریس و تحقیق درباره ی آن پرداخت ،دکتر شفیعی کدکنی در مورد درجه و اشراف علمی ، خلاقیت و اعتماد به نفس ایشان می نویسد:«بزرگ ترین امتیاز خانلری به عنوان یک محقق ادبیات فارسی علاوه بر احاطه ی او به روش های علمی این گونه مطالعات و علاوه بر خلاقیت ذهنی و نوآوری ذاتی او،در نظم و نظامی بود که به لحاظ اندیشه همواره از آن برخوردار بوده است.»2

     دکتر محمد محجوب هم خستگی ناپذیری و مقام علمی و خدمات فرهنگی او را ستوده و در بیانی ظریف می نویسد:«در این دو قرن اخیر اگر دو تن بیش از هر کس در گسترش فرهنگ و ادب ایران و شناساندن آن به مردم ایران و جهان و نیز ایجاد تحولات مطلوب در آن دخالت داشته اند،یکی از این دو تن دکتر پرویز خانلری است.»3

        خانلری با آن که از منزلت اجتماعی و سیاسی ویژه ای برخوردار بود و جزو رجال روزگار خویش تلقی می شد ما ترک مادی چندانی نداشت  .در مجله ی دنیای سخن شماره 34 از قول دکتر فتح الله مجتبایی آمده است:«به مال و منال دنیا چندان وابسته نبود و تا آن جا که من می دانم پس از شصت سال کار و تلاش تصدی بر مقامات ،از او جز مقداری کتاب و خانه ای که به دوران جوانی او تعلق داشت چیزی بر جای نمانده است.»4

     دکتر خانلری ریشه در این خاک داشت،گرچه چندین بار با تبر و تیر طعنه ی دوست و دشمن زخمی شده بود اما هرگز نخواست و نتوانست دل از دست میهن رها سازد. او در نامه ای خطاب به پسر خود نوشت:«شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیاری دیگر نبرده ام،تا آن جا با خاطری آسوده به سر ببری،اما من و تو آن نهال ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک برکنیم.»5

      دکتر خانلری در عرصه ی سرایش شعر هم دستی توانا داشت.به عبارت دیگر تولیدات ادبی او هم از مرز تصیح و ترجمه ی آثار دیگران و نگارش دستور و عروض و غیره فراتر بود.ظاهراً شعر را از سال های نخستین دبیرستان شروع کرد،بلافاصله با سرودهای شاعران معاصر آشنا شد و به جرگه ی شاعران مکتب نیما روی آورد. منظومه ای هفتاد بیتی در وصف نیما سروده بود با این ابیات:

تا به کی شرح هجر یار کنیم                یا که وصف دی و بهار کنیم

مدح سلطان دیو خو گوییم                   وصف گنجشک چون هزار کنیم و...

     همین دو بیت بیانگر پی بردن دکتر خانلری به حلقه های مفقوده و نقاط ضعف شعر کلاسیک است. گویی پس از خواندن این شعر در محضر نیما ،نوید شاعری بزرگ به او داده می شود و این هم سندی مندرج در خاطرات دکتر خانلری «پرویز آینده ای درخشان دارد و شاعری بزرگ خواهد شد.»6

      شعری خانلری در یک مجموعه تحت عنوان «ماه در مرداب» در سال 1334 به چاپ رسید، اما نکته ای که در مورد این مجموعه خانلری باید گفت این است که او با توجه به سروکار داشتن با آثار کلاسیک و حضور در دانشگاه ،آن گونه که می بایست به استقبال انقلاب ادبی نیما نرفت،در عرصه ی شعر نه تنها انتظار نیما را برآورده نکرد بلکه در روزگار حضورش در مشاغل مهم دولتی عرصه را جهت حضور گسترده ی نیما فراهم نساخت.این امر باعث رنجش شدید نیما از دکتر خانلری شد به طوری که این رنجش را می توان در جای جای نامه های نیما و هم چنین یادداشت های روزانه ی او پیدا کرد. اگرچه با وارستگی ای که از نیما سراغ داده اند هدفش راه اندازی جریانی به نام «پسر خاله بازی»نبود اما حداقل انتظارش از دکتر خانلری برآورده نشد و ای بسا هم دلایل دیگری هم وجود داشته است.

     گفتیم دکتر خانلری از انقلاب ادبی نیما استقبال کرد، اما آن را درونی نساخت بلکه به لحاظ شعری او را باید جزو شاعران نو کلاسیک شماره کرد. دکتر خانلری در مورد استقبال و روی گردانی خود از مکتب نیما می نویسد:«کم کم از زیر بار تأثیر شدید نیما ،شانه خالی کردم و در بسیاری از موارد با او اختلاف نظر پیدا می کردم اما نه چنان که به ادیبان کهنه پرست و بسیار میان تهی گرایش پیدا کنم.»7

       شاخص ترین اثر شعری  خانلری «عقاب»است که 86 بیت دارد. این شعر در سال 1321 سروده شده است و به صادق هدایت تقدیم شد.شعر عقاب خانلری به لحاظ استحکام ،روانی و از نظر اجتماعی و عرفانی اثری قابل تقدیر و تأویل است.

      دکتر خانلری از سال 1357 از کلیه ی مشاغل دولتی بر کنار و حدود 3 ماه زندانی شد که سرانجام با پادر میانی شهید مرتضی مطهری از زندان آزاد شد.

دفتر عمر پربرگ و بار دکتر خانلری در اول شهریور 1369 و در سن 77 سالگی بسته شد و روی در نقاب خاک کشید.

·      مشاغل

1-استاد دانشگاه تهران  2-معاونت وزارت کشور 3-وزارت فرهنگ (وزیر آموزش و پرورش)4-دو دوره سناتوری انتصابی 5-مدیر عامل سازمان پیکار با بی سوادی

       تألیفات

1-روان شناسی و تطبیق آن با اصول پرورش(1316)2-ماه در مرداب(مجموعه شعر 1334)3-وزن شعر(1377)4-زبان و زبان شناسی(1343)5-تاریخ زبان فارسی(3 جلد/1366)6-دستور زبان فارسی(1343)7-فرهنگی تاریخی زبان فارسی(1344)

      تصحیح آثار کلاسیک

1-تصحیح دیوان حافظ (1359)2-تصحیح سمک عیار(5 جلد/1338)3-تصحیح داستان های بید پای(1361)با همکاری محمد روشن

     ترجمه ها

1-دختر سروان اثر پوشکین(1310)2-تریسان و ایزوت اثر ژوزف بدیه(1334)3-شاهکارهای ایران اثر آرتور اپهام پوپ(1338)4-چند نامه به شاعر جوان اثر راینر ماریا ریلکه 5-طوفان اثر شکسپیر 6-پدر اثر فرانسواکوپه7-دو خانواده اثر مادام وی 8-معجزه ی سرما و گرما اثر هانری بوددو9-مکافات اثر فردریک بوتیه و چند اثر دیگر

دکتر خانلری حدود(300)مقاله در نشریات مختلف نگاشته است که تعدادی از آن ها با عناوین زیر در قالب کتاب منتشر شده اند.1-فرهنگ و اجتماع(1345)امیر کبیر 2-شعر و هنر(1345)تهران3-هفتاد سخن(3 جلد/انتشارات توس)1367)

 

مهم ترین اقدامات و خدمات فرهنگی و علمی دکتر خانلری

1-تأسیس مجله ی سخن در سال 1322 که تا سال 1357 ادامه داشت.«سخن نه تنها یک مجله بلکه یک انجمن فرهنگی و یک فرهنگستان بزرگ بود که اعضای آن نام آورانی چون دکتر معین ،شهیدی،هدایت،گلچین گیلانی،محجوب،آل احمد،شهید نورایی ،فردید،مشیری،ابتهاج،اعتمادزاده،بزرگ علوی،مینوی،طبری،صادق کیا،میرفخرایی و صدها تن ادیب و نویسنده و شاعر فرهیخته ی دیگر بود.»8

2-تأسیس بنیاد فرهنگ(1343) به منظور تربیت محقق و فعالیت گروهی در رشته های مختلف علمی و فرهنگی ،ویژگی منحصر به فرد بنیاد فرهنگ چاپ و نشر کتاب هایی بود که ناشران به دلیل عدم اعتماد به بازدهی اقتصادی،آن ها را چاپ نمی کردند. این بنیاد بعدها شکل دولتی گرفت و امروزه به بنیاد پژوهشگاه علوم انسانی معروف است.

3- راه اندازی و انتشار مجموعه شاه کارهای ادبیات فارسی با همکاری دکتر ذبیح الله صفا از سال 1322 (این مجموعه ها شامل معرفی نامه و آثار مهم و کلیدی شاعران و نویسندگان کلاسیک بود.

4-تأسیس پژوهشکده ی فرهنگ ایران(جهت جذب پژوهشگران و جذب دانشجویان ایرانی و خارجی در رشته های مختلف ایران شناسی)

5-تأسیس فرهنگستان ادب و هنر

6-راه اندازی و تأسیس انتشارات دانشگاه تهران

7-تأسیس شرکت سهامی ناشران در روزگاروزارتش  در فرهنگ و سامان بخشی و یک دست سازی کتاب های درسی که نتیجه ی توزیع به موقع و جلوگیری از اعمال سلیقه معلمان و مؤلفان در نوع و موضوعات کتاب ها با هدف اصل ارزشیابی برابر از مواد درسی واحد در مناطق مختلف کشور بود)لازم به ذکر است تا قبل از این اقدام خانلری انتخاب نوع،موضوع،شیوه ها و محتوای کتب درسی سلیقه ای بود و بستگی به روابط ناشر و معلم و مؤلف و کتاب فروش داشت.)

8-تأسیس سپاه دانش و اعزام سربازان تحصیل کرده به مناطق محروم جهت مبارزه با بی سوادی(این اقدام خانلری باعث شد از سوی مجامع بین المللی مورد توجه قرار گیرد.) و از سال های 1346 تا 1349 به دبیر کلی پیکار با بی سوادی انتخاب شود.

پانوشت ها

1-در کتاب «شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران.ج 3 ص 1597

2-مجله ی دنیای سخن.ش 34 .مهر ماه 1369

3-خاطرات استاد خانلری (قافله سالار سخن).ص 434

4-خاطرات استاد خانلری.ص 339

5-هفتاد سخن (مجموعه مقالات دکتر خانلری ).ص 397

6-خاطرات استاد خانلری (زیر عنوان من و نیما).ص 447

7-همان منبع.ص 339

8-آموزش ادب فارسی.سال هجدهم. پاییز 1383 .ص 26 . دکتر حسن ذوالفقاری

منابع

1-شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران

2-شاعران سرزمین نور در دست تدوین/شیون نوری

3-آموزش زبان و ادب فارسی /سال هجدهم/پاییز83/ص 27-20

4-تاریخ ادبیات مازندران/طاهری شهاب/نشر رسانش/چاپ اول/خرداد1381 به تصحیح زین العابدین درگاهی

5-قافله سالار سخن(خاطرات دکتر خانلری)انتشارات البرز/1370

6-مجله ی دنیای سخن/ش34/مهر ماه 1369

7-هفتادسخن  (مجموعه مقالات دکتر خانلری)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط shivan_noori  | 

         

 

                      کی و کجا

 

شب و باران و   دوباره غزلی  نیمایی

با  دو  سه پنجره ی لال تر  از تنهایی

مرد می گفت که فردا چه کنم ،فرداها ...؟

با دو چشمی که نمی خوابد از این لا لایی

مرد  می گفت  اگر  سنگ ترینم ، دیگر

نه  توان  ماند  و نه تمکین توان فرسایی

دامن  حوصله را هرم صبوری سوزاند

می کشد  قوت  تن   را  قفس   تنهایی

گاه ، در دست خیال تو غزل می بویم

گاه ، با موج  نگاه  تو  شوم   دریایی

ای کلید   همه احساس غزل زایی من 

و پر از آینه و عشق و  گل و فردایی

همه ی هستی من ،چشم به در دوخته اند

از که پرسم که کجا رفتی و کی می آیی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:8  توسط shivan_noori  | 

           ساحل دریایی

 

...و چه زیباست ز بوی نفست عود شدن

و  به  اعجاز  غزل های  تو   داوود  شدن

تا  رسیدن  به  لب  ساحل  دریایی  تو

سر به هر صخره و سنگ کوفتن و رود شدن

دست  در گردن یاد تو و  قد قامت عشق

و به ناز نگهت مست  و  می آلود شدن

کوچ و حیرانی و شب گردی و سر گردانی

با  سر انگشت  تو  در   دام بلا  پود شدن

 گر چه من ساده ام و سهم دلم جز این نیست

چشم  در چشم تو  و سوختن  و پود شدن

بگذار کوچه به پیچ و خم خود  خوش  باشد

به  تو  نزدیک ترم  با  همه  محدود شدن

نقش  یاد  تو به  دیوار  دلم خواهد  ماند

 از  ازل   تا   دم   ناچاری  نابود  شد ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:5  توسط shivan_noori  | 

 

چشم ها چه می بینند 

 

این خاک نه بوی «بنان» می دهد

 و نه طنین ترانه ی« طالب»

ونه صدای تفنگ« میرزا »یی که نداشتیم

«به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خودرا»

 

این جا

سنگ ها به تعداد گنجشک هاست

پارک ها به زبان زباله سخن می گویند

و همسایه ها

با تماشای عکس های ماهواره ای جنگل و دریا

 دلی تازه می کنند

 

هنوز هوای مهی

مهلتی برای غارت قرقاول و درختان است

و به همین سادگی

«افرا »ها به جرم جوانی

دسته ی بیل و تبر می شوند

با مردانی گریم شده

و اره های برقی بی صدا

 

مدت هاست

قیمت خروس را

ترازو تعیین می کند

نه صدا و سیمایش

و

بهترین اسب ها

در ویترین ها رژه می روند

 

من در مزرعه زاده شدم

مادرم در مسابقه ی «نشا »جا ماند

وهم چنان

م 

 ی

د

و

 د

با غیرت هزار رستم و گرد آفرید

 

این جا

 هیچ زارعی به مزرعه اش بدهکار نیست

به بانک و بنک دار و نزولیست های حرفه ای چرا

 

من بزرگ شده ام

پدرم کوچک

 پدر بزرگ با عصا به ایوان خانه می آید

و جاده و دریا هنوز هم بوی مرگ می دهند

 

این جا تا چشم کار می کند زخم

وتا دلت بخواهد نمک فراوان است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:32  توسط shivan_noori  | 

  نامه

 

 دفتر جه ی خاطرات مرا که می خوانی

خنده نکن

خط نزن

خودمانی نوشته ام

 بی تاریخ و بی امضا

بعضی از صفحات را نخوانده بگذار

مثلا

اگر باور نمی کنی

همیشه مستاجر  همیشگی همان خانه می مانم 

وپنجاه سالگی  مان را

شاید با هواپیمایی اختصاصی

پریدیم و...

ولی هر جا که باشیم باز طشت از بام می افتد و ...

 

نامه هایی که برای خودم نوشته ام

از توست 

نامه هایی هم نوشته ام برای هیچ کس جان خودم

آره 

نامه ای برای تمامی دنیاها

نامه هایی فقط برای غروب های جمعه دور از چشم کاینات

نامه ای برای لورکای ماه باز  

نامه ای برای دیوانه ی دماغ دختری دلیجانی

وسرمقاله ای در ستایش صبح روستای گیلاس لاریجان 

با این عبارت عاقلانه ی فوکو-شهر ها زندان را می سازند-

شاید به دریا نرسیم

با این اسب چوبی و

                          این گیوه ها

شاید کسی درست جای نقطه ی پایانی همین شعر منتظر باشد 

شاید

روز ها

کلمات

و....

ته بکشند و

              تمام شوند

وما

ح

ر

ف

ه

ا

ی

ما

ن

 را ابری تر از آسمان آذرماه

در اردی بهشت هزاره ی دیگری هم

 نباریدیم  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط shivan_noori  | 

                              کی ام

 

   هر کسی اسم مرا خواست بگو پاییزم

   یا ببینند  درختان  کلاغان  خیزم

   بیش از آنی که کسی فکر کند طولانیست

   قصه ی داس و کمک خواستن جالیزم

   تیغ سهراب کشان تیز تر از آنی بود

   که کمی کند شود از نفس ناچیزم

   تادهان باز کنم از رمق انداخته بود

   تب هر واژه غزل های غرور انگیزم

   جای هر پنجره در شهر شما دیواریست

   دست من نیست اگر ابر تاسف ریزم

   دردهای غزلم از سر بی دردی نیست

   هم  چنان  وارث  ویرانگری  چنگیزم

   سی و اند سال به دنبال خودم می گردم

   سی و اند سال در این حنجره حلق آویزم

   سی و اند سال کبوتر شدنم ممکن نیست

   مثل  فواره  به  دامان  خودم  می ریزم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:46  توسط shivan_noori  | 

        پیشینه ی مطبوعات در مازندران

                          عباس حسن پور

      رسانه های نوشتاری را رکن چهارم د مکراسی می دانند وآن را از نیاز های روزگار مدرن به شمار می آورند.

      اولین روزنامه در ایران به مدیریت میرزاصالح شیرازی که از تحصیل کردگان فرنگ بود با عنوان «کاغذ اخبار » در سال 1211 ه.ش یعنی 177 سال پیش منتشر شد .

   البته با توجه به تعاریف جدید ،کاغذ اخبار را باید ماهنامه نامید چرا که ماهی یک بار چاپ و منتشر می شده است .

         حدود 14 سال بعد وبا به راه افتادن قطار اصلاحات زنده یاد امیر کبیر،هفته نامه ای با عنوان «وقایع اتفّاقیه» با نظارت امیر کبیر چاپ ومنتشر شد . امیرکبیر همه ی حقوق بگیران دولتی را مکلف به اشتراک وقایع اتّفاقیه نمود تا با علم وآگاهی واطلاع از اوضاع داخلی وخارجی به انجام وظیفه بپردازند ،بی تردید سیاست درست امیر کبیر ،بعد ها گرایش به مطبوعات را در دل ها نهادینه ساخت .

   وقایع اتفّاقیه حدود 10سال بعد به "دولت علّیه ی ایران " تغییر نام یافت ومصوّر شد .

   بعد از آن با توجه به ارتقاء دانش عمومی،  نفوذ امواج مدرنسیم ،داد وستد ها ورفت و آمد ها ،افزایش با سوادان و...انتشار مطبوعات در ایران رونق یافت ونه تنها در پایتخت وشهر های بزرگ وخبر ساز ،نیاز به داشتن رسانه ای مکتوب دراکثر استان ها وشهرستان ها احساس شد وهر استانی بنا بر نیاز ها ودرخواست های شهروندان خود، پایگاه اطلاع رسانی خود را تقویت کردند .

   به استناد منابع مکتوب که تعداد آن ها هم کم می باشد ،نخستین روز نامه در مازندران 92سال پیش یعنی در سال 1296به مدیر مسئولی ادیب اسماعیلی طاهری با عنوان «سماوات» در شهرساری منتشر شده است.دومین نشریه به تباریخ 1298 با موضوع "طنز ،فکاهه واخبار محلّی " وبا عنوان «دوغ» با مدیر مسئولی میرزااحمدآرام داروسازدرساری منتشرشده است.

   باتوجه به اسنادمکتوب مثل کتاب تاریخ ادبیات مازندران ،اثر ارزنده ی زنده یاد محمّد طاهری شهاب وهمچنین شناسنامه ی مطبوعات ایران اثر مسعود برزین ،غالب فعالیت های مطبوعاتی با توجه به  شهر های امروز استان مازندران در ساری ،بابل ،آمل وقائم شهر انجام گرفته است واز شهرهای دیگر، فعّالیّت مطبوعاتی قابل ذکری وجود ندارد.

      متأسفانه تاریخچه ی مطبوعات مازندران تا کنون یک جا دسته بندی و شناسنامه دار نشده است و به میان آوردن هر حرفی با احتمال  و اما  واگرهمراه است.زنده یاد طاهری شهاب در اثر ارزنده ی خود نام 41 مطبوعه را از سال 1296تا 1336ذکر کرده اند.

      موضوعاتی که مطبوعات مازندران در آن سالها به آن می پرداختند عبارتنداز مسائل علمی،اجتماعی،محلی،خبری،بهداشتی،سیاسی و اجتماعی-انتقادی،تاریخی،طنزوفکاهه،دینی وفلسفی و...که به نظر می رسد سهم موضوعات ادبی و فرهنگ بومی و ادبیات پاپیولار در مطبوعات قدیم مازندران مثل امروز کم رنگ و بسیار نا چیز است.و دقیقا"شاید یکی از دلایل عدم رشد جدی شعر وشاعران و هم چنین فراموشی فرهنگ،زبان و عقبه ی تاریخی و فرهنگی اهالی مازندران همین باشد.چرا که رویکرد و پردازش مطبوعاتی و یا عکس آن تأثیری موازی بر سطح مخاطبان خواهد گذاشت.

  در ادامه با استناد به دو منبع یعنی(شناسنامه ی مطبوعات در ایران وتاریخ ادبیات مازندران) به ذکر و معرفی مطبوعات مازندران تا سال 1336می پردازیم و در گفتاری دیگر مطبوعات مازندران را تا زمان اکنونی بررسی خواهیم کرد. هدف ما از مطبوعات روزنامه ها،هفته نامه ها و ماهنامه هایی است که مجوز گرفته ، توقیف یا نشر شده اند.و نکته ی دیگر این که اسامی و آمار جامع و مانع نیست و چه بسا مطبوعاتی در جای جای استان مازندران چاپ اما بنا به هر دلیلی در لیست پژوهندگان نیامده اند .

      اسامی و سال انتشار مطبوعات در مازندران تا سال1336   

 ساری (سماوات1296)،(دوغ1298)،(سالنامه ی دبیرستان پهلوی ساری

 1318)،(لنگر1320)،(دنیا1324) (اثر1329)،(به سوی خاور1330)،(تجن

1330)، (استقامت ۱۳۳۰)  (فر ایران ۱۳۳۰)  (کنار دریا ۱۳۳۱)  (لنگر ۱۳۳۱)(صفا1333)و(نشریه جمعیت شیر و خورشید ساری1335)

بابل (صدای مازندران1305) (طبرستان1309) (جریده ی رسمی ثبت

 مازندران 1310) (ارمغان سالکی 1311) (روح الامین 1322) (زبان ملّت

1323) (مازیار 1328) (گنج امروز 1330) (طبری 1330) (بابلشهر 1330)

 (انتقادروز 1330) (اعتراف 1330) (اخگر 1331) (صدای فرهنگ 36-1332)

 آمل (مازندران 32-1328)(لسان ملّت 1330)(لاریجان 32-30)

(امواج خزر 1330)(اسک 1330)(شمشیر ملّت 1331)(فرّ آزاد --)

قائم شهر (صدای میهن پرستان 34-1332)

      البته در این میان هستند مطبوعاتی که یا سال انتشار آن ها معلوم نیست ویا مکان انتشار آن ها مخدوش است که عبارتند از :

(هراز 32-1321)(کایر–بابل)(آرزوی شمال1322)(روز نامه ی کشور ایران 1330)

     با توجه به اسامی ،آمار وسال های انتشار مطبوعات ،دهه ی چهل،دهه ی درخشان تعدد وتکثّر مطبوعات درمازندران است.که ریشه های اصلی این خیزش ورویش راباید درمسائل والتهابات اجتماعی این دهه ودهه ی قبل واحساس نیاز ووظیفه ی اهالی اندیشه وقلم این ایّام دانست .

       انقلاب مشروطه ،ملّی شدن صنعت نفت ودمکراسی نسبی ای که در آن روزگاران حاصل شد به اضافه ی تشکیل وتوسه ی احزاب وفعّالیّت فراکسیون های مجالس و...ازجمله ی این عوامل می باشد.

     در پایان به جان روان همه ی اهالی قلم ورسانه ای که دربرابر افروختن چراغ دانایی ملّت وآبادانی واعتلای وطن وافشای تزویرودسیسه های پشت صحنه حوادث تاریخی،اجتماعی،فرهنگی ،اقتصادی و...سینه سپر کرده واین مسیر ناهموار رابه همواری درنور دیده اند ،درودمی فرستیم.

                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:16  توسط shivan_noori  | 

                       

                                  مرواریدی در صدف

          یادمان علی بن ولیُُُ شاعر و مداح ناشناخته ی مازندرانی

         علی خاتمی نوری، متخلص به نوری و معروف به علی بن نوری و معروف به علی بن ولی از شاعران و مرثیه سرایان بزرگ مازندران است که نام و آثارش مثل بسیاری از آفرینشگران ادبی این سامان ناشناخته مانده است و شانس تاریخی مطرح شدن را نیافت. او در سال 1286 ه .ش در روستای ( پیل) از توابع ییلاقی بخش بلده شهرستان   نور متولد شد. نام پدرش محمد ولی خاتمی و نام مادرش طوبی فرزند آیت اله سید محمد حسینی نوری معروف به سیدآقا می باشد.

      آنچه از اسناد و قرائن برمی آید علی بن ولی دارای استعدادو نبوغی ویژه بود ، قبل از رسیدن به سن تحصیلی مدرسه ای، تعلم را شروع کرد و تا سن 12 سالگی « جامع المقدمات » تا سیوطی» را در زادگاهش نزد حاج سید حسین حسینی فرا گرفت.

     پس از آن به تهران رفت و در کلاس درس عمویش آیت اله شیخ محمد مهدی شرکت کرد، همچنین از محضر استادانی چون آیت اله محمد علی لواسانی و حاج میرزا طاهر تنکابنی  بهره ها گرفت چنان که معلوم شد او تحصیلات را با علوم حوزوی آغاز کرد و این زمینه ای شد که بعدها عنصر مسلط شعرش به لحاظ محتوایی مسائل دینی ، مذهبی ، عرفانی و مداحی و مرائی آل رسول (ص) باشد.

       علی بن ولی با عطشی استسقایی به آموختن علوم دینی و ادبی پرداخت و همین باعث شد خاطرات خوشی از دوران تحصیل داشته باشد.

   ... اندر محیط مکتب در روزگار تحصیل  

   مرغ  روان  به پرواز د ر بهترین  فضا  بود  

             گاهی به فکر خواندن ، گه در پی نوشتن          

  گه  رغبتم به   بازی بر  حسب  اقتضا  بود

             ایجاد وجد می کرد ، در من نصاب الصبیان            

 زیرا که شعر بونصر جان بخش و جان فزا بود

          با عده ای ز طلاب ، شب ها نکرده ام خواب        

  چون هفت وجه و ده باب ورد زبان ما بود... ....

      پس از این دوره، مدتی به عنوان آموزگار و مدیر در بلده و مدتی هم در آمل به کار تعلیم و آموزش پرداخت در بلده در کلاس درس آیت اله شیخ محمد بلده و در آمل در کلاس درس  آیت اله غروی شرکت می کرد.

       در سال 1315 از مازندران کوچید و به تهران عزیمت کردو به ادامه تحصیل پرداخت در سال 1318 موفق به دریافت دانشنامه دادگستری شد ، پس از آن به شغل دفترداری و سردفتری دفتر اسناد رسمی مشغول شد.

        علی بن ولی شعر را از سنین کودکی شروع کرد؛ چنان که نوشته اند مرثیه معروف با مطلع « دامن همت حسین بن علی زد بر کمر/ گفت می نوشم من این جام بلای مختصر » را که توسط اکثر مداحان در رثای سالار شهیدان خوانده می شود در سن 14 سالگی سرود.

      اشعار و سروده های او از استحکام و ورانی خاصی برخوردار است و از لحاظ محتوا دارای رنگ و بوی مذهبی و عرفان اسلامی است. ارادت او به خاندان عصمت و طهارت غیر قابل انکار است و از میان آنان به حضرت علی(ع) و امام حسین (ع) ارادتی ویژه دارد. مدایح و مرثیه های علی بن ولی در غالب کتابهای مراثی و مدایح موجود است و در کوی و برزن مخصوصاً غرب مازندران، ( نور، رویان، کجور ، بلده و ...) شهرتی ب   بسزا دارد. نمونه هایی از اشعار این شاعر بزرگ مازندارنی که درآثار مربوط به انجمن ادبی صائب در سال های 1339 و 1340 چاپ شده، موجود است.      

     بی شک علی بن ولی پس از ( فدایی تلاوکی معروف به فدایی مازندارنی) که از شاعران قرن سیزده بوده و در سال 1282 در گذشته است و طولانی ترین ترکیب بند عاشورایی ادب فارسی را با بیش از چهار هزار بیت رقم زده است.بزرگ ترین شاعر مرثیه سرای مازندرانی است.

      جایگاه ادبی و ذوقی علی بن ولی تا کنون در تاریخ ادبیات مازندران تثبیت و نمودار نگشته است که علت اصلی آن بلوکه کردن آثار این شاعر توانمند مازندارنی توسط وارثان بی تفاوت او بوده است.این بی تفاوتی به حدی است که شاعر در خاک و خانه خود هم غریب مانده است.

        اشعار علی بن ولی را نزدیک به 5 هزار بیت رقم زده اند که متاسفانه هنوز تدوین و چاپ نشده است. آرزو می کنم ما ترک معنوی این شاعر هر کجا که هست خرج بقال و شغال و خوراک موش و مرغ نشود.

      چراغ عمر علی بن ولی در نهم اسفند 1351 در سن 65 سالگی خاموش شد.

 

  « دو غزل از علی بن ولی»

 

 ای درخشان  از  جمالت  آفتاب  

آفتاب از روی ماهت در  حجاب

آفتاب   و   ماه    زیبا    نیستند       

از رخ  زیبا تو گر  گیری   نقاب

دل چو یوسف می بری از خاص وعام                      

 می ربایی صبرو تاب ازشیخ وشاب

حسن رویت   در  کتاب  عشق  من                          

می نگنجد با هزاران فصل و باب

ملک جان در قبضه تسخیر توست                          

خواهی ار آباد آن  را ، یا  خراب

هم به  من  نزدیک  و هم دوری زمن

هم به بیداریت بینم، هم به خواب

از  تو  مجنونم  ،  نه   من  دیوانه ام                               

با تو سرمستم، نه با جام  شراب

بی  تو  آرام  و  سکون  در  خاطرم                               

فی المثل مانند غربال است و آب

فرصتی  ده  تا  با  تو  بنشینم ، دمی                              

تا فرو بنشانم   از   دل  التهاب

من  تو   را  جاوید  خواهم   زندگی                                

تو چرا  در  کشتنم  داری  شتاب

 تا   کجا  پویی   ره  جور  و  ستم                                 

تا کی ات با من سر قهر و عتاب

دل  نوازی ، جان گدازی ، دل بری                              

 ان    هذ ا   عندنا   شی   عجاب

« نوری» این الهام از سعدی گرفت                              

 ماه رویا، روی خوب از من متاب

 

                           روح مار ا ....

 

روح ما را به سرا پرده ی تن، جا تنگ است        

نه سرا پرده ی تن ، خانه ی دنیا تنگ است

مرغ جان در قفس جسم نگیرد آرام                   

آری این خیمه بر این طایر زیبا تنگ است.

تف خاکی نشود،  جلوه گه  علیین                    

 بهر طاووس روان ،مسکن و ماوا تنگ است

طایر روح فضای دگری می طلبد                     

 که ز پهنای  ثری تا به ثریا  تنگ   است

آدمی نقطه پرگار وجود است و براو                   

لاجرم    دایره ی  گنبد   مینا  تنگ است

به تماشاگه راز  آی اگر اهل دلی                     

کاهل دل را دو جهان بهر تماشا تنگ است

وقت بگذشت و تو در غفلت و خوابی زنهار          

فرصت ای مرد ره با دیه  پیما تنگ  است

صحبت یوسف و خلوت گهی ار دست دهد           

 جامه  صبر  بر  اندام  زلیخا  تنگ  است

منم آن نوری عاشق که به امید وصال                

 آن چنانم که مرا پوست بر اعضا تنگ است.

 

منابع:

1-تاریخ ادبیات مازندان ، سید محمد طاهری شهاب ، به تصحیح زین العابدین درگاهی ، نشر رسانش / چاپ اول 1381

2- برگ هایی از کتاب در حال تدوین ( تاریخ سرزمین نور) ، تیمسار رویین فر

3- شعرای گرگان و مازندارن ، علی زمانی شهمیرزادی، چاپ اول، انتشارات جام ، 1371

4- شاعران سرزمین نور ( پایان نامه دانشگاهی شیون نوری)

5-علوی سرایان مازندارن، به کوشش زین العابدین درگاهی، نشر رسانش ، چاپ اول 1379.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:2  توسط shivan_noori  | 

                یوش

                  گریزگاه یا تسلی خانه ی نیما

                                                       عباس حسن پور     

  با مطالعه ی آثار نیما(نظم و نثر)و بررسی تطبیقی آن ها  درمی یابیم هیچ عشق و علاقه ای ریشه دار تر از طبیعت و وطن در آثارش یافت نمی شود.فریبایی وطن و نوازش نیما را می توان در تمامی آثارش ردیابی کرد.این منهای کاربرد واژگان تبری و شیوه ی گویشی مازنی در شعر اوست.

      طبیعت گرایی در شعر نیما از سر تفنن و توصیف و تقلید نیست بلکه ریشه در اعماق و آمیخته با خون و دل اوست.وبه نخستین  نفس های شاعر، حتی روزگار جنینی بر می گردد. به تعبیر درست منوچهر آتشی در کتاب ری را "شاعری و هنر مندی،از کتاب و قلم آغاز نمی شود.بلکه از لالایی   مادر،صداهای طبیعت،رخدادهای روزمره و فضای خانه و خانواده و قوم و قبیله نشأت می گیردوبعدهاست که از کتاب ها و در کتاب ها اندام وارگی پیدا می کند ...."و شاعر و نویسنده را در هر کجای زمین و زمان هم که باشد با یک جاذبه ی جادویی به خویش می خواند.

       در مورد نیما باید گفت،ناب ترین و آرام ترین لحظات زندگی اش  زمانی است که در یوش می گذراند و از پستان طبیعت می نوشدو  مست و لبریز می گردد.با ورود به تهران  وتجربه زندگی درشهر،آشنایی با زبان فرانسه،وجود مطبوعات و رسانه ها و حضور در متن  آفرینش های ادبی و رخدادهای فرهنگی و.... ضمن کمک به نیما شدنش ،باعث می شود او از نمایی نزدیک تر بحران ها و آشفتگی های سیاسی و اجتمایی و اقتصادی ایران و جهان را تجربه کند

       دوران زندگی نیما ، پر از وحشت ،جنگ ،کودتا،منازعات سیاسی، استبداد،رخداد دو جنگ جهانی،انقلاب مشروطه،جریانات سیاسی بعد از شهریور 1320 و کودتای 28 مرداد ، ساختارهای غلط اجتماعی، بوروکراسی،بی سرپناهی روشنفکران و...است . ضمن این که خود نیما از روزی که خرقه ی شعر را به تن کردبه علت رفتار ساختار شکنانه و نگاه متفاوت ،بی مهری های زیادی را متحمل گشت.  

    این تلاطم هاوبحران ها باعث شد او از یک طرف خود را "زاده ی اضطراب جهان"بنامد واز طرف دیگر برای تسکین آلام و نوستالوژی فرساینده گریز گاهی بیابد. اوضاع آشفته ی شهر در مقایسه با سادگی و یک رنگی روستا،عشق و نفرتی را در ضمیر و زبان نیما پدیدار ساخت.قبل از ذکر مستندات یاد آوری یک نکته ضروری است و آن این که نیما از نظر روانی به دریایی متلاطم و مواج شبیه تر است تا به یک رودخانه ی آرام،واز نظر کنش و منش نمایی پارادکسیکال و متناقض نما دارد یعنی در یک جا می گوید"دنیا خانه ی من است"و اندیشه ای جهان وطنی دارد،ولی بارزترین نمود عشقی او "یوش"است.به زبانی دیگر وطن ادبی و وطن زیستی شاعرمتنوع ومتفاوت است.

     از یک طرف شعر هزار ساله ی ایران را به چا لش می کشد ودرصدد است هنر شعری وزبان و زاویه ی دید آن را امروزینه سازد و با سنت شعری و شعر سنتی به ستیز بر می خیزد و از سوی دیگر ،از روستا و شکار و زندگی و حسرت از دست دادنش دست بردار نیست و به تعبیر جلال آل احمد "...اصلا با ادب شهر نشینی اخت نشده بود،وبه چیزی جز لوازم آن جور زندگی تن در نمی داد...."شیوه و شمائل زندگی روستایی نیما در شهر خود گواه آشتی ناپذیری نیما با شهر،زندگی شهری و متعلقات آن است.

     نیما  روستا را محل تملق و بندگی نمی داند و می نویسد "هرگز نتوانستم در شهر بمانم و مشغول تملق و بندگی باشم ودر جایی دیگر آن را زندانی می داند که هوای نفرت آوری دارد "زهر در کام من بهتر از قطره ی شربتی است که در این محبس سیاه شهر ،در این هوای منفور به من بدهند."

      ...زندگی  در  شهر  فرساید  مرا       

       صحبت  شهری  بیازارد  مرا

      من از این دونان شهرستا ن نی ام

     خاطر  پردرد  کوهستانی  ام...

      یکی از وجوه انقلاب ادبی نیما و تئوری های او،زایش هنر به شکل طبیعی بود طبیعی شدن و بودن هنر خود به خود کار را به آمیزش مداوم با طبیعت می کشاند.خاطرات خوش دوران کودکی صفا و صداقت و سادگی زیستگاه شاعر و نگاه طبیعت گرا و ناتورالیستی نیما باعث  شد او بوم پرداز ترین شاعر زبان فارسی تلقی گردد آن چه را که طبیعت به او داد وآموخت  فراتر از آموزه هایی است که او این جا و آن جا آموخته بود و مرکز ثقل این طبیعت جایی جز یوش نیست. شاید ذکر این نمونه ها ترجمان دلباختگی ازلی-ابدی نیما به روستای یوش و سامانه ی طبیعی و طبیعت آثارش باشد.

      کلمه ی وطن را من همه وقت برای همین (یوش)استعمال کردم،چه در شعر و چه در هر نوشته ام.

       قلب من خوش است که صاحبش همیشه در انزوا و در دامنه ی کوه باشد.

      من یک کنگر وحشی یوش را با همه ی گل های پارک های پاریس عوض نخواهم کرد.

 

             ... من خوشم با زندگی کوهیان

              چون که عادت دارم از طفلی بدان...

 

         ...صد به شهر ارزد، یک روز بهاران در ده.

 

              از پس پنجاهی و اندی ز عمر 

               نعره بر می آیدم از هر رگی           

              کاش بودم باز دور از هر کسی   

              چادری و گوسفندی و سگی

 

            می میرم وصد بار پس از مرگ تنم    

             می گرید  باز  هم  تنم  در  کفنم

            زان رو که دگر  روی تو  نتوانم دید   

          ای مهوش من،ای وطنم،ای وطنم و...

        این همه ابرازعشق و علاقه ی نیما به زادگاه خویش،هم می تواندمحصول و مصداق رجعتی شاعرانه به دامن امن طبیعت باشد و  هم خوشی های تجارب زیستی وشاعرانگی در آن دخالتی چند سویه دارنددر ضمن مام میهن در ذهن وضمیر شاعرانی از جنس نیمایی رنگ توتم وتقدس دارد،هم چنین مفهوم مجازی واستعاری آن را هم نباید نادیده گرفت.

  منابع:

1-مجموعه های کامل نیما/به کوشش سیروس طاهباز/انتشارات نگاه/1371

2-نامه های نیما/ شراگیم یوشیج/انتشارات نگاه/1376

3-نیما یوشیج به روایت جلال آل احمد/انتشارات ترفند/1379

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:10  توسط shivan_noori  | 

  نشانه ها 

 

گیرم که از صخره ی آزمونتان

آهوانه بگذرم و

ورزا وار بکشم یوغ بودن را،

می کشم

 گیرم

که لکنت زبان را

به لنگی پا و کهنگی کلام

پیوند بزنید،

              بزنید

 

گیرم که از خیر نام و نیا بگذرم و

به در یا بزنم دل را

 

تب تند دل مردگی

وچین و چاه پیشانی

از جان پریشی پیوسته چه می شود ؟

 

دنیا جان

نشانه ها را نادیده نگیر.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:38  توسط shivan_noori  | 

                                   معلم آفتا ب است

         آفتابی که اگر روزی بخواهد بر کسی

                             یا چیزی

                               نتابد

                            نمی تواند  

ای تمام فصل ها ی تو بهار   / با گل   و آیینه   و  دل  ،  آشنا

مهربانی های تو صدها کتاب /  دست هایت جان پناه غنچه ها

 

آمدی  با   آیه  آیه    روشنی  /  دوستی با جمله ای آغاز شد

ناگهان در سایه سار لطف تو   / بال هایم  تشنه ی  پرواز شد

 

از نگاهت  ،آفتابی   بی کران  /   ناگهان در سینه تابیدن گرفت

آسمانم  این  همه  آبی  نبود    / با اشارات  تو باریدن  گرفت

 

روی  لب های توسیب خنده بود / سیب هایی شسته وهم رنگ نور

اشک شوق چشم تو،در چشم من  / رقص  ماهی  در ته  تنگ  بلور

 

سبز  سبز  سبز  سبز  سبز  سبز / سرو  یادت در غزل زاران من

سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ / لاله ی  عشقت  میان  جان من

 

ای  تو   معمار   بنای   زندگی   /  فصل ها با تو بهاری می شود

لحظه ها لبریز عشق و آشتی  /  رود ها از چشمه جاری می شود

 

باز هم طرحی  بزن بر بوم جان / ای  تو  نقّاش  کبوتر  آفرین

کوچه ی دل را چراغانی نما    / با عبارت های ناب و دلنشین

 

اوّلین   دانسته ام  نام  خداست   / یاد  تو  مضراب  ساز  دیگرم

یاد تو در صفحه ی دل باقی است  /  گم شود   گر  ردّ   پا و  دفترم

                               

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:41  توسط shivan_noori  | 

                 

                                     فاتح فروتن

                             یادمان قیصر امین پور     

        «در کوچه ی آفتاب» زیست،«تنفس صبح»رابه یادگار گذاشت، «طوفان در پرانتز» را خلق کرد، «مثل چشمه، مثل رود» شد، «بی بال  پریدن» را آموخت، «به قول پرستو »را به نوجوانان هدیه کرد،به نشر«گفتگو های بی گفتگو »پرداخت«آینه های ناگهان» را به ارمغان آورد وقبل از آن که  «دستور زبان عشق» را صادر کند ،به کشف رازی پرداخت که «گل ها همه آفتابگردانند».واین تنها بخشی از شناخت نامه ی هنری یکی از محبوب ترین واثر گذار ترین شاعران معاصر ایران است

        قیصر شاعری بود که در این روزگار التهاب و اضطراب، لحظه های نابی را آفرید و آن را سخاوتمندانه تقدیم مخاطب کرد.زلالی ،تازگی ووجه جوششی اندیشه های قیصررادر غالب سروده هایش می توان دیدوچشید.رنج ودرد شاعرانه ی قیصر هم به عمق ووسعت سروده هایش بود.همه او را به نام قیصر می شناسند اما اوبه اعتراف خودش، نام دیگری هم داشت  

.... من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده ی سرودنم

 درد می کند/ درد حرف نیست/ درد نام دیگر من است/

 من چگونه خویش را صدا کنم؟ 

   بی تردید این روزها درباره قیصر امین پور به مناسبت پنجاهمین سال تولدش زیاد خواهیم شنید،امید واریم نقد و نظر ها آلوده ی لای ولجن نشود.نوع نگاه ،کاربردزبان ،استعداد شاعرانگی ،اشراف بر انواع علوم ادبی و...ازقیصر شاعری کاملامتفاوت و اثر گذار ساخته است .همچنین او نایل به کسب ویژگی های منحصر به فردی در شعرمعاصر شد که برجسته ترین آنها عبارتند از

       یک: قیصر امین پور صاحب امپراطوری وسیعی بود و بر جان های زیادی فر مان روایی می کرد، بدون این که این امارت را با قوه ی قهریه و یا پسرخاله بازی های متداول و بده و بستان هایی که دانم و دانی بدست بیاورد. قیصر در میدان کار و گام به گام به موازات سپید شدن موهایش بزرگ شد. نه با عکس ها و مصاحبه ها و ملاحظات ژورنالیستی.     قیصر اهل بی ادعایی، سکوت و مدارا بود، تأملاتش رشک برانگیز است. او اهل خودگویی ، خودزنی و تخریب نبود، تنها مصاحبه ی مفصل با قیصر، مصاحبه ی موجود در سازمان اسناد و کتابخانه ی ملی ایران است که در تاریخ 22 فروردین 86 صورت گرفت.

   در این مصاحبه علیرغم سئوالات مکرر مصاحبه کنندگان، قیصر به سادگی و بی نیازی از کنار مسائل می گذرد و همه را در حسرت یک ادعا وامی نهد.

 دو: قیصر به تمام معنا شاعر بود، فراز و فرود در عالم هنری جدی است، رفتار هنرمندانه با پارامترهای موجود و معقول قابل سنجه نیست پس بروز رفتارهای شاعرانه و غیرمتداول از او که غرق در دنیای حس و عاطفه بود، بعید نیست. که یکی از بارزترین آنها، انصراف از رشته ی دامپزشکی، پس از طرح تشریح کبوتر در جلسه ی آینده ی درس از طرف استاد بود. قیصر از این که مبادا چشمش به بی هوشی و احیاناً کشتار کبوتری بیفتد، کار را یکسره و دانشکده ی دامپزشکی را رها کرد. و آینده ی شغلی اش را فدای دل نازک و احساسات لطیفش کرد. از کدام قیصر در تاریخ چنین نشانی دارید؟

      سه: قیصر امین پور بی تردید «ملک الشعرای انقلاب» بود و از پیشگامان تاسیس حوزه ی هنری در سال 1358. تأثیر محیط جنگ زده ی زندگی قیصر، تجربه ی حضور در جبهه، تعهد اجتماعی در واکنش به مهم ترین موضوع جامعه و... البته زبانه های این آتش درون را تشدید می کرد و او و هنرش را  به همراه یاران دیگرش چون سلمان هراتی و سید حسن حسینی و...در خدمت انقلاب و ادبیات پایداری قرار داد. قیصرخالق طولانی ترین شعر جنگ و عالی ترین سروده های شعر انقلاب و ادبیات دفاع مقدس است. و چنان که مقام معظم رهبری فرمودند: «درگذشت او آرزوهایی را خاک کرد...».

       چهار: امین پور تنها شاعر معاصر است که جان های علاقه مند، چاپ آثارش را انتظار می کشید. و قبل از خود، مخاطب چشم به راه چاپ و نشر دل سروده های او بود. به اذعان اهالی ادب، چاپ هر کتاب امین پور یک اتفاق بود. چاپ های مکرر با تیراژ بالا ی « آینه های ناگهان، گل ها همه آفتاب گردانند و دستور زبان عشق» این ها را می گویند.

      پنج: قیصر را از دو جهت می توان «سعدی زمانه» نامید، اول شیوه ی «سهل و ممتنع» ای که در اکثر آثارش وجود دارد. تصاویر بکر و شاعرانه، با زبانی نرم و واژگانی امروزی و مهندسی موفق ابیات و مصاریع و خلاقیتی ساحرانه، از مختصات آثار این شاعر است. به گواهی آثار، او بهترین و رساترین واژگان را از میان معادل ها و مترادفات برای بیان مقصود خود برگزیده است. و دیگر این که بسیاری از ابیات و مصاریع قیصر در اعماق لایه های مختلف اجتماعی رسوخ و رسوب کرده است و تبدیل به ضرب المثل شده اند. به طور قطع می توان گفت در روزگار معاصر قیصر در این زمینه رکورد داراست و هیچ شاعری این اقبال را نیافته است.

      شش: حضور در کتاب های ادبیات مقاطع مختلف تحصیلی یکی دیگر از امتیازات قابل ذکر قیصر است. این حضور بیانگر این است که قیصر با چشمی مرکب نگاه می کند و وقت و انرژی خود را در سطوح مختلف تقسیم کرده است. این آثار قبل از این که جزو آثار سفارشی و ویژه باشند، هم در فرم و هم در محتوا، خلعت و خلقتی روان شناسانه دارند. کمترکسی را سراغ داریم که سفره ی دلش را به این گستردگی پهن کرده باشد و بتواند آن را حفظ کند، اما قیصر این گونه بود و ماند بطوری که جریانی که بعد از چاپ کتاب «آینه های ناگهان » و خروج او از حوزه ی هنری در سال 1366 در پی حذف و نادیده انگاری قیصر بود و حتی نگذاشت کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» او علیرغم کسب امتیاز لازم، کتاب سال گردد و... نتوانست در پروژه ی حذف قیصر در کتاب های درسی موفق شود.

      هفت: قیصر امین پور در اکثر قالب های شعری با مضمونه های متفاوت آثار فاخر و ماندگاری دارد. قالب های رباعی، چهارپاره، دوبیتی، غزل، مثنوی، شعر نیمایی، سپید، طرح و... که هر کدام دارای سکُر و حلاوتی ویژه اند و بسیاری از این آثار اکنون در حافظه ی جامعه و کتیبه ی روزگار ثبت و درج شده اند. هم چنین بسیاری از سرودها، تصنیف ها و ترانه های قیصر توسط آهنگ سازان و خوانندگان و در کاست هایی با تیراژ بالا ارائه شده اند.

        هشت: باید اذعان کرد که قیصر، قلمی سحرانگیز و طوفان زا داشت، خلاقیت وجه بارز همه ی آثاری است که از او به یادگار مانده است. از شعرهای او که بگذریم این نوزایی و متفاوت نویسی او در کتاب های «سنت و نوآوری در شعر معاصر»، «شعر و کودکی» ، «طوفان در پرانتز» ، «بی بال پریدن» ، «ظهر روز دهم» و... با چشم غیر مسلح قابل دیدن است. زیبا ترین نامی که برای آثار قیصر امین پور می توان برگزید «قیصرانه ها» است.جوان مرگی قیصر دریغی پایان ناپذیر است،کاش می ماندوباخلق شاهکارهای دیگری،لحظات ناب تری را به مخاطبان هدیه می کرد

      قیصر امین پور، اگر چه به جای همه ما نخندید، اما به جای همه ی ما درد کشید، غصه خورد، صریح و بی پرده نابسامانی ها را به تصویر کشید، طول عمری نداشت اما عرض عمرش بیش از حد تصور است.

     فرمان روایی قیصر بر جغرافیای جان ها تا قرن های متمادی و ابدیت ادبیات این سرزمین منقرض نخواهد شد و این حکمی است که می توان فقط در مورد الهگان هنر صادر کرد.

      قیصر در بستر و چشم انداز جغرافیای ادبیات ایران یک قله است، قله ی بی همانند دماوند،  و مرگ کوچک تر از آن است که او را در مشت و منقار مرد افکنش مچاله کند.

او در سال های بسیار دیر و دور، هجرتش را چنین سرود.

 

          من هم سفر شرابم از زرد به سرخ

          یا همره اضطرابم از زرد به سرخ

          یک روز به شوق، هجرتی خواهم کرد

          چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:45  توسط shivan_noori  | 

     

           با یاد سیروس طاهباز وخاموشی ابدی اش  همراه با شعله های آتش آخرین چهار شنبه ۱۳۷۷                         

          25/12/   1377  سال روز خاموشی عاشق مردی است که تمام هستی خود را صرف تدوین، چاپ و نشر آثار زاده اضطراب جهان نیما یوشیج کرد.

      او کسی نبود جز عاشق و قلندری پاک باخته به نام سیروس طاهباز نام و یادش میرامباد.

       در روزگار ما،کمتر کسی را می توان یافت که علیرغم داشتن هنر نویسندگی، نقادی،ترجمه و فعالیت های درخشان مطبوعاتی،آن هم در اوج جوانی،یک باره خود را فراموش کند و به اعتلای هنر دیگران بپردازد، اما طاهباز چنین کرد.

          او در حالی که فقط یک بار، سال 1331 آن هم در سن 13 سالگی نیما را دید، به واسطه فرزند زمان خویش بودن،ذهنیت مدرن و واقعیت گرای خود  ونفس حق نیما، به رسالت شاعریش ایمان آورد و بر این ایمان و علاقه پایدار ماند (البته سهم زنده یاد جلال آل احمد در آشنایی طاهباز با آثار و خانواده نیما را نباید نادیده گرفت).

          سیروس در سال 1318 در بندر انزلی متولد شد، اجدادش از مشروطه خواهان و از یاران میرزا بودند، از دو سالگی در تهران ماندگار شد در دوران دانشجویی کتاب هایی از جان اشتاین بک و ارنست همینگونه ترجمه کرد. سال 1348 در حالی که آخرین سال های رشته پزشکی را می گذرانید، تحصیلات آکادمیک را رها کرد و زندگی را بر پایه ادبیات بنا کرد و به ترجمه، نویسندگی، فعالیت های مطبوعاتی و کار در کانون پرورش فکری پرداخت. با انتشار مجله آرش (45-1340) به یاری و معرفی نویسندگان، شعرا و هنرمندان پرداخت.

      آرش طاهباز، مجله ای آوانگارد بود که اختصاصا به هنر و ادبیات مدرن و چهره های معاصر پرداخت و با مجلات ما قبل خود مثل خروس جنگی ، کویر، آپادانا، جنگ هنر و ادب امروز و ... و با مجلات همراه و بعد از خود مثل آژنگ جمعه، فردوسی، جزوه شعر و ... تفاوت فاحش داشت.

       تفکر غالب در انتشار آرش کیفیت کار بود نه کمیت آن، به طوری که طی 5 سال فقط 13 شماره آن منتشر شد.  کیفی نمودن کار از ویژگی های کار طاهباز است. نکته دیگر اینکه طاهباز در انتشار مجله »آرش«» دفترهای زمانه« و ... هرگز از فنون رایج ژورنالیستی زمانه استفاده نکرد و جذب جریان های جنجالی و موسمی نشد.

          کسانی که با  »آرش« طاهباز در عرصه های مختلف ادبی (شعر ،داستان،نقد، ترجمه، نمایش نامه و ...) فعالیت میکردند و یا با آرش فعالیت های فرهنگی و ادبی خود را شروع کرده اند، امروز از برجستگان و سکان داران عرصه های فرهنگی و ادبی کشورند.

          طاهباز، از سال 1342 به پیشنهاد خود و موافقت زنده یاد  دکتر » محمد معین« - وصی آثار نیما- و در حضور جلال آل احمد و رضایت و استقبال » عالیه جهانگیر« - همسر نیما- مسئولیت نسخه پردازی تنظیم و نشر آثار نیما را به جان پذیرفت و این بار رسالت و امانت را تا آخرین دقایق زندگی عاشقانه بر دوش کشید.

          سیروس یکی از محارم اسرار نیما و بزرگترین شناسنده اوست. 37 سال به تنظیم و طبع آثار نیما پرداخت، با تلاش و تعصب در مقابل معاندان به دفاع و ستیزه پرداخت و یقین دارم وقتی از این خاک دان کوچید، چون مرداش – نیما – زخم های عمیقی از تیر طعنه یاران نیمه راه، بر تن داشت.

          راستی اگر او نبود، و آن جبر و جنون نیما دوستی اش، سرگذشت گونی های درهم و برهم آثار نیما چه می شد و ...

       بپذیریم، کار سخت و فرساینده بود، سروده های نزدیک به 40 سال شاعری نیما در داخل گونی ها، به اضافه نقدها، قصه ها، نامه ها، حرف های همسایه و یادداشت های روزانه، با خطوط و رنگ هایی جوراجور بر کاغذ پاره های گوناگون، با شرایطی که نیما در وصیت نامه معین کرده بود و دکتر معین هم اصرار به اجرای دقیق آن داشت اما چون عشق، واسطه سیروس طاهباز و نیما بود ، آگاهانه به این کار فرساینده و زه گسل تن در داد، هرگز از رنج راه و تن فرسودن و جان به شوره نشاندن احساس خستگی نکرد بلکه آن را اکسیر روح خود می نامید و صادقانه می گفت «من کار بر روی آثار نیما را بزرگترین افتخار زندگی خود می دانم (1)» و یا «... جوانی خود را می بینم که کشیدن بار امانت را تعهد می کنم و به دکتر معین قول  می دهم ، هرگز نگذارم چشم غریبه بر آن سطور ناخوانا بیفتد، روزها و شب ها ، ماه ها و    سال ها ، در این نسخه بردرای، چشم می فرسایم و جان تازه  می کنم (2)...)

        و بپذیریم کاری با آن شرایط و شلوغی، هرگز نمی تواند بدون اشتباه ریز و درشت باشد کما این که آن زنده یاد، با کمال میل و شهامت پذیرفت تا یک بار دیگر به بازخوانی و مقابله نسخه ها بپردازد اما دریغا که اجل مهلتش نداد و پاشنه روزگار، کج مدارتر از آن است که به میل کسی بگردد.

        در هم تنیدگی طاهباز با نیما، از نوعی دیگر بود، عشق و علاقه، حسابی کارش را کرده بود. حتی، کتابخانه، روی میز، کنار شومینه و در و دیوار منزلش، بوی نیما، یوش و مازندران می داد، با عکس ها، تابلوها، شعرهای خطاطی شده، شاخه های طلاجن (3)و ...

         سیروس مدیونم کرده بود، به حکم وظیفه و آموختن، هر وقت به تهران می آمدم، به سراغش می رفتم، وقتی از یوش و مردم مهربانش می گفتم، ذوق زده می شد و با حسرتی تمام، این رباعی نیما را زمزمه می کرد.

آتش زده ام، مرا نمی گیرد خواب /   دریا صفتم ز من نمی کاهد آب

 خاک  در دوستم، گرم  باد  برد     / دایم سوی اوستم ،خدایا   دریاب

       آرزو داشت پس از بازنشستگی از کانون پرورش فکری به یوش برود و بقیه عمر را در یوش و با مردم مهربانش و زائران نیما سپری کند.

      وقتی بیست و پنجم آذر ماه 1373 به خدمتش رسیدم، گفت :« فلانی، می خواهم وصیت کنم، مرا در یوش در جوار نیما دفن کنند».

      یکه ای خوردم، تلخی روز حادثه کلافه ام کرده بود اما از پذیرفتن واقعیتی به نام مرگ ناچار بودم، گفتم استاد، انزلی کجا، تهران کجا و یوش کجا. گفت: «محیط مصفا وآرام ، آسمان صاف و طبیعت یوش را بسیا ر دوست دارم و تنها در کنار نیما، آرامش خواهم یافت». گفتم « اگر متولیان امر بنا به شرایط و عواملی ....»گفت:«من به نجابت و مهمان نوازی مردم یوش ایمان دارم و تازه هیچ فرق نمی کند کجا، فقط در محدوده جغرافیایی یوش باشد، بالای تپه ای، پایین دره ای، جوار نیما. اصلا کجا فرق   نمی کند ولی یوش ...».

      در همان جا، پیش نویس تقاضای تدفین جنازه در یوش را به اهالی و سازمان میراث فرهنگی نوشتم، وقتی نامه را برای امضا مردم و معتمدان به یوش بردم، انگار قلب ها، هماهنگ   می زد، چه استقبالی که نشد و در پایان همانی شد که قرار بود.

     بی هیچ اغراق و مظلوم نمایی و مرید بازی، طاهباز، روشنفکری بی ادعا بود و در طول مدت دوستی و آشنایی جز مهربانی و معرفت، بزرگواری ، کرامت نفس، درد آگاهی و سکوتی عمیق و معنادار، چیز دیگری از او ندیدم و نشنیدم.

       ماحصل کار طاهباز در چهار زمینه متفاوت (ترجمه و تالیف، فعالیت مطبوعاتی (انتشار آرش و دفترهای زمانه و ...) ، کا ردر کانون پرورش فکر ی کودکان و نوجوانان از سال 1349 و نسخه برداری – تدوین و چاپ و نشر آثار نیما) بیش از 60 جلد کتاب و مقاله است که به جامعه فرهنگی ایران تقدیم شده است.

      سرانجام، زنده یاد سیروس طاهباز در سن 59 سالگی در آخرین دقایق سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1377، یعنی در چند قدمی بهار و بنفشه ، جامعه فرهنگی ، یوش وعلاقه مندانش را خزانی ساخت و به سوگ و سکوت نشاند و بیست و هشتم اسفند بنا بر وصیتش، گل گونه با دست های نازنین بازماندگان، دوستداران و اهالی یوش به«کماندار بزرگ کوهساران» پیوست و آرزومندانه خاک یوش را در آغوش کشید.

با قسمتی از «مانلی» (4) نیما، یاد و نامش را گرامی می داریم.

        صبح

           وقتی که هوا روشن 

            هر کسی خواهد دانست

               و به جا خواهد آورد مرا

                  که در این پهنه ور آب

                     به چه ره رفتم

                        و

                           از بهر چه ام بود عذاب؟

 

 منابع محفوظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:37  توسط shivan_noori  | 

                          نوروز کهن ترین یادگارنیاکان

                                             

    نوروز اگر چه کلمه است اما فقط کلمه  نیست بلکه باید آن را چون عشق، زندگی و حتی مرگ به گاه ضرورتش زیست تا معنا شود.

   این واژه از چند جهت بر ذهن و ضمیر انسان در گذرگاه تاریخ و اسطوره خوش نشسته است و از یک طرف بنا به قولی « نو»،« نور»  و « روز» 1 را در خود نهفته دارد، یعنی ذهن را بر کهنگی و تیرگی می شوراند.از طرفی دیگرآغاز و فرجام حوادث تاریخی و اساطیری بسیاری را به نوروز نسبت داده اند مثلاً در روایتی از امام صادق (ع) آمده است « نوروز همان روز است که خداوند از بندگانش پیمان گرفت تا او را بپرستند و روزی است که آفتاب  در آن طلوع کرد؛ بادها، وزیدن گرفت و زمین شکوفا شد. همان روزی است که کشتی نوح بر کرانه   کوه آرام گرفت . پیامبر خدا(ص) علی(ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را به زیر افکند، عید غدیر خم در همین ایام است»2

      با نگاهی به منابع متعدد، آفرینش انسان و جهان، تولد حضرت علی(ع) روز بیرون کشیدن یوسف از چاه، روز تولد حضرت عیسی، هنگام هبوط آدم ، تولد زرتشت، به شاهی رسیدن جمشید و غلبه ی او براهریمن ، کشف آتش ، کشف نیشکر و ... در نوروز اتفاق افتاده است.

     انتساب این گونه حوادث در نوروز، باعث تجلی باورها، خرافات و آیین هایی شد که به اقتضای بن مایه های فرهنگی و میزان باور داشت آن در جوامع مختلف، متفاوت است اما آن چه که در ادامه خواهید خواند فلسفه ی ، اقوال و مستنداتی است پیرامون پاره ای از آیین های نوروزی که اندیشمندان خردگرایی چون » ابوریحان بیرونی » به آن پرداخته و درباره ی آن چیزها نوشته اند.

      در اکثر روایات و منابع ، « جمشید» چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیان گذار نوروز و بسیاری از آیین های مربوط به آن می دانند مثلاً « فردوسی» در شاهکار سترگ خود پیدایی نوروز را به جمشید نسبت داده و این گونه سرود :

... سرسال نو، هرمز فرودین    /   برآسوده از رنج تن ، دل زکین

به نوروز نوشاه گیتی فروز      /   بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند       /    می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار  /   بمانده  از آن  خسروان  یادگار...

      در آیین های عیدانه عناصر اربعه ( آب ، باد، خاک ، آتش) مظاهر پاکیزگی، طراوت و روشنی، تحرک و سکون ستیزی ، رویش و دایگی ، قدرت و نیرو و روشنایی و گرمازایی و ... به شکل نمادینی  حضور دارند باید اذعان کرد آیین های نوروزی عموماً نمادین و سمبلیک هستند و در پشت هر یک فلسفه ای نهفته است.به یاد داشته باشیم، « آتش و باد » در مقابل « باد و خاک» ، دو عنصر فراسویی از منظر انسان دیروز و اساطیر ملت های مختلف از جمله هند ، یونان ، روم ، ایران و ... است.

       در اساطیر ایرانی آتش رنگ توتم و تقدس به خود گرفت. چنان که آن را هدیه و فرزند اهورا مزدا دانسته اند. دزدیدن آتش توسط « پرومته» و آوردن آن به سرزمین  ، نشانه ای از آسمانی بودن این عنصر در اساطیر یونان باستان است.

       در آیین زرتشت هم ، آتش بزرگ ترین پاک کننده ودرعین حال پاک ترین و نورانی ترین عنصر است و آن را رمز و نماد اهورا مزدا می دانند. زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ی کیش خود، از پیروان خود می خواهد :

 ۱-همانندآتش پاک ودرخشان باشند.

2-همان گونه که شعله های آتش به سوی بالازبانه می کشد،پیروان دین هم به سوی بالا،  ترقّی وتعالی پیشروی کنند.

3-همان گونه که شعله های آتش هرگز به سوی پایین جذب نمی شوند،آنان هم سعی کنند مجذوب خواهش های پست نفسانی نشوند و همیشه آمال بزرگ معنوی رادرنظر داشته باشند.

4-همان گونه که آتش ،چیز های ناپاک را پاک می کند وخودآلوده نمی شود،آنان هم با بدی بستیزند بی آن که خود را آلوده ی بدی ها کنند.

5-همان گونه که ازیک اخگر می توان آتشی برافروخت،با روح وفکر یک انسان نیکوکارنیز،روان های بی شماری پاک ومنزّه خواهد شد.

6-آتش باهرچه تماس بگیرد ،آن را مثل خود شفاف ودرخشان می کند،فرد باید پس از برخوردارشدن ازفروغ دانش وبینش ،دیگران رااز فروغ نیکی بهره مند سازد.

7-همان گونه که آتش فعال و بی قرار است وتاپایان عمر،حتّی لحظه ای از کوشش باز نمی ایستد ،انسان هم باید ،مانند آتش فعال باشدواز کاروکوشش باز نایستد.  و...۳

     و اما جشن نوروز، با سابقه ی کهن و دراز دامن خود، نه تنها در گذر زمان و آمد و شد حکومت ها با گرایش های اجتماعی و فرهنگی متعدد، ساییده نشده است بلکه خود باعث خلق باورها و آیین های پسندیده ای شد که بن مایه ی پیدایی آنها ریشه درکهن ترین صفحات تاریخ و اسطوره دارد. در ادامه به تحلیل و واگویی بخشی از این آیین ها می پردازیم.

1- کشت دانه یا سبزه کردن : کشت کردن دانه در روزهای فرجامین سال و چند قدمی بهار ، عملی نمادین است. دراوستا کاشتن سبزه با کاشتن حقیقت و فضیلت برابر است واز طرفی دیگر کشت سبزه نماد بازگشت برکت و خرمی به واسطه ی پیروزی جمشید بر اهریمن است. در روزگار جمشید، اهریمن، خشکسالی و قحطی را درزمین  رواج داد و برکت و طراوت از همه جا گریخت. جمشید با سرکوب اهریمن باعث بازگرداندن برکت در زمین شد ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد:« در این روز که نورزوش خوانند هر چوب درختی که خشک شده بود باز رویید و سبز شد. و هر شخص از راه تبرک به این روز در تشتی جو کاشت پس این رسم در ایرانیان پایدار ماند»4

     به گزارش ابوریحان، ایرانیان هفت صنف از غلات در هفت استوانه می کاشتند و از حال و کار آن ها خوبی یا بدی زراعت سالیانه را حدس می زدند. آیا کاشتن نهال ، خرید و فروش سبزه، هفته ی درخت کاری در تقویم رسمی ما و برخی از کشورهای جهان ریشه در جایی از این خاطره ی شیرین بشری ندارد؟

2-خانه تکانی و غبار رویی و کوزه شکستن :

     در آیین خانه تکانی پیام اندوه کشی ، فقر زدایی ، نظم و نظافت برای خوش آیند فروها که درآستانه ی سال نو چندی این جهانی می شوند، نهفته است. غبار روبی و گردگیری خانه و اسباب و وسایل و سفید کردن ظروف مسین از آیین های کهن ایرانی است « خانه تکانی و زدودن آلودگی و پلشتی ها از فضای خانه و کاشانه در آخر سال ، مظهر و نمادی از رماندن ارواح خبیث و ناپاک و فرسوده از محیط زیست و زدودن سیاهی و فقر و اندوه و آماده کردن فضای خانه در آستانه ی نوروز برای استقبال از فرود فروهرها وروان مردگان است.5

      عده ای از پژوهندگان   خانه تکانی و آرایش و پیرایش پیرامون زندگی را از دستورات خود زرتشت می دانند.6 و گمان می رود رابطه ای بین فروهرها ، ارواح پاک و نیک با نامگذاری اولین ماه فصل بهار یعنی فروردین وجود دارد چرا که به گواهی اکثر منابع حتی اوستا، فرود فروهرها در روزهای پایانی سال کهنه و چند روز نخست سال نو صورت می گیرد.

3- چهارشنبه سوری: « سور» در زبان فارسی و در برخی از گویش ها به معنای « جشن  ، مهمانی  سرخ » به کار رفته است درباره ی خاستگاه این آیین منابع گوناگون، متعدد می نوشته اند. بنا به نظری « طبق حساب ستاره شناسی زرتشت در سال 1725 ق . م تحویل سال ظهر روز سه شنبه بود که نیمه ی صبح آن جز سال پیش و نیمه بعد از ظهرش جز سال نو بوده است که با حساب آغاز روز از نیمه شب چهارشنبه فردای آن روز نوروز و اول سال بوده است و شب چهارشنبه را به این مناسبت جشن گرفته اند و آتش روشن کرده اند»7

ا     ما درکتاب « نوروز» اثر بلوکباشی از قول بهرام فره وشی – یکی از پژوهندگان در فرهنگ ایران باستان آمده است « ایرانیان برآن بوده اند که ارواح نیاکان در آغاز این روزها به زمین می آیند و برکت و نیک روزی برای خاندان می آورند و در همین روزها بود که برای راهنمایی آنان به هنگام شب در بالای بام یا صحن خانه ها آتش می افروختند و مایه آتش را هم از آتشدان ویژه ی خانه فراهم می آوردند تا آن ها راه خاندان خود را بازیابند و به سوی خانواده بشتابند».دکتر مهرداد بهار در جستاری چند در فرهنگ ایران ص 220 ، چهار بودنش را معرف چهار فصل سال می داند.

4- آش چهارشنبه سوری: یکی از کارهای معمول در آستانه ی سال جدید، پختن آش است که در روز آخرین چهارشنبه ی سال انجام می گیرد این آیین هنوز کمابیش در بین مردم، مخصوصاً مردان کوهستان و کسانی که هنوز به آیین های اجدادی پشت نکرده اند، رواج دارد.ریختن انواع حبوبات، سبزی و ترشی در این عمل نماد این است که در سال آینده مثل آش دیگ لبریز و برخوردار از همه ی مواهب باشند، در پاره ای از مناطق درداخل این آش هفت نوع ترشی می ریزند و معتقدند که هر یک از انوا ع این ترشی ها و سبزی دفع کننده بلا و آفت ویژه است.

5- نوروزی خوانی: نوروزی خوانی هم یکی از اعمال سمبلیک در آستانه ی قدم بهار می باشد که متاسفانه امروزه کمرنگ شده است.نوروزی خوان ها با در دست داشتن برگ سبزی که سمبل برکت و زاپایی زمین ، پس از پیروزی جمشید بر اهریمن است. چند روز مانده به عید به اطراف می روند و با خوانش اشعاری در توصیف بهار، مولا علی (ع) ستایش صاحب خانه، دعا برای او و خانواده، دعوت به کار، پایان کرختی و سرما، پاکدامنی و جوانمردی و ... را زمزمه می کنند.

    هم چنین حاجی فیروز با لباس قرمز و صورتی سیاه با حرکت و ساز و آواز از خود موجب نشاط و شادمانی مردم می گردد. اسطوره شناسان چهره ی سیاه حاجی فیروز را نماد زمستان، لباس قرمز او را نماد خون  سیاوش ، می دانند.

6- آب پاشی یا آیین مادرمه :در این آیین ، آب نماد پاکی و پاک کنندگی و روشنی، توسط فرد خوش قدم، بلافاصله بعد از تحویل سال بردرگاه منزل و یا روی افراد ریخته می شود. ابوریحان در آثار الباقیه در این مورد می نویسد : « این روز به « هروذا» که فرشته ی آب است تعلق دارد و به همین خاطر مردم در این روز، سپیده دم از خواب برمی خیزند و در آب حوض و قنات خود را می شویند. و گاهی نیز آب جاری را برخود از راه تبرک و دفع آفات می ریزند.»

     باید گفت آب پاشی یا مادرمه شاید در این ریشه داشته باشد که چون تن ها، وسایل  و خانه ها در زمستان به دود و خاکستر آلوده می  شود، مردم ابتدا به  خانه تکانی و غبار روبی و بعد پاشیدن آب برروی خود و یا در گوشه ی خانه ها، آن را در یک عمل نمایدن، پاکیزه می کنند و بر پالایش آن گواهی می دهند.

     عده ای حمام کردن و شست و شوی تن را که به شکل خرده باور هنوز هم رایج است از همان خاطره ی نخستین یعنی دستور  جمشید به دیوان برای ساخت حمام و گرمابه می دانند.8

7- هفت سین یا هفت چین:عدد هفت در بسیار ی از فرهنگ ها مقدس و رازناک است عده ای عدد هفت در هفت سین را نماد هفت « امشاسپند» می دانند اما درمورد سین عده ای معتقدند که عبارتند از هفت سینی یا هفت چینی که از چین وارد ایران می شد و در چینش سفره ی نوروزی از همین ظرف های نقش دار نفیس استفاده می شد ، بعدها « یای» نسبت آن افتاد و به صورت هفت سین باقی مانده است.

    دکتر هاجری در نوروز نامک خود در این مورد می نویسد :« از روزگار باستان هفت چین که به اندر یافت هفت میوه چیده شده است به یاد امشاسپندان هفت گانه، سرخوانچه می گذارند . پس از گذشت دوران فراوان چون «چ» در زبان تازی نبود، « چ» به «ش» بدل شد و هفت چین به هفت سین گردانده شد ».

      عبدالحسین سعیدیان در اثر پژوهشی خود تحت عنوان (مردمان ایران )منظور از هفت چین را هفت چیز چیده شده از درخت وگیاه میداند این نظر با توجه به رونق کشاورزی در ایران از گذشته های بسیار دور و حضور میوه ها و محصولات کشاورزی در سر سفره هفت سین     منطقی تر به نظر می رسد

     درکتاب نوروز اثر بلوک باشی در این باره آمده است « برخی سین را کوتاه شده ی واژه ی « سینی» می دانند که در آن محصولاتی که در سرزمین ایران به دست می آمد، می چیدند. چون امشاسپندان ، هفت فرشته ی مقدس دین مزدینسا، در ده روز فروردگان از 26 اسفند تا 5 فروردین از جهان مینوی فرود می آمدند مردم هفت خوان از مائده های زمینی را برای آنها مهیا می کردند، اما امروزه سفره هفت سین نوروزی را با هفت چیز که با سین شروع می شود، می چینند.

1- سیب نماد موهبت خداوند       

 2- سنجد، نماد عشق و دلدادگی

 3- سمنو، نمادی برای طلب برکت و فزونی آن در سال نوین 

 4- سکه، نماد ثروت و طلب افزایش آن

5 - سیر، نماد عافیت و سلامت

 6- سمبل ، نماد پیک بهار و زیبایی

7- سپند، برای رفع چشم زخم و یا سماق ویا سرکه

       علاوه بر این هر قومی کتاب مقدس خود را بر سفره می گذارد، گذاشتن  تخم مرغ بر سر سفره نماد طلب نطفه و نژاد است ( زایش و باروری) و ...»9

8- عیدانه :از جمله آیین های نمادین نوروز است که بزرگ ترها به کوچک ترها عیدی می دهند «بیرونی» هدیه دادن را همانند نوروز رسمی کهن و بنیان گذار آن را جمشید می داند و می نویسد : « جمشید در نوروز « نیشکر» را در کشور ایران یافت و دستور داد تا آب این نی را بیرون آورند و از آن شکر ساختند و آن را به عنوان تبرک به همه دادند از آن رو مردم از راه تبرک به یکدیگر در نورز شکرهدیه می فرستادند».10

لازم به یادآوری است که هدیه جمشید به شیرین کام کردن مردم منجر شد ، دادن  هدایا و عیدی در طول زمان ادامه داشته و در هر عصر و دوره ای بنا به   فکر ،فرهنگ ، افراد عیدانه دهنده و عیدانه گیرنده ، نوع و جنس خاص پذیرفته است معمولاً مادربزرگ ها تخم مرغ رنگ شده به نوه ها می دهند، بزرگ ترهای کاسب پول و ...

9- تاب بستن و تاب خوردن : یکی دیگر از آیین های نمادین  است معمولاً افراد در نوروز و مخصوصاً در سیزده به در، تاب می بندند و تاب می خورند ابوریحان بیورنی در صفحه 327 آثار الباقیه این کار را عملی سمبلیک و یادآور نخستین خاطره  ی خوش جمشید، پادشاه ورجا و ند پیشدادی می داند « چون جمشید برای خود گردونه ساخت، در این روز بر آن سوار شد و جن وشیطان او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به  بابل آمد و مردم با دیدن این امر در  شگفت شدند و این روز را عید گرفتند و برای یادبود آن روز در تاب می نشینند و تاب می خورند».

10- سیزده به در : عدد سیزده در باور اکثر جوامع و فرهنگ ها « نحس» محسوب می شود عده ای نحوست این روز را از روزگار زرتشت می دانند که ماه و آفتاب  در این روز در مقابل هم قرار گرفتند و منجمان این روز خاص را « نحس» خواندند.

    عده ای نحوست سیزده را به عقاید یونانی ها پیوند می زنندو معتقدند که « انجمنی مرکب از خدایان دوزاده گانه منعقد بود، سیزدهمین   وارد شد، یکی از آن ها را کشت و این مجلس به هم خورد از همان روز سیزده نحس و بدشگون شده است. این عقیده با رسوخ و رسوب عجیبی در تمام جهان انتشار یافت و مردم به همان عقیده گرویدند و از عدد سیزده ترسیدند.»11

      عده ای هم نحوست عدد سیزده را به شام آخر حضرت مسیح نسبت داده اند که سیزده نفر بودند یکی از آن ها خیانت کرد و حضور حضرت عیسی را خبر داد، او را دستگیر و مصلوب کردند.

     نحوست عدد سیزده به حدی  است که برخی از مالکین از پذیرفتن پلاک 13 امتناع می کردند امروز حتی برخی از خطوط هواپیمایی از دادن شماره 13 به شماره های پرواز خود، صندلی های داخل کابین هواپیما خودداری می کنند وهمچنین  در پاریس کمتر خانه ای را می توان یافت که عدد سیزده بر سر در آن ثبت شده باشد.

       باری نحوست سیزده به خاطر یاد کرد خاطره ی شومی  است که در ذهن بشر مانده است اعم از حوادث بزرگ طبیعی مثل « سیل ، زلزله و یا مسائل سیاسی و اجتماعی و...»

     در برخی از مناطق ایران هنوز هم در روز سیزده ی نوروز، در خانه ماندن و کارکردن پسندیده نیست در این روز که در تقویم رسمی ما روز طبیعت نامیده شد، اعضای خانواده از خانه بیرون می روند و در داخل طبیعت زندگی می کنند و قدم بهار را در کنار گل و سیزه و رود و خوانش پرندگان جشن می گیرند و شادباش می گویند.

    در روز سیزده نوروز اعمال و آیین هایی انجام می گیرد مثل تفال زدن، تاب خوردن و گره زدن  دو شاخه و ...

     در کتاب نوروز در خصوص گره زدن سبزه با شاخه تفسیر آیینی جالبی آمده است « گره زدن دو شاخه یا سبزه در روزهای پایان زایش کیهانی ،  تمثیلی از پیوند یک مرد و زن برای پایداری و تسلسل زایش است».

در ادبیات پاپیولار ما این اعمال و اشعار را به جوانان دم بخت نسبت می دهند.

مثل : سال دیگر / خانه شوهر/ بچه بغل و ...

      در پایان یادآور می شوم گرامی داشت نوروز ، گرامی داشت مهربانی ، پاکی ، سرسبزی و روشنایی است که ریشه در اعماق تاریخ و  اساطیر دارد. نوروز را گرامی داشتند، گرامی بداریم.

منابع و پی نوشت ها  -محفوظ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 5:52  توسط shivan_noori  | 

 

من مادر زن دنیا نیستم

نیمی از زمین در خواب است و

نیمی از کلمه در زنجیر

می خواهی

آکسفورد را دور بزن ،

دهخدا را ببین ،

ویا وصل شو

به اینتر نیتی که تو را از خودت هم بی نیاز می کند

تازه می رسی به اول شعر ،

و روزی که قله های غفلتمان آتشفشان شود

به جان هرچه جوان چند فاز از کارگاه عقل و عشق

علاوه برجمعه تعطیل است

وبخشی از ما جاماند و

                              بی جا ماند

وسوالات ساده ای است

که در خواب هیچ دایره المعارفی نیامده است

راستی

ماهی سیاه صمد اهل کدام رود خانه بود

و هدایت اگر می ماند

وخیام اگر نمی سرو د :ساقی غم فردای حریفان چه خوری

و بن لادن اگر نبود

ویا اگر یادگاری از سیمرغ آن سال ها در من بود،که نیست

راستی

اسم اضطرابی که لای لباس های چهار فصلمان لانه کرده است، چیست

وآه تاریخی که تحریف می شود؟

من مادر زن دنیا نیستم

اما از سایه روشن هر شی و شخص

سردر آوردم

ما در زنگ زالو و ضایعه به سر می بریم

باور کنید  نیستم

امابا این سر گردانی زمان

زمین را زایمانی دردناکانه در پیش  نیست؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:18  توسط shivan_noori  | 

                         ادبیات عاشورایی

       ادبیات عاشورایی با امتناع امام حسین (ع)از بیعت با یزید شروع شد و در خطبه ها و سخنرانی های افشاگرانه و رجز خوانی های امام و یاران و فرزندانش در میدان جنگ متجلی گشت و بعد از آن توسط پیام رسانان نهضت انسان ساز و دشمن سوز کربلا ،مخصوصاحضرت زینب (س) و امام سجاد (ع)ادامه یاف

        معروف است که "عمروبن جناده"نوجوان یازده ساله ای که پدرش قبلاًشهید شده بود، به همراه مادرش درکاروان امام حسین(ع)شرکت داشت ودرهنگامه ی نبرد اشعار نغز وزیبایی از خود به یادگارگذاشت.رجز خوانی های این نوجوان رشیددرمورد خود نیست بلکه درتوصیف ومعرّفی کاروان سالار نهضت کربلاست واین خود بیانگرعمق معرفت وارادت این نوجوان به مقتدای خویش است .

         امیری   حسین  و  نعم الامیر  

         سرور    فواد  البشیر  النذیر

         له طلعت مثل شمس الضحی      

        له  غرّه  مثل   بدر  المنیر...

       به گواهی تاریخ «عبیدالله جعفی»،شاعر عرب از نخستین  کسانی است که بعد از شهادت امام حسین (ع)و یارانش وارد کربلا شد و بر سر مزار امام حسین (ع) ودر مدح و رثایش دیوان شعری سرود.

       ابعاد قیام امام حسین (ع) وعمق این فاجعه ی بزرگ و تأ ثیر آن در لایه های مختلف جامعه ی ایرانی آن قدر زیاد بود که به محض بستر گشایی شعر فارسی،وارد ادبیات فارسی شد و به عنوان یک موضوع محوری همیشه پایدار،در ادب فارسی در همه ی دوره های تاریخی، نمودار و ماندگار گردید.

      به طور مشخص نقطه ی عطف حضور ادبیات شیعی ،با فردوسی بزرگ آغاز می شود ودر قرن چهارم ،کسایی مروزی در این عرصه نام بردار گردید.کسایی مروزی را به عنوان پرچم دار ادبیات شیعه می شناسیم.او علاوه بر مدح و منقبت پیامبر(ص)وحضرت علی(ع)،نخستین سوگ نامه ی فاجعه ی کربلا را سروده و به ثبت رساندکسایی در واقع پیشگام شاعران عاشورایی(قوامی رازی در قرن ششم)و محتشم کاشانی در قرن دهم است.

      بعد از کسایی شاعرانی چون ناصر خسرو،سنایی،سیف فرغانی،عطار،مولوی و...سوگ سروده هایی توصیفی ویا تلمیحی در مورد عاشورا به یادگار گذاشتند.

       متأ سفانه در شعر کلاسیک فارسی ،به همه ی ابعاد و زوایای قیام عاشورای حسینی پرداخته نشده است.در یک بررسی موضوعی ،آن چه از سروده های کهن برداشت می شود یا نگاه عارفا نه   ویا بُعد سوگ و مرثیه و شرح مصا ئب و مظلومیت شهدای کربلاست مثل ترکیب بند معروف محتشم کاشانی و جای ابعاد اخلاقی قیام و پیام عاشورا و بعد حماسی آن خالی است .و کمتر به ظرافت ها و زیبایی های آن پرداخته شد که خوشبختانه این ابعاد در شعر شاعران معاصر تا حدودی پرداخته و نمایانده شده است.

      ادبیات عاشورایی را در گونه های مختلف هنری می توان یافت از جمله در شعر،نثر،تعزیه،نقاشی،خطاطی،سینما،مرثیه سرایی ومرثیه خوانی،پرچم ها ، کتیبه هاو...

     در حوزه ی شعر ،اوج پردازش به واقعه ی عاشورا و ادبیات شیعی،عصر صفوی است،به علت رسمی اعلام شدن مذهب شیعه وممانعت شاهان صفوی از مدح خویش و درباریان و تشویق شاعران برای زنده نگهداشتن یاد و نام آل علی (ع)...

       در همین دوره ودر عصر شاه طهماسب صفوی،محتشم کاشانی،ترکیب بند معروف خود را می سراید این ترکیب بند که در دوازده بند ونود و شش بیت  سروده شد ،پس از چهار قرن از عمر ادبیات رسمی شیعه ،هم چنان شورانگیزی خود را حفظ کرده ودر ایام محّرم شنیده و خوانده ودر کتیبه ها ، پرده ها و پرچم های عزای حسینی نگاشته می گردد.

      در مقدمه ی دیوان محتشم کاشانی که توسط "مهرعلی گرکانی" و انتشارات کتاب فروشی محمودی تهران به چاپ رسیده است، حکایت شگفت انگیزی نقل شده است که ذکر آن خالی از لطف نیست«موقعی که محتشم در سوگ برادر نوحه گری می کرد، شبی در عالم رؤیا ، امیر المؤمنین (ع) را دید که به او می فرماید:چرا برای فرزندم حسین (ع) مرثیه نمی گویی؟گفت:یا علی از کدام مصیبت او شروع کنم؟امیرالمؤمنین (ع) فرمود:بگو،" باز این چه شورش است که در خلق عالم است."محتشم از خواب بیدار شد ه و بقیه را می گوید تا می رسد به مصراع اول بیت چهلم."هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال"ودر مصرع بعد باز متحّیر بود که چه بگوید که شایسته مقام ربوبی باشد ولی باز مدد به او رسید ودر خواب حضرت ولی عصر (عج) را می بیند که به او می فرماید ، بگو:"او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال" وبدین ترتیب بیت چهلم تکمیل می شود وادامه می یابد

      با توجه به ارادت و دل سپردگی خالصانه ی محتشم کاشانی به خاندان عصمت و طهارت و لطافت و سوزناکی و ماندگاری اثر ، حضورامداد و عنایتی غیبی دراین اثر بعید نیست.

        محتشم کاشانی نه تنها به سرایش چنین اثر ماندگار و پرداخت بلکه سر مشق شاعران عاشورا پردازی چون "صباحی بید گلی" ،"وصا ل شیرازی" و "میرزا محمود فدایی مازندرانی" هم شد.

      میرزا محمود مازندرانی ،شاعر قرن سیزدهم به تقلید از محتشم، طولانی ترین ترکیب بند عاشورایی ادب فارسی را در بیش از چهار هزار بیت پدید آورد این شعر در دیوان او که در سال 1377 توسط انتشارات اسوه منتشر شده است ،موجود است.

اینک چند بیت ازآغازین از ترکیب بند عاشورایی فدایی مازندرانی : 

     پرسیدم از هلال که قّّّدت چرا خم است ؟  

      گفتا  خمیدن   قدم   از بار  ماتم  است

     گفتم به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود؟    

     آهی کشید و گفت که ماه محرم است

     این ماتم شهی است که شرح مصیبتش  

      نی در توان کلک و نه در قوه ی فم است

      دل ها برای اوست که اندر تپیدن است     

      دریا ز شور اوست که اندر تلا طم است ...

    شاعران قرن سیزدهم ،هم به خلق اشعار عاشورایی بی اعتنا نبودنداز جمله ی این شاعران که به فراخور درک و دریافت خود، اشعار عاشورایی سروده اند . قاآنی و یغمای جندقی می باشند.

ادبیات آغازین قصیده ی 23 بیتی قا آنی چنین است

بارد. چه ؟ خون. که؟ دیده. چسان ؟ روز و شب

از غم  ، کدام  غم ؟  غم  سلطان  اولیا

نامش که ُبد ؟ حسین.  از نژاد که ؟ از علی.

مامش که بود ؟فاطمه . جدش که ؟مصطفی .

چون شد ؟ شهید . به کجا؟ دشت ماریه .

کی ؟ عاشر محرم . پنهان ؟ نه برملا...

       این قصیده اگر چه از مؤ لفه های یک اثر ادبی خالی است و فقط کلامی منظوم است اما به جهت صراحت و سؤال و جواب و روشن گری های مستند تاریخی در نوع خود کم سابقه است.

        یغمای جندقی از دیگر شاعران قرن سیزدهم است که اشعار زیادی در رثای شهدای کربلا از او به یادگار مانده است.

این نوحه در رثای حضرت علی اکبر (ع) از او به ثبت رسیده است.

     می رسد خشک لب از شط فرات ،اکبر من ، نوجوان اکبر من

     سیلانی  بکن ای  چشمه ی چشم  تر من ، نوجوان اکبر من

     تا ابد  داغ  تو ای  زاده ی آزاده نهاد ،  نتوان  برد  ز یاد

     از ازل کاش نمی زاد مرا مادر من ، نوجوان اکبر من  و...

       در روز گار معاصر ، شاعران پیشکسوتی چون علی موسوی گرمارودی ،علی معلم،شهریار،سید حسن حسینی و دکتر قیصر امین پورو... آثار فاخر و ماندگاری همراه با درک عمیق تری از اهداف قیام و پیام عاشورا و پردازش موضوعات متنوع تری از ابعاد حرکت شور انگیز امام حسین(ع) خلق کردند.ومعتقدم آثار ارزشمند تر در راه است.

           در حوزه نثر هم اندیشمندان زیادی به کالبد شکافی واقعه ی عاشورا پرداخته اند.که می توان این آثاررا از نظر نوع به تاریخی،پژوهشی و تحلیلی و نثر های ادبی تقسیم کرد.

      استاد شهید مرتضی مطهری،دکتر علی شریعتی،محمد رضا حکیمی،پرویزخرسند، دکتر جعفر شهیدی،سید مهدی شجاعی، جواد محدثی،دکتر محمدرضا سنگری و...از جمله کسانی هستند که آثار ارزشمند بسیاری از آن ها در عرصه ی ادبیات عاشورایی منثورمنتشر شده است.

        از دیگر وجوه رایج ادبیات عاشورایی، تعزیه است. این هنر نمایشی و اثر گذار از قرن های اول و دوم در ایران رایج بوده است. از زمان آل بویه به صورت رسمی در آمد واز زمان صفویه بر اوج ورونق آن افزوده گشت.وبا موسیقی و دیگر عناصر نمایشی در آمیخت این ژانر به جهت ترسیم عینی وقایع و ایجاد هم حسی  قوی، اگر سادگی و سلامت خود را حفظ نماید و اسیرو آلوده ی خرافه ها و دست کاری های غیر ضروری نگردد، عاطفی ترین لحظات را برای مخاطب،مخصوصا مخاطب عام رقم خواهد زد.

          در عرصه ی سینما و تئاتر وسریال این سال ها شاهد خلق آثارعمیق تربا پشتوانه ی پژوهشی بیشتری هستیم .ودر عرصه های هنری دیگر هم همین طور. به طور مثال درعرصه تابلوو نقاشی ،شاهکار معروف عصر عاشورا اثر استاد محمود فرشچیان شهرتی جهانی یافت

          عشق و علاقه به امام حسین (ع) هم چون شعله های شهادتش خاموشی ناپذیر و نامیراست. وهیچ هنر و هنرمند بینا و بصیری نیست که بتواند از آن چشم بپوشد و اسیر کمند جادویی اش نشود و ادبیات عاشورایی جویباری ابدی خواهد بود که از سر چشمه های ذوق ،احساس، معرفت وارادت هنر مندان شیعی و حسینی خواهد جوشید وبر کتیبه ی هستی نقش خواهد بست و زمان و مکان هم نخواهد شناخت چنان که پیامبر اکرم(ص)فرمودند:

         از شهادت حسین حرارتی در دل های مومنین ایجاد می شود که تا ابدییت سردی و خاموشی نمی پذیرد .

منابع:

۱-هزار سال شعر فارسی /جعفر ابراهیمی و دیگران/کانون پرورش فکری/چاپ دوم/۱۳۶۹

۲-پیشاهنگان شعر فارسی/به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی

۳-دیوان محتشم کاشانی /مهر علی گرکانی/تهران انتشارات محمودی

۴-تاریخ ادبیات ایران وجهان ۱و۲ دوره ی متوسطه

۵-مجله ی رشد معلم /شماره ۲۳۷مصاحبه دکتر محمد رضا سنگری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:48  توسط shivan_noori  | 

    اميركبير،اقدامات و   راز قطع رگ دست رشيدش 

          اميركبير،ستاره ي تابناكي بود كه بعد از سال ها انتظار، در شب سياه و طولاني عهد قجري در آسمان ايران زمين پدیدار گشت. و در دوران كوتاه صدارتش (3 سال و يك ماه و 27 روز)  تمام توانش را جهت توسعه و آباداني وطن به كار بست و در بيستم ديماه 1230(ه.ش)هم چون حسنک وزير، مظلومانه و تنها، با تيغ تيز توطئه به شهادت رسيد و حسرت عدم حضورش را براي هميشه در سويداي تاريخ ايران زمين منقّش ساخت.

           اميركبير زماني به صدارت رسيدو برای نخستین بار فعل"خواستن و توانستن"را عمیقانه ودر ابعاد وسیع عملیاتی ساخت كه جامعه‌ي ايران به لحاظ بي‌قانوني و  هرج ومرج در جميع جهات به جنگلی ماننده بود و اشراف‌زادگان و درباريان قاجار غرق در اقيانوس جهالت و بي‌كفايتي  و مست و مخمور از پياله‌هاي پياپي بودند و استعمار وايادي آنها مشغول چپاول اين ملت و مرز و بوم وبدنه ی جامعه در منتهای مذلت ومسکنت جسم می فرسودند و جان به شوره می نشاندند درست نقطه ی مقابل، اورپائيان  تمام همّت خود را در جهت توليد و ترقّي و رقابت به كار بسته و از صنايع داخلي و توليدكنندگان حمايت مي‌كردند و در توسعه ی همه جانبه ی خویش بر شانه ی غولانی چون   نیچه، اديسون، ولتر، هگل، كانت و …  تکیه زده و مجال را براي روشنفكران و نخبگان آماده كرده بودند،در ايران روزگار اميركبير چنان که در مکتوباتش مندرج است،حتي يك نفر ايراني امين كه به زبان فرانسوي، انگليسي يا روسي تسلّط داشته باشد و بتواند حداقل در مواضع دیپلماتيك، صادرات و واردات و غيره حرف ملّت خويش را برساند و از دسيسه‌هاي استعمار پرده بردارد، وجود نداشت.

       در چنين فضايي كه همه‌ي چرخ‌هاي توليد و توسعه پنجر بود و بازار سرسپردگان و رمالان و فال‌نويسان داغ‌داغ، اميركبير وارد عرصه شد؛ با ياران امين و هم‌فكري به عدد كمتر از ياران غار.

       آن چه از اقارير مورخان و عناصر فعال داخلي و خارجي در عصر ناصري و بعدازآن برميآيد اميركبير در هوش، نستوهی، اقتدار، كارداني، وطنپرستي، تديّن ،تدبير ،اعتقاد به تعالي ايران و ايراني،خلع يد استعمار و طرح تئوريهاي مترقيانهي توسعهي پايدار يگانهي روگاز خويش بود. مثلاً كلنل شيل، وزير مختار انگليس زمان ناصرالدين شاه در طهارت نفس امیر مينويسد: «پولپرستي كه خوي ايرانيان است در وجود امير بياثر است و به عشوه و رشوهي كسي فريفته نميشود. »(عباس رمضانی،ص137)

    و يا رابرت واتسون، منشي سفارت انگليس و نويسندهي كتاب «تاريخ ايران از آغاز قرن نوزدهم تا 1858» مينويسد: «اگر ميرزا تقيخان ميماند و انديشههاي خود را به انجام ميرساند، بدون ترديد در زمرهي كساني شمرده ميشد كه به عقيدهي برخي از سوي خدا به رسالت تاريخي برگزيده گشتهاند.»(علی رضاقلی،ص 113)

      دامنه و عمق اقدامات اميركبير چنان بود كه بايد آن را انقلاب ناميد نه اصلاح . او با چشمي مركّب و ارادهاي خم نشونده كه مخصوص نوابغ و منجيان تاريخ و ملّت است حركت بنيادينی را از شش جهت براي تغيير و توسعهي ساختارهاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي، نظامي، بهداشتي، ديپلماسي و ... آغاز كرد.

      قطار اصلاحات امیر کبیر با چند صد واگن و به منظور توسعه ی همه جانبه به راه افتاد  و در اين مسير پر از چاه و چالهاي كه به دست استعمار و سفلگان و معاندان داخلي حفر ميشد، هم بر جهل مردم و غرور كاذب حاكمانشان گريست، هم فرياد برآورد، هم دخالت، هدايت و نظارت كرد و در پايان جانش را در پاي پرچم بلند و برافراشتهي انديشههاي مترقيانهاش اهدا كرد.

      ميرزاتقي‌خان كه الحق اميركبير زيبنده‌ي نام اوست از اعماق وجود، پاشنه‌هاي آشیل اين مملكت را شناخت و مردانه براي انقراض نهادهاي قبيله‌اي،شبان رمگي و حكيم فانوسي كه قرن‌ها در خون و جان جامعه ريشه دوانده بود، كمر همّت بست. او خواست علم و عمل و عقلانيّت را در جميع جهاتش حاكم سازد، اما دريغ كه بر شاخ نشستگان، بن را بريده و دوباره كشور را به قهقهراي فرهنگي و دالان‌هاي هزارتوي توسعه نيافتگي و امتيازدهي كشاندندو سفلگانی چون آقا خان نوری ها را به صدارت نشاندند.

       شعار اميركبير «حضور افراد قابل و عاقل» بر سركارها بود. و صد البته كه روزگار  اميركبير، روزگار قحط الرجالي امين و آگاه و دشمنشناس هم بود.

         حذف مناصب بدون كار، حذف و مبارزهي عملي با القاب و عناوين، حفظ و احياي آثار باستاني، توسعهي صنعت، تنظيم امور مالياتي، تأمين حقوق اقليتهاي مذهبي، مبارزهي جدّي با رشوه و ارتشا، استخراج معادن، ساخت كارخانههاي شكرريزي، قندسازي، نخريسي، حريربافي، چلواربافي، كاغذسازي، چینی سازی،بلورسازي، تأسيس بيمارستان، هدايت و حمايت مشاغل توليدی، جمعآوري گدايان ، تأسيس دارالفنون به عنوان نخستين مدرسهي جديد در ايران، راهاندازي روزنامهي وقايع اتّفاقيه  ، قطع حقوق مفت خوران ، ایجاد پست خانه ، ايجاد عدالتخانه ، ساخت كارخانهي مهماتسازي، تقويت و ساماندهي ارتش، ايجاد نيروي دريايي، تأمين خدمات شهري و مدني، چاپ كتاب و از همه مهمتر ايجاد روحيهي كار و احياي غرور ملي و استقلالخواهي و محوريت قانون از جمله ی اقدامات او بود .

       عامل استعمار كه با چشم باز اقدامات اميركبير را زير نظر داشت در سودمندي اين عملكردها در صورت نهادينه شدن آن مينويسد: «ميرزاتقيخان بر آن شد كه نيك بختي مادّي مردم را فراهم كند و تمايلات نكوهيده ي آنان را مهار سازد. اين وزير هدفي از آن هم عاليتر داشت هر آينه تدابيرش استمرار مييافت در اخلاق و كردار ايرانيان تغييري اساسي و ريشهدار  پدید ميآمد.»(محمود حکیمی،ص240)

       اميركبير به فراست دريافت كه يكي از مهمترين مجاري و معابر توسعهي جامعه، اعتلاي فرهنگي و محوريت قانون است و الّا توسعهي تكنولوژيكي صرف، باعث توسعهي پايدار نميشود، به همين دليل به عنوان پيشنياز توسعهي همه جانبه، به توسعهي فرهنگي و آگاهسازي همهي افراد جامعه ميانديشيد. چاپ كتاب، راه‌اندازي روزنامه‌ي وقايع اتفاقيّه و تأسيس دارالفنون ريشه در همين اقدامات بنيادين فرهنگي اميركبير دارد.

      وسواس امير در انتخاب افراد قابل و عاقل به حدّي بود كه در مورد گردانندگان مدرسهي دارالفنون به شاه مينويسد: «در امر مدرسه دقّت زياد لازم است، آدم خيلي معقول و متشخص ميخواهد كه سررشته از هر چيز فرهنگي و ايراني داشته باشد.»(علی رضاقلی،ص116 )

      اميركبير براي ارتقاي آگاهي رجال از تحولات اجتماعي ايران و جهان مقرر كرده بود كه« هر كس 200 تومان در سال حقوق ديواني دارد به دوتومان مشترك روزنامه شود و همهي رجال و كدخدايان را ثبت نام كرده بود. تا از اين طريق بر سطح آگاهيهاي خود بيفزايند.»(علی رضاقلی،صص128و129)

       در كار اميركبير استثنايي وجود نداشت، شاه و گدا در پروژهي اصلاحات و اقدامات عدلگرايانهاش يكسان بودند، «او با عمل بيپرواي خود در كم كردن حقوق و مواجب افراد، همه را دشمن خود ساخته است.»(محمود حکیمی،به نقل از وزیر مختار انگلیس،ص169)

      براي نمونه حقوق بالاترين مقام حكومتي يعني ناصرالدينشاه را به دو هزار تومان تقليل داد و اين در حالي است كه حقوق پدرش(محمد شاه) 60 هزار تومان بود.(علی رضا قلی،ص 132) هم چنين اميركبير به مفتخوريهاي حاج ميرزاآقاسي كه سالي 600 هزارتومان از خزانهي ممكلت را به قوم خويش اختصاص داده بود، پايان داد.

         اميركبير در قبال آن همه خدمات توانفرسا، براي خود سهمي تعيين نكرده بود و به تعبير رابرت واتسون «نصيب خود را همان وظيفه مقدّس ميدانست و …»(محمود حکیمی،ص 239) اين در حالي است كه پس از قتل او، آقاخاننوري كه با تزوير و ناجوانمردي بر صندلي صدارت تكيه زده بود. حقوق سالانهي چهل و دو هزارتوماني دريافت ميكرد.

     ضريب امنيت شغلي، اجتماعي و مدني در اثر سياستهاي امير بالا رفته ، و در روزگار صدارتش نهادينه گشته بود.و آرامشي در جامعه پديدار ساخت. در سلامت و ضريب بالاي امنيت روزگار صدراتش، مورخين جملهي معروفي دارند و آن ،اين كه «در زمان اميركبير هيچ آفريدهاي را قدرت بياندامي نبود»(علی رضاقلی،ص137) جواب اميركبير به حاكم لرستان كه ميگفت: «من ميخواهم مملكتي كه من صدراعظمش هستم آن قدر امن و امان باشد كه گرگي وجود نداشته باشد»(محمود حکیمی،ص97) مبيّن وجود همين نظم و امنيت و يا حداقل آرزوي اوبود.

     در حالي كه در روزگار حاج ميرزاآقاسي، مردم از دست گاوميش حاج ميرزا به ستوده آمده بودند و كسي را ياراي اعتراض نبود.(علی رضاقلی،ص137)

       دارالفنون كه نخستين مدرسهي جديد در ايران بود. نقطهي عطفي در تاريخ تحولات و رشد و توسعهي ايران است به طوري كه بعدها، تحصيلكردگان همين مدرسه سر رشته امور در علوم مختلف را به دست گرفتند. در فرهنگ معين در مورد اين مدرسه آمده است. «دارالفنون مدرسهاي كه در تهران به اهتمام ميرزاتقيخان اميركبير در خيابان ناصرخسرو داير گرديد ساختمان مدرسه چند سال طول كشيد و عاقبت در سال 1268 ه.ق موجبات افتتاح آن فراهم شد ولي در آن زمان ميرزاتقيخان در فين كاشان به حال تبعيد ميزيست. در اين مدرسه كه دانشگاهي كوچك بود ، زبان و ادبيّات فرانسه، طب، علومطبيعي، مهندسي، رياضي، موسيقي و فنون نظامي تدريس ميشد و …»

     بي‌ترديد اميركبير در ميان سلسله جبال صدارت بيشگان ايران تا انقلاب اسلامي همانند دماوند است، استوار، نستوه، با ويژگي‌هاي منحصر به فرد و غيرقابل رقابت، هم در حوزه‌ي تئوريك و نظر و هم در پراتيك و عمل و هم وسعت اقدامات .

       اگر دستهاي پليد رقباي نادان ، غرور و حماقت مهدعليا ، پستي و مستي و نمكنشناسي ناصرالدينشاه ، تحريك و سنگاندازي استعمار انگليس و روس و كوتاه فكري و جهل عمومي نبود، و رگ دستاني كه خشت برخشت مينهاد و قصر ترقّي ايران را بالا مي برد و قلعههايي ميساخت كه هجمهي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و نظامي هيچ دشمني كارگر نشود، قطع نميشد، امروز شاهد ايرانی آبادانتر با نهادهاي مدنی مترقيتري بوديم و  ...

       نخبهكشي اگرچه رسم ديرين حاكمان و شاهان نالايق بود اما در مورد اميركبير ناجوانمردانه بود و نابهنگام.چرا كه نه پيمانهي عمرش لبريز شد و نه روزگار صدارتش به پايان رسيد و نه لذّت تام و تمام اقدامات خويش را، آن گونه كه در سر ميپروراند، چشيده بود. ميگويند اميركبير پس از مشاهدهي فرمان قتل خويش گفت: «همين قدر بدان كه اين پادشاه نادان مملكت ايران را از دست خواهد داد»(یاد ایام،ص373)

       شيوه‌ي كشتن امير و قطع رگ دست او دو پيام مهمّ وعبرت آموز دارد.  نخست اين كه دست‌هايي كه براي به زانو درآوردن استعمار به كار مي‌افتد و بنيان آباداني كشوري را مي‌گذارد ودر گذرگاه شبي ديجور، چراغي بر مي‌افروزد  و بت بد خواهان را مي‌شكند وبر خرافات خط بطلان می کشد ونقشه ی توسعه را ترسیم می کند و پنجره های دانایی و بیداری ملتی را می گشاید، مطلوب استعمار نيست. و دیگراین که نشانی است از مردم و حاكميت نمك‌نشاس .

      فكر مي‌كنم براي جنازه ‌ي اميركبير كه در ايران نيست بايد فكري كرد قبل از اين كه كسي، يا كشوري دوباره مدعي شود.

منابع

1- فريدون آدميت، اميركبير و ايران، انتشارات خوارزمي، چاپ هشتم، 1378

2- فرهنگ معين، دكترمحمدمعين، جلد 5، انتشارات اميركبير، چاپ يازدهم، 1376

3- ياد ايام، شماره 1، شوراي سياستگذاري ائمه جمعه، چاپ اول، 1375

4- جامعهشناسي نخبهكشي، علي رضاقلي، نشر ني، چاپ سوم، 1377

5- داستانهايي از زندگاني اميركبير، محمود حكيمي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ بيست و پنجم، 1367

6- اميركبير، عباس رمضاني، انتشارات ترفند، چاپ پنجم، 1387

                                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:8  توسط shivan_noori  | 

             نکنه کم بیاریم... 

                         

یاد اون روزای بچگی به خیر

دستامون  برای هم پل می شدن

توی  دفترای  نقاشی مون

خارا  گل ،پرنده بلبل می شدن

 

آسمون آبی بود و غصه نداش

غنچه ها یکی یکی وا می شدن

قطره ها دستاشون و تو دست هم

عاشق دیدن دریا  می شدن        

      

خونمون سمت گلای اطلسی

پنجره این همه تنگ و تار نبود

هیچ کسی توخونه اش قفس نداش

قحطی پرنده و باهار نبود                                                                     

 

تو خوابا ،فرشته های مهربون

کوچه رو هی آب و جارو می زدن

انگاری ماه و ستاره می شدن

شبا تا سپیده سو سو می زدن

 

هی می گفت توگفته هاش مادربزرگ

حیفه که قصه ی آرش نباشه

من اگه قصه بگم ،نمی تونم

یادی از سوگ سیاوش نباشه

 

پدرم فصل بهار مثل درخت

حرفای سبز و پر از جوونه داشت

پر و خالی می شد از غصه ولی

رو لباش خنده ای آشیونه داشت

 

پدرم با همه ی خستگی هاش

گاهی بارون می شد و گاهی چراغ

اونقده ایستاده تا خشکی نیاد

تا نشه  مزرعه  بازار  کلاغ

 

مادرم تموم عمر تو مزرعه

نبض گندم و گلا رو می گرف

دستای گرم و نجیبش تو دعا

دامن سبز خدا رو می گرف

 

ده ما غیر خدا کسی نداشت

کوچه با خنده چراغون می شده

با دعای مادرا، درد و بلا

نصیب گرگ بیابون می شده

 

حالا ما غریبه ی  شهر خودیم

خسته وخراب و تلخ و لنگ و لال

توی نقشه ی جهان جا نمی شن

آدمای زنده  اما  ، بی خیال

 

حالا من با چن کبوتر گچی

صد تاشون شبیه یک سار نمی شن

تموم فصلا اگه بهار بشن

گلای قالی که بیدار نمی

 

باید این قفل لبا رو بشکنیم

جنگلا قربونی تبر شدن

چینی بال کبوترا شکست

زخمای زمونه کارگر شدن 

 

چی می شه تو این هیاهوی خزون

غزلای عاشقی رو رو کنیم

دستارو برای هم پل بسازیم

توی عطر اطلسی وضو کنیم

 

 

عصر ما عصر غروب و غربته

کم کمک آینه ها سنگی می شن

هر چه دیوارای آهنی بلن

آدما اسیر دلتنگی می شن

 

 

نکنه چراغو از ما بگیرن

اسیر شبای بی سحر بشیم

نکنه  کم بیاریم تو جاده ها

نکنه دوباره در به در بشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:32  توسط shivan_noori  | 

     از انگرو د  تا اسطورگی- استاد بنان بلده ای بود

 

 

       اگر چه هنر، زبان جهانی است و هنرمند به علت عرضه هنر خویش که در واقع عصاره ی هستی و براده ی وجودی اوست، موجودی زمان ناپذیر و فرامکانی تلقی می شود بدین معنی که مثلاً « حافظ» «بتهوون» ،«شکسپیر» نه محدود به خاک و قوم و قبیله اند و نه مختص به قرن و قاره ای خاص، بلکه جهانی اند و جاودانی و هر کس از ایرانی و آفریقایی، سامورایی و سرخ پوست ، بنابر ذوق و همت خویش از لذایذ محصولات فکری و هنری و ما ترک معنوی آنها بهره می برند. اما در بررسی بنیادی حرکات و شمارش مولفه های موجد و مشوق هنر وهنرمند، عوامل عدیده ای دخالت دارند که عامل محیطی و جغرافیایی، یکی از آنهاست. گاه، چشم گیر و زیر ساختی و گاه ، اندک و دیرباور.

     نقد جامعه شناختی هنر هم به تاثیر خاستگاه در فرایند فکری و نوع فعالیت اشاره دارد.مثلاً ، اگر خاک تفتیده ی جنوب، بستر بالش شوریدگانی، سوخته جان، عطشناک، متواضع با طعم کویر و کز و تاغ است، دامنه های البرز مغرور، محل خیزش هنری مردانی سبز مشرب و دریا دل، صبور و سخت جان در عرصه عرفان، فکر و هنر است  که استاد غلامحسین بنان از جمله ی آنهاست.

      چنان که گفتیم، هنرمند از هر طیف  و طیقه، آب و خاک ، نام و نشانی که باشد، مهم نیست، چرا که ، متعلق به جامعه و جهان هنری است که بر می انگیزد و شراری که به خرمن جانها می افکند. ولی ازآنجایی که نخستین نگاه راقم این سطور به ابعاد زندگی آن شورانگیز جان شکار است از حاشیه و ذکر برخی مطالب معمولی، گریزی نیست.

       استاد غلامحسین بنان خواننده ی چیره دست آوازهای موسیقی سنتی ایران ( نوری) و از روستای انگرود منطقه بلده است این روستا در 24 کیلومتری بلده واقع شده و از نظر تقسیمات کشوری جزء سرزمین نور می باشد.

        ا گر چه بنان بزرگ شده ی تهران است و گاه به انگرود – موطن اسلافش – سفر می کرد اما من یکی از سرچشمه های جنون موروثی موسیقیایی خاندان او را لطافت، سکوت، مناظر و طبیعت دایه وار « انگرود» می دانم، لطافتی که  انسان رابه کرنش می کشاند و سکوتی که به هزار زبان، آدمی را به خوانش می خواند. آنجا، بهترین سلاح، جهت استیلای خشم و خوف و خشونت کوهستان زمزمه، هلهله و فریاد است.

      در بلندی های انگرود، انسان  به خدا نزدیک تر می شود، صدای بال ملایک را می توان شنید. کشف و بروز استعداد و بازگشت به خویشتن خویش آسان تر انجام می پذیرد. آنجا، سوز هست اگر سازی هم باشد، نور علی نور می شود.

           غلامحسین، هشتمین فرزند، « کریم خان بنان الدوله نوری» فرزند میرزا فضل الله مستوفی نوری است. مارد بنان « شرف السلطنه» دختر محمد تقی میرزا رکنی ( رکن الدوله) از خاندان قاجار است . او در اردیبهشت 1290 در خانواده ای متمتع، هنرور و با ذوق متولد شد پدرش خوانندگی می دانست و مادرش ضمن آشنایی با آلات موسیقی، پیانو می زد، خواهرانش هم از نعمت علاقه، آشنایی و آموختن انواع سازها، نصیبی داشتند.

     بنان اولین بار  در سن 6 سالگی نبوغ و استعداد ذاتی هنری خود را در یک برنامه ی خانوادگی با نواختن پیانو و ارگ و آواز بروز داد.

    از عوامل اثر گذار بر تربیت ذهنی و هنری او ، ضمن فضای مطلوب خانواده ، استاد « مرتضی نی داوود» بود که پس از ایمان به استعداد فوق العاده اش ، داوطلبانه خواستار آموزش او شد و بنان نخستین درس رسمی آواز را از محضرش فرا گرفت و دیگری « میرزا رضا ضیاء رسایی»( ضیاالدین) ، روحانی وارسته تهرانی است که تعزیه می خواند و صدایی سخت جذاب داشت و زیر و بم موسیقی را می شناخت بنان به واسطه او با موسیقی ملی ی آشنا شد و جان جنونمند و بی قرار خود را با آن هم ساز ساخت.

       علاقه، صدای دلپذیر و تسخیری، تشویق ها، کار خود را کرد، دل کانون آتش آواز شد. بنان با حرکت جهشی به جمع الهه گان آواز پیوست و با اجرای برنامه ها ی سنگین و متین به موسیقی سنتی، شتاب، وقار و نیرو بخشید.

          او در سال 1320 یکی از محبوب ترین ترانه هایش یعنی« ای ایران ای مرز پر گهر» را اجرا کرد به یادداشته باشیم این سال مقارن باوقوع جنگ جهانی دوم بود که ایران ناخواسته جولان گاه ترک تازی های سیاسی دولت مردان روس و انگلیس و قزاقان آنان شد و روزهای تنگ و تار و ملالت باری را پشت سر می گذاشت.

      استاد بنان با اجرای شورانگیز « ای ایران ...» سرود ستایش ایران و ایرانی را، با پرنیان آوازش خرج لزوم بیداری و وحدت ملی کرد. عزیزی می گفت « وقتی ای ایران بنان را می شنوم گویی « آرشی» دیگر از فرازستان البرکوه، مرز « ایران» دل را از « توران» اندوه و آوراگی جدا می سازد و  ...

   بنان در سال 1321 به رادیو پیوست در سال 1330 در برنامه رادیویی گل ها ( گل های جاویدان ، گل های  رنگارنگ، برگ سبز و ...) که به پایمردی « داوود پیرنیا» برپا شد ، ایفای نقش نمود.

      در سال 1336 در یک حادثه تصادف در جاده کرج چشم راستش را از دست داد، هزینه سفر به اروپا، جهت مداوای چشم، کنسرتی بود که توسط دوستانش برپا شد. از این ها که بگذریم بنان خواننده ای متعهد و خویشتن دار بود در روزگاری که موسیقی مبتذل الفیه سلفیه ای و پول ساز رواج داشت بنان بکارت و طهارت هنری خود را حفظ کرد و آن را طعمه مطامع مادی و معیشتی نساخت او عاشق صادق موسیقی سنتی بود به طوری که بعد از انقلاب « وقتی موج عظیم خوانندگان بازاری و مبتذل از کشور خارج شدند بنان گفت به آرزوی خود رسیدم.1»

       برجستگی دیگر بنان، صدای فوق العاده و منحصربه فرد اوست صدای بنان رسا، منعطف گیرا و ملاحت مند است او « شعر را درست می خواند و می شناخت، شعر را  نمی  جوید بلکه روشن ادا می کرد و فراز و نشیب آواز را با معنی شعر سازگار می کرد و این خصوصیتی است که بیشتر نزدیک به تمام خوانندگان ما از آن غافل مانده اند در آواز او شعر و موسیقی همگام بودند و یک دیگر را نیرو می دادند و شعر در فلت ها، فرودها، همگامی کلام و موسیقی با حفظ استقلال، رعایت لحن های ایجابی، خلاقیت و در عین حال صفا، خاکساری و تواضع او را درکار و زندگی اسطوره ساخته اند، اسطوره موسیقی سنتی ایران.

      بنان خواننده ای بی تعصب، متعادل و عمیق بود شاید تنها شرط انتخاب شعر اقتضای حال و مقام، کشش های دستگاهی، پیام اثر و میزان سکر   و سازندگی آن بود به همین دلیل شعرهای عاشقانه و عرفانی از شاعران متقدم  و متاخر مثل « سعدی» ، حافظ، رودکی ، مولانا، عطار، عراقی، رهی معیری، ابولحسن ورزی، شهریار و غیره در آثار او فراوانند.

      برجستگی دیگر بنان ( تغییر مقام یا مرکب خوانی) اوست، یعنی از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتن، حتی دستگاههای متضاد و بازگشت به دستگاه اولیه بدون کمترین خلل و خدشه و این کاریست که تجربه و مایه هنر ی می خواهد و دیگر این که بنان در دستگاههای گوناگون اجراهای متفاوت دارد حرکت از خوش تر به خوش ترین ، که نمونه ی آن « بوی جوی مولیان» می باشد   . .

     استاد بنان از سال 1357 به علت پدیدار شدن بیماری جهاز هاضمه دیگر به طور رسمی نخواند ولی آن آتش نامیرا را در دل شعله ور نگاه داشت و تا آخر عمر در خانه اش را به روی همه ی هنرمندان مخصوصاً هنرمندان موسیقی و آواز گشوده گذاشت و هر جوینده ای به اندازه ی تشنگی خود از زلال تجارب و آموزه های او بهره مند گردید.

       استاد بنان حدوداً 350 برنامه رسمی اجرا کرد که هر یک در حوزه تخصصی قابل تحسین وتقدیرند. سرانجام پس از مدت ها بیماری، سال 1364 در بیمارستان « ایران مهر» عقاب اجل بر وی فرود آمد و خاک « امام زاده طاهر کرج » او را در آغوش کشید.

 

منابع:

1-    ادبستان – شماره 27 – مصاحبه با همسر بنان

2-    از نور تا نوا/ یادمان بنان / چاپ اول / انتشارات دنیای کتاب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:18  توسط shivan_noori  | 

                            چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

                    به یاد قیصر امین پور در روزهای بی قیصری

         یک سال است که قصر شعر و ادبیات ایران بی قیصر است. مردی که «در کوچه ی آفتاب» زیست، «طوفان در پرانتز» را خلق کرد، «مثل چشمه، مثل رود» شد، «بی بال پر پریدن» را آموخت، «آینه های ناگهان» را به ارمغان آورد و «دستور زبان عشق» را صادر کرد.

         قیصر امین پور، «هنرمندی بود که دور پادشاهی اش فرون تر از زمان و مرزهای کشورش فراتر از زمین بود» پس بعید نیست که هنوز در کشور دل ها عزای عمومی باشد و زبانه های حسرت رفتنش هنوز هم شعله ور،

       قیصر امین پور شاعری بود که در این روزگار التهاب و اضطراب، لحظه های نابی را آفرید و آن را سخاوتمندانه تقدیم مخاطب کرد. ممکن است برخی از سروده های قیصر به جهت صراحت و صداقتش برای او ایجاد دردسر کرده اند اما هیچ کس با خواندن و شنیدن آثارش دچار سردرد نمی شود. بگذارید بجای بازخوانی و بررسی اشعارش از خودش برایتان بنویسم. شاعری که خودش را این گونه سرود

.... من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده ی سرودنم

 درد می کند/ درد حرف نیست/ درد نام دیگر من است/

 من چگونه خویش را صدا کنم؟

     یک: قیصر امین پور صاحب امپراطوری وسیعی بود و بر جان های زیادی فر مان روایی می کرد، بدون این که این امارت را با قوه ی قهریه و یا پسرخاله بازی های متداول و بده و بستان هایی که دانم و دانی بدست بیاورد. قیصر در میدان کار و گام به گام به موازات سپید شدن موهایش بزرگ شد. نه در صفحه ی مطبوعات و عکس ها و مصاحبه ها و ملاحظات ژورنالیستی. قیصر اهل سکوت و مدارا بود، تأملاتش رشک برانگیز است. بی ادعایی و صداقت او در اوج شکوه، رفتار پیامبرانه ای را در ذهن مبتادر می سازد. او اهل خودگویی ، خودزنی و تخریب و تخلصه نبود، تنها مصاحبه ی مفصل با قیصر، مصاحبه ی موجود در سازمان اسناد و کتابخانه ی ملی ایران است که در تاریخ 22 فروردین 86 صورت گرفت.

   در این مصاحبه علیرغم سئوالات مکرر مصاحبه کنندگان، قیصر به سادگی و بی نیازی از کنار مسائل می گذرد و همه را در حسرت یک ادعا وامی نهد.

     دو: قیصر به تمام معنا شاعر بود، فراز و فرود در عالم هنری جدی است، رفتار هنرمندانه با پارامترهای موجود و معقول قابل سنجه نیست پس بروز رفتارهای شاعرانه و غیرمتداول از او که غرق در دنیای حس و عاطفه بود، بعید نیست. که یکی از بارزترین آنها، انصراف از رشته ی دامپزشکی، پس از طرح تشریح کبوتر در جلسه ی آینده ی درس از طرف استاد بود. قیصر از این که مبادا چشمش به بی هوشی و احیاناً کشتار کبوتری بیفتد، کار را یکسره کرد و دانشکده ی دامپزشکی را رها کرد. و آینده ی شغلی اش را فدای دل نازک و احساسات لطیفش کرد. از کدام قیصر در تاریخ چنین نشانی دارید؟

    سه: قیصر امین پور بی تردید «ملک الشعرای انقلاب» بود و از پیشگامان تاسیس حوزه ی هنری در سال 1358. تأثیر محیط جنگ زده ی زندگی قیصر، تجربه ی حضور در جبهه، تعهد اجتماعی در واکنش به مهم ترین موضوع جامعه و... البته زبانه های این آتش درون را تشدید می کرد و او هنرش را در خدمت انقلاب و ادبیات پایداری قرار داد. قیصر امین پور خالق طولانی ترین شعر جنگ و عالی ترین سروده های شعر انقلاب و ادبیات دفاع مقدس است. و چنان که مقام معظم رهبری فرمودند: «درگذشت او آرزوهایی را خاک کرد...».

    چهار: امین پور تنها شاعر معاصر است که جان های علاقه مند، چاپ آثارش را انتظار می کشید. و قبل از خود، مخاطب چشم به راه چاپ و نشر دل سروده های او بود. به اذعان اهالی ادب، چاپ هر کتاب امین پور یک اتفاق بود. چاپ های مکرر با تیراژ بالا ی، آینه های ناگهان، گل ها همه آفتاب گردانند و دستور زبان عشق اینها را می گویند.

   پنج: قیصر را از دو جهت می توان «سعدی زمانه» نامید، اول شیوه ی «سهل و ممتنع» ای که در اکثر آثارش وجود دارد. تصاویر بکر و شاعرانه، با زبانی نرم و واژگانی امروزی و مهندسی موفق ابیات و مصاریع و خلاقیتی ساحرانه، از مختصات آثار این شاعر است. به گواهی آثار، او بهترین و رساترین واژگان را از میان معادل ها و مترادفات برای بیان مقصود خود برگزیده است. و دیگر این که بسیاری از ابیات و مصاریع قیصر در اعماق لایه های مختلف اجتماعی رسوخ و رسوب کرده است و تبدیل به ضرب المثل شده اند. به طور قطع می توان گفت در روزگار معاصر قیصر در این زمینه رکورد داراست و هیچ شاعری این اقبال را نیافته است.

     شش: حضور در کتاب های ادبیات مقاطع مختلف تحصیلی یکی دیگر از امتیازات قابل ذکر قیصر است. این حضور بیانگر این است که قیصر با چشمی مرکب نگاه می کند و وقت و انرژی خود را در سطوح مختلف تقسیم کرده است. این آثار قبل از این که جزو آثار سفارشی و ویژه باشند، هم در فرم و هم در محتوا، خلعت و خلقتی روان شناسانه دارند. کمترکسی را سراغ داریم که سفره ی دلش را به این گستردگی پهن کرده باشد و بتواند آن را حفظ کند و تیغ طعنه و طغیان معاندین را کند سازد. اما قیصر این گونه بود و ماند بطوری که جریانی که بعد از چاپ کتاب «آینه های ناگهان » و خروج او از حوزه ی هنری در سال 1366 در پی حذف و نادیده انگاری قیصر بود و حضورش را در رسانه ملی محدود و مخدوش کرد و حتی نگذاشت کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» او علیرغم کسب امتیاز لازم، کتاب سال گردد و... نتوانست در پروژه ی حذف قیصر در کتاب های درسی موفق شود.

    هفت: قیصر امین پور در اکثر قالب های شعری با مضمونه های متفاوت آثار فاخر و ماندگاری دارد. قالب های رباعی، چهارپاره، دوبیتی، غزل، مثنوی، شعر نیمایی، سپید، طرح و... که هر کدام دارای سکُر و حلاوتی ویژه اند و بسیاری از این آثار اکنون در حافظه ی جامعه و کتیبه ی روزگار ثبت و درج شده اند. هم چنین بیست و یک اثر از سرودها، تصنیف ها و ترانه های قیصر توسط آهنگ سازان و خوانندگان و در کاست هایی با تیراژ بالا ارائه شده اند.

     هشت: باید اذعان کرد که قلم قیصر، قلمی سحرانگیز و طوفان زا بود، خلاقیت وجه بارز همه ی آثاری است که از او به یادگار مانده است. از شعرهای او که بگذریم این نوزایی و متفاوت اندیشی او در کتاب های «سنت و نوآوری در شعر معاصر»، «شعر و کودکی» ، «طوفان در پرانتز» ، «بی بال پریدن» ، «ظهر روز دهم» و... با چشم غیر مسلح قابل دیدن است. زیبا ترین نامی که برای آثار قیصر امین پور می توان برگزید «قیصرانه ها» است.

      قیصر امین پور، اگر چه به جای همه ما نخندید، اما به جای همه ی ما درد کشید، غصه خورد، صریح و بی پرده نابسامانی ها را به تصویر کشید، طول عمری نداشت اما عرض عمرش بیش از حد تصور است.

     فرمان روایی قیصر بر جغرافیای جان ها تا قرن های متمادی و ابدیت ادبیات منقرض نخواهد شد و این حکمی است که می توان فقط در مورد الهگان هنر صادر کرد.

   قیصر در بستر و چشم انداز جغرافیای ادبیات ایران یک قله است، قله ی بی همانند دماوند،  و مرگ کوچک تر از آن است که او را در مشت و منقار مرد افکنش مچاله کند.

او در سال های بسیار دیر و دور، هجرتش را چنین سرود.

  من  هم سفر شرابم از زرد به سرخ 

  یا همره  اضطر ابم از زرد  به  سرخ

  یک روز به شوق، هجرتی خواهم کرد

  چون  هجرت آفتاب  از زرد  به سرخ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:29  توسط shivan_noori  | 

                      پاییزانه

 

لونه خالی، شاخه سرشار غمه 

 مشق   پاییز درختان     ماتمه

باد می پیچد، رها، مغرور ومست

فصل  درگیری   بغض  و آدمه

سال ماهی   مانده ام   کنج کویر
سال سگ  لابد  که قحطی غمه ؟

تنگ های  تشنه  سر بر آسمان

داروگ هم هر چه می خواند کمه

حالی ازماها نمی پرسی عزیز!

دست های بسته ما ند واین همه...

تا تو آیا  چند قاره فاصله است

همچنان این جاده پر پیچ وخمه؟

قتل عام آرزو ها تا  به  کی ؟

تا کجا چشم انتظاری مرهمه؟

باز...  می بینم  پرستو کوچ کرد           

باز...  اخم  پنجره ها   درهمه
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:27  توسط shivan_noori  | 

             در هر مقام بر لبم آوای یا علیست

            سیمای علی (ع) در آثار نیما یوشیج

         علی (ع) امام مهربانی ها و آموزگار عملی ایمان، یقین، حکمت، عبادت، عشق و عدالت است «جر جرداق مسیحی» از زبان همه ی مردم درباره اش نوشت، مادر دهر عقیم است از زادن فرزندی چون علی (ع)

     اولین نتیجه ی مقایسه ی تاریخ و اسطوره شاید این باشد که کاراکترها و حوادث اساطیری از تاریخ بزرگ تر و شگفت انگیز ترند، اساطیر عموماً حیران گاه عقل و عمل و اندیشه اند اما حضرت علی (ع) حقیقی است که در ورای اساطیر قرار دارد و هرگز هیچ کاراکتر اسطوره ای را به جهت عدم جامعیت توان سنجه و قیاس با حقیقی تاریخی به نام علی (ع) نیست و درست از همین نقطه است که آن بزرگ به کشف این عبارت زیبا نایل شد که «علی، حقیقی بر گونه ی اساطیر» (1 )است.

         حضرت علی «مجسمه عدالت و دیانت» بود. «خار در چشم و استخوان در گلو» زندگی کرد. درد دین و درد همنوع او خداگونه بود، رفیع ترین بنای عدل را بنا نهاد. نازکانه ترین چشمه های احساسات مبتنی بر خرد را در حق مظلومین جاری ساخت، طولانی ترین سکوت را به مصلحت دین تحمل کرد.  نغزترین حکمت و معرفت را با «کلکی شیرین سلک»( 2 )بر جای گذاشت، کوبنده ترین و کاری ترین ضربات شمشیر را بر گرده ی کفر فرود آورد و چشم تاریخ را محسور خود ساخت و هنوز که هنوز است عقل و عشق و عرفان در او به چشم تحیر می نگرند. به همین خاطر کم تر آزاده ایست که جذب حضرتش نشده باشد و به وسع خویش، به عظمت ابعاد وجودیش نیندیشیده و لب بر ستایش و منقبت او نگشوده باشد.

         نیما یوشیج هم، مانند اسلاف آزاده و حقیقت نگار خویش در چهار رباعی و یک قطعه، عشق و ارادت خویش را به محضر آن امام همام ابراز می دارد (می دانیم که عشق در آثار نیما مفهومی است و تنها و تنها در مورد حضرت علی (ع) است که به مصداق کشانده می شود. به اضافه ی این که در دفتر یادداشت های روزانه با یک نگرش رئالیته و فرا تاریخی، به قضاوت در مورد حضرت علی (ع) پرداخت که بسیار تأمل برانگیز است جهت اثبات ادعای خویش و ارادت نیما به حضرت علی (ع) ذکر چند نکته از دفتر یادداشت های روزانه را ضروری می دانم.

       اولاً این که احزاب چپ و راستی که در روزگار نیما و شکوفایی و عصیان ادبی او، سعی در جذب و منتسب ساختن نیما به نحله های موسمی خود را داشتند، به ذات اندیشه های او راهی نبرده و رفتارشان ریشه در نیما نشناسی داشت. با توجه به یادداشت های نیما، تحزب محدودیت و مغدوریت آفرین است و قرار گرفتن در پوست گردو. نیما شاعریست که مشرب او نوعی کاربست تو امان روشنفکری و عقلانیت دینی است و انتسابش به کمونیسم، و انواع ایسم های لائیک به استناد آثارش مردود است.

       به عنوان مثال «من بزرگ تر و منزه تر از آنم که توده ای باشم، یعنی یک فرد متفکر محال است که تحت عنوان فلان جوانک که دلال و کارچاق کن دشمن شمالی ماست برود و فکرش را محدود به فکر او کند، این تهمت ها دارد مرا می کشد، من دارم دق می کنم از دست مردم» (3)

        و یا «دلیل عقب ماندگی در زندگی پیشوایان حزب توده اند، می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، احمق ها، خیال می کنند من توده ای هستم» (4).

        ثانیاً مطالعه ی دقیق آثار نیما و مخصوصا‌ً یادداشت های روزانه اش، طرح توطئه ای را خنثی می سازد و آن نسبت ناروا به سیروس طاهباز ـ تدوین گر آثار نیما ـ در جهت ایدئولوژیک معرفی کردن اوست.  

       عده ای به این شایعه و دسیسه دامن زده اند که سیروس طاهباز، جهت ماندگاری نیما در صحنه ی تاریخ و اجتماع، اشعارش را همسوی تفکر حاکم مصادره کرده است و با لطایف الحیل لباس شرعی و ایدئولوژیکی بر قامت آثار و اندیشه های نیما پوشانید در حالی که واقعیت چیز دیگریست و آثار شاعر گواه گویایی است که او هرگز به نقد و نفی دین و مذهب نپرداخته است. و تازه ریشه ی خانوادگی این ارادت را می توان از نامی که برای او انتخاب کرده اند دریافت. علی اسفندیاری.

           پس این که نیما هم در چندین جای آثارش به ذکر و ستایش مولا علی (ع) پرداخت، چندان جای شگفتی نیست لازمه ی آزاد اندیشی و عدالت خواهی جز این چه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر اگر شاعر آزاده ای چون نیما، ارادت خود را به آن امام همام علنی و عملی نمی ساخت، جای خرده و شگفتی بود.

       مولا سروده های نیما بیانگر عکس العمل صریح و عالمانه ی او در برهه ای از زمان که دین و مذهب با شعارهای فریبنده و مدرن مآبانه مورد هدف و هجمه قرار گرفته و تغییر بنیادین الگوها در دستور کار قرار گرفته بود، نیز هست.

    نیما در یادداشتی می نویسد «از من می پرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی (ع) هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی (ع) افتخار می کند. از استالین چند سال گذشته است، احمق ها نمی دانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد، بگذار صد سال از استالین بگذرد (5) و یا «وقتی هزار سال از کسی خوب گفته شد، هرگز آن آدم در یک سال و یک ساعت از بین نمی رود علی (ع) انسان کبیر است بعد از هزار سال باید دید آن که انسان کبیر اسم گرفته است بعد از دویست سال چه خواهد شد» (6) ناگفته پیداست این فرضیه و قضاوت تاریخی به بار ننشست و یکی از کسانی که گاه پوشیده ی این حزب را به باد داد و فروپاشی حتمی الوقوع آن را در اوج اقتدار پیش بینی کرد، نیما یوشیج بود.

     و اینک چهار رباعی و یک قطعه از مولا سروده های نیما را مرور می کنیم با این توضیح که نیما در این نمونه ها هم شاعری اندیشه گراست و چندان به دنبال گزینش وچیدمان امروزی واژه ها نیست و گاه از نظر نحو، ساخمان شعرو...آرکائیک مدال آور را به نمایش می گذارد. به عبارت دیگر نیما یوشیج در بیشتر رباعیات خود از الطاف و نرمش و تجارب زبانی امروز بهره ای نمی گیرد و دقیقاً به همین دلیل در مقایسه با دیگر شاعران معاصر، شانس جذب مخاطب کمتری دارد و رباعیاتش هم ناخواند مانده است.

 

1 ـ آن کس که نه با علی (ع) دل خویش بباخت

چیزی نشناخت  گر چه بسی چیز شناخت

در ساخت دلم به هر بدی، لیک دلم

با آن که بد علی به لب داشت، نساخت

 

2 ـ‌ با دانش هر کس از رهی کار بساخت

در دایره ی سرگشته چو پرگار بتاخت

رانی اگرم و گر که خواهی بنواخت

نشناخته رفت آن که علی را نشناخت

 

3 ـ محمود علی (ع) عابد و معبود علیست

وز جمله ی آفریده مقصود علیست

گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم

بودی به میان نبود ور بود علیست

 

4 ـ صد بار شکست و بست و درهم پیوست

تا نام علی مرا در آیینه ییست

من بگسلم از تو با جفای تو و لیک

از مهر علی دلم نخواهد بگسست.

    اگر اثر هر کس را که آینه ی تفکر، اندیشه و جهان بینی او بدانیم این اندیشه های نیما بیانگر عمق اندیشه های مذهبی اوست و خط بطلانی است بر همه ی شایعاتی که تا کنون در مورد نیما مرتکب شده اند. نیما علاوه بر چهار رباعی قطعه ای در مورد حضرت علی(ع) دارد که در ص (579) دیوانش درج شده است. با این مقدمه «مدح مولای متقیان علی (ع) است در روز عید غدیر گفته ام:

 

  گفتی  ثنای  شاه   ولایت  نکرده ام   

  بیرون ز هر ستایش و حدثنا علیست

  چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست

  هر  چند  غلات  نگویم ، خدا علیست

  شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت

  لیکن چو نیک در نگری پادشاه علیست

  گر  بگذری  ز مرتبه ی  کبریای حق  

  بر صدر دور  زودگذر  کبریا  علیست

  بسیار حکم ها به خطامان  رود ، ولی

  در حق آن که حکم رود بی خطا علیست

  گر بی خود و گر بخود، اینم  ثناش بس

  در  هر  مقام  بر لبم آوای  یا علیست

 پانوشت:

1-دکتر علی شریعتی

2-مهدی اخوان ثالث

3 ـ برگزیده آثار نیما به کوشش سیروس طاهباز، انتشارات بزرگ مهرـ چاپ اول 1369 ص 215.

4 ـ همان منبع ص 235.

5ـ همان منبع ص 219 .

6ـ‌ همان منبع ص 260 ـ 259 .

 منابع:

 1 ـ مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز چاپ اول – انتشارات نگاه 1371.

 2 ـ برگزیده آثار نیما به نثرـ به کوشش طاهباز- انتشارات بزرگ مهر چاپ اول 1369.

 

   

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 5:42  توسط shivan_noori  |